تبليغاتX
می چرخم دور خودم تا چیزی بگویم
 

چند اثر من در شماره بهاری نشریه هجوم ویک خبر در ایسنا وایکنا :

 http://www.hojum.com/index.php?option=com_content&task=blogcategory&id=22&Itemid=43

http://khouzestan.isna.ir/MainKhouzestan/NewsView.aspx?ID=News-64805

http://iqna.ir/fa/news_detail.php?ProdID=380928

(داستان کوتاه کوتاه )

 

سفره را پهن کرد وسین ها را چید .نزدیک  شد و دستی به گردن پسر برد چیزی نبود .

- پلاکتو در آوردی گلم ؟!

-   ماما بابا  چلا نیومد ا؟ مگه نگفتی میاد !

 چمباتمه زد .شانه های او کوتاهتر شده بود . .چند ثانیه به تحویل سال مانده بود .

  نگاهش به عکس مرد گره خورد .پشت شیشه را باران بهاری پر می کرد .

 

                                                                                حمید رضا اکبری  شروه  - بهار ۱۳۸۸ -اهواز

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 88/01/08 و ساعت 7:24 |
 

 (۱)

به سیگارش عمیق پک زد . توی تاریکی به همدیگر نگاه می کردیم وچیزی نمی دیدیم .

- اینجوری پک نزن ! نور شو ببینن رفتیم ها !

تکیه به اسلحه اش داد ودوباره پک زد ، محکمتر .

دیر شده بود . پایم را  سر جایش نصب کردم و دوباره فاتحه ای خواندم .

 

   (۲)

باید راه رو پیدا می کرد .خیلی گذشته بود .نفسی با شادی کشید .

- به همین سادگی به مقصد رسیدم ؟

کنار موانع خورشیدی کنده زد . با چشمهایش راه  رفته  بود .

                                                                      حمید رضا اکبری شروه -۱۳۸۷ اسفند -آبادان  

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/12/17 و ساعت 9:22 |

 

...

دوباره تا آفتاب دقش نگرفته اومدم سراغت .دارم  خسته میشم .بوام تا بیاد از

دریا خیلی وقت می بره . تنهان ننه و آبجی ها م.  شو هم که می ترسم بیام .دیگه

شیرم سی بچیکو گیر نمیاد .تازه بایس از کفیشه بیام تا اینجا!پیاده ! جهاز اکبرو هم

گرفتن خو توبگو نمی دونی دیگه انقلاب شده .آدما عوض شدن بایس مثل بوای خدا

بیامرزت آدم قاچاق کنی ببری دوبی اونم ناموس ..... ای بوام ! هنوزم میدونی بوارده و

حفارم  همو طوره . اومدم بپرم از روش افتادم توش !مثل سنه پنجاه که افتادی دنبالم

تا اومدم ازش بتنگم نشد تا لیری شدم وخندیدی تا گریه کردم وبعد نمی دونم دلت

سوخت بلاخره ولم کردی گفتی بریم تیسه . بوسیدیم .لبت لیری شد .مو خندیدم

باانگشت اشاره کردم به صورتت ورفتیم .

 سرت هنوزم تولاک خودته ؟

 از پشت سنگر که آوردمت دکو پوزت خونی بود .

  -یی بی پدرا چراای طوری می جنگن !؟      و تو بغلم غش کردی.

 - اینجا کجان ؟   چشاتو باز کردی وپرسیدی :

  -خونه عمه جونته !  گفتم وفحش دادی .

 از چاراه ولیعصر تهرون بایس می اومدیم اهواز. ترخیص شد ی از بیمارستان .

گفتی :  اینا از جنگ بویی نبردن ؟

 -ناراحت نباش جنگ به اینجو هم می رسه ! جلد باش بریم ترمینال !

 دوس داشتی تو جنگ بمیری تا اسمتو  رو لین مون بذارن .خودت همیشه می

گفتی .حتی تو وصیتت نوشته بودی .

 با هر صوت خمپاره اشهد می خوندی .دلم برات می سوخت .می گفتی می خوام

قهرمان ملی بشم . برا اولین بار زخمی که شدی مثل زنا لیک می زدی . 

-این صدای قهرمان ملی ماست ! فرمانده  خط شکن گفته بودو بچه ها زده بودن زیر

خنده .میگن همو موقه شاشیده بودی تو خودت .

 پول برا رفتن به مرخصی نداشتیم .بایس می رفتیم بوشهر . فکرت تا حالا توذهنم

یادگار مونده . کلت فرمانده رو  ازش بلند کردی آوردی سه راه شادگان فروختی به

عربا .وختی بهت گفتم دردسر میشه صورت آفتاب سوخته ات رو با لا گرفتی گفتی :

- مسخره کردن مو ای چیزا هم داره ! وفاتحانه پولها را شمردی تا کردی  و در جیب

اورکتت جا دادی .

  یادم اومد که چطور نون خشکه جمع می کردیم می بردیم برا مریم گاوی کوی

پاسبونا ومی فروختیم وتو پول هارو بر می داشتی وفرار می کردی .ننه ام که می

اومد دم خونه تون می گفتی : ماشو دس تو زباله ها نمیکنه! موخودم همشونه جمع

کردم .همو موقع می خواستم جریان دختر سده ای رو برا ننه ات بگم .گفتم ولش

کن .شاید یادت رفته صدات زد باش رفتی تو خونشون بعد با جیب خالی اومدی

بیرون . رنگ تو روت نبود .اما شنگول بودی . میگفتی : سبک شدم چه کیفی ...

  همیشه دورم میزدی وشراکت حالیت نبود .تمام خوشی های دنیا رو برا خودت می

خواستی . مگه خجالت می کشیدی !؟خودت می گفتی خدا همه جا هس !اما قبول

نداشتی وباز خلاف می کردی . تا وقتی که برا خوردن زولبیا رفتیم مسجد جمی از

اون موقع یه طوری شدی . تمام بچه های کوچه 12 فرعی احمد آباد هنوز تو ذهنشون

مونده که فرق کردی ویه طوری شدی  که باورمون نمی شد . چه بادی شده .لنجا

دارن مثل پر کاه رو آب می رقصند . بوی زفر هوا رو برداشته .همه انتظارن 

شاید بهمنشیر چیزی ازت رو  پس بده . برات مجلس هم لب شط  گرفتن . باید بروم

که ننه ام ودخترا خونه تنهان .امروزم که با عجله اومدم دسمو رو تاقچه کنار آینه جا

گذاشتم .

 

                                          حمید رضا اکبری شروه –اهواز -1387-

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/11/27 و ساعت 17:21 |

روی اسکله نگاهش به نخل هاست؛ که باد "پیش" (1) های پهنشان را به رقص وا داشته است.
_ باید بیاد دیگه!
زیر لب وا گفت. قرار بود برایش طناب بیاورد. قول خارجیها داده بودند، برایشان بگیرند. زیر چفیه اش عرق بیرون می چرید.
آستینهایش را بالا زد. دستهای استخوانی اش توی چشم می زد؛ با نگاهی زیر و دشداشه ای بلند، تا سر کتانی پاره پایش.
توی خودش رفت. بفکر لوله های فرش بندرگاه که محل لولیدن سگ ها بود. باید می گرفت پول خارجی برای معاشش می آورد و برای سفری کعه باید زنش را می برد پیش دکترهای شیراز. چند سالی می شد که قلبش ناراحتش می کرد. اما زن اگرمی فهمید، آبروریزی برایش داشت. آفتاب تیزبصورتش می تابید و گرما تلخش می کرد. نگهبان یکی از کشتی های فرانسوی بود که در اسکله لنگر انداخته بودند. تفی سمت دریا کرد. نگاهش را چرخ داد سمت خارجیهایی که بر عرشه کشتی ایستاده بودند، برایش دست تکان می ادند و کلماتی می شنید که معنی اش را نمی دانست.
_ Bongormonsieur
_ اینا چی بلغور می کنن!؟
به خودش گفت:
عطسه زد، دماغش را چیزی می خاراند. چفیه سرش را باز کرد و شال گردن انداخت.
یکبار سگ گیرینگهبانها را برای زنش واگو کرده بود با آب و تاب. زن غریده بود.
_ مگه کافر شدن اینا! نحسی داره، نکنه تو هم ئی کارا بکنی!
برکتو می بره سگ خوردن مرد نگاهی به زن داد و گفته بود:
_ پولش آدمو هوسی می کنه!
زن پکی محکم به قلیان زد و جواب گفته بود:
_ نکنه به سرت هوس زده، دهن مردمو ...
مرد توی حرفش پا گذاشته بود:
_ "سلو" (2) روزگار واگشته، زمونه فرق می کنه؛ ئی کارا هم بمو نیومده!
زن بلند شد، جواب داد:
_ زمونه برگشته؛ حلال حرومی هم برگشته!؟
و رفته بود
از گرما زیر بغلش لیج شده بود. دستی به پشتش خورد. ذهنش برید. چشم به عقب داد.
_ دیر کردی "زایر" دلمو شرجی داشت می خورد!
_ بی خود، گفتم میام، میام!
و دستی به شانه های تکیده "مندو" زد: ادامه داد:
_ رفتم تا لین 15 احمدآباد، برا طناب فکر کردم اینجا نگیرم بهتره، می خواست بام از "کفیشه" (3) بیارم، دیدم ظهر شد، و همه جا بستن، رفتم پیش کاپیتان انگلیسیه با یه هندونه، تا راضی به طناب دادن شد، اینا باجین، تا چیزی ندی، چیزی نمیگیری.
_ هندونه شامو دادی؟!
_ ها دیگه، چه بکردم؟
نگاه به لوله ها داد و مندو گفت:
_ کمی هیمه لازمه، بایس "تش" (4) بزنیم یه سر لوله رو!
بسمت کشتی تجارتی که نگهبانش بودند رفتند. درون لوله ها را تک تک نگاه می انداختند. اکثراً خالی بود. زایر چشمهای درشتش را خاراند و گفت:
_ اینا که خالیه، دیگه سگی برا ما نگذاشتن، ئی حرومی ها!
نگاه مندو توی لوله ای خم ماند.
سگی زاییده بود؛ صدا داد:
_ زایر بیا خوراک!
زایر لوله ها را دور زد به طرف مندو، و دوتایی چخش کردند. بیرون نمی خزید. تنها خیره نگاه می کرد و دندان نشان می داد.
_ صندوق ها رو تنش بزن، بایس بیاریمش بیرون.
مندو گفت و یک سر طناب به گردن لوله انداخت. گره زد و بالای لوله ایستاد تا بوقت بیرون آمدن سگ، طناب را بکشد و سگ در طناب بماند و گیر کند، از دهانه لوله دود به بیرون تنوره می کشید. سگ تنها صدای پارسش، سنگین بگوش می نشست. هوا بوی سرب می داد. مندو از عرق خیس. زیر لب غرید:
_ دیونه مون کرده ئی پدر سوخته سگ، په بیا بیرون!
صدای "لیکوئی" (5) کشتی ئی که از اسکله دور می شد، هوا را پنجه کشید.
ماهورهایی خاکستری هوا را برداشته بود. مندو با خشکی و بی حوصلگی فریاد زد:
_ زیرا تش بریز! ئی دیگه حوصله مو سر برده، بذار کباب بشه!
تمام لوله ها داغ شد. مندو دیگر بالای لوله تاب ایستادن نداشت، پایین جست. از دو سر لوله آتش زبانه داشت. بوی گوشت سوخته تا دریا را برداشته بود و بادی کز دریا می آمد، در محوطه بندرگاه پخشش می کرد. آژیر ماشین شیفت آتش نشانی بندر که بلند شد. سمت اسکله ها چرخیدند. روبروی قرص کم رنگ آفتاب که می رفت درمغرب دریا حل شود و دویدند. آسمان روبرویشان دق کرده بود.
پاورقی:
1. پیش: برگ های پهن درخت نخل را گویند.
2. سلو: اسم مصقر سلیمه است. نامی است برای زنان عرب.
3. کفیشه: نام محلی است در آبادان.
4. تش: به معنای آتش است در لهجه جنوبی ها.
5. لیکو: بوق کشتی که درهنگام حرکت به صدا در می آید.

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/11/10 و ساعت 7:49 |
 

چند داستانک من در سایت ادبی شمال ایران هجوم و هفته نامه بیرمی  لطفا روی آدرس کلیک کنید :

 

http://www.hojum.com/index.php?option=com_content&task=blogcategory&id=22&Itemid=43

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/11/03 و ساعت 8:23 |
                           

                  

 زنگ زده بود وگفت باید پیشش برود تا دیر نشده .فکرش خوره جانش شده بود .دست چپش را روی

انگشتری که توی انگشتش داشت کشید وبوسیدش.چشمانش اشکی شد . نگاهی به دسته های

عزاداری داد و پدال گازرا فشرد.نمی دانست چه می کند .صدای  سنج  و دممامه  گوشش  را

می خراشید .نمی توانست ونمیخواست باور کند چیزی اتفاق بیافتد . نزدیک خانه در ترافیک دسته های

زنجیر زنی ماند .کناری زد .جمعیت نگاهش می کردند و او داشت می دوید .پله ها را یکی دوتا کرد .کلید

انداخت .دستانش میلرزید   و داخل شد . عقش گرفت .آویزان بود.سیگاری که تا نیمه رسیده بود

وداشت دود می کرد را از روی میز  برداشت و پک زدومتن یا داشتی را هم که با خطی درشت سنجاق شکم

برجسته اش کر ده بودرابانگاهش خواند: - دیر آمدی اینبار تنهایی تصمیم گرفتم ..............! 

                                                                                

                                                                                      حمید رضا اکبری شروه -1387-محرم

  

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/10/15 و ساعت 11:46 |
           

برای داشتن جامعه ای توسعه یافته وسر زنده در این مملکت تنها رجال ما از عبارات توسعه عمرانی – توسعه اقتصادی –توسعه سیاسی استفاده می نمایند .در صورتی که نگاه به توسعه در کشور بایستی بر اساس فرهنگ باشد .که متاسفانه مقوله فرهنگ مورد غفلت قرار گرفته و به رابطه فرهنگ با دیگر اجزا توسعه توجهی نمی شود .لذا این بی توجهی موجب شده است تا تهاجم فرهنگی شکل  گرفته ورهبر انقلاب از مظلومیت فرهنگی سخن بگویند .

به صراحت می توان گفت با وجود تمام تلاشهایی که برای امر توسعه در خوزستان صورت گرفته است اما هنوز خلا ناشی از کشف یک توسعه فرهنگی پایدار در استان به نگاه نمی نشیند .پس لازم است با بر پایی همایش های فرهنگی وهدایت پایان نامه های دانشجویی به این سمت برای پرداخت وایجاد راهبرد های جدید فرهنگی گام برداشت . چرا که از دیدگاه امام راحل اصلاح یک جامعه با اصلاح فرهنگی آن آغاز می شود .و گاهی اشخاصی نیز برای فرهنگ اهداف کمی وسود های اقتصادی در نظر می گیرند که این دیدگاه در مقوله اقتصاد فرهنگ شاید بوده باشد اما نباید موجباتی را فراهم کند که به قومیتها وفرهنگ های بومی که بستر تغییرات تکنولوژی وصنعتی را فراهم می کنند بی توجهی شود.

.این مطالب عنوان شد تا مقدمه ای با شد برای بیان این موضوع که مدیریت شهری بایستی تفکری فرهنگی را در عقبه داشته با شد تا مسولین  بتوانند به افق توسعه مور نظر خود دست یابند. لذا اینجا نقش شهرداران وشوراهای اسلامی پر رنگ خواهد بود که متاسفانه چنین نیست .   
+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/10/14 و ساعت 12:8 |

يك داستان‌نويس گفت:‌« زبان فارسي همچنان هست و كاربرد دارد منتهي بايد بتوانيم از تمام استعدادهاي آن بهره بگيريم. »

ابراهيم دم‌شناس در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان ابراز عقيده كرد:« طبعا زبان فارسي با توجه به پراكندگي جغرافيايي‌اش در آسياي ميانه با نام زبان زنده شناخته شده و استفاده روزمره مردم از اين زبان در مناسبت‌هاي مختلف با نام زباني كه پيوند دهنده افراد يك ملت با لهجه‌هاي مختلف است آن را زباني زنده و پويا كرده است. »

وي با اشاره به اين نكته كه زبان فارسي از لحاظ ارتباطات اجتماعي پويا است، خاطرنشان كرد:« زبان پويا بايد زايش داشته باشد و دامنه‌ لغاتش در دوره‌هاي مشخص گسترش پيدا كند و موقعيت‌هاي جديدي به وجود آورد. از خودش خلاقيت نشان دهد و پيش برود. زبان زنده نبايد بوي وام و قرض واژه‌ها از زبان‌هاي ديگر را داشته باشد چراكه اين براي زبان ضعف به شمار مي‌رود. »

او افزود:« ما همواره مناسبات فكري ـ تمدني در دوره‌اي كه در آن بسر مي‌بريم، داريم و زبان در اين دوره‌ها متحول مي‌شود. اين زبان هزاران سال است كه با ما پيش مي‌آيد و خواسته‌هاي ما را برآورده مي‌كند اما در حال حاضر وضعيت موجود، فارسي را به صورت زباني انفعالي تبديل كرده است چون توليد فكر و كتابت در اين زبان كم شده است. »

از منظر اين داستان‌نويس:« چنين وضعيتي به خلاقيتي كه متكي به خود باشد، منجر نمي‌شود و اين به ما برمي‌گردد كه زبان خود را غني كنيم و در نتيجه بتوانيم در زمينه‌هاي ديگر به غناي فكري ـ فرهنگي برسيم. زبان توان دارد، ما نمي‌خواهيم اين زبان پيش برود. »

دم‌شناس بيان كرد:« در بيشتر زبان‌هاي زنده‌ دنيا ريشه‌ لغات فارسي وجود دارد منتهي اين قضيه در حال يك طرفه شدن است و ما داريم مصرف كننده‌ زبان ديگران مي‌شويم. اگر اين گونه پيش برود، چيزي كه باقي مي‌ماند را نمي‌توان فارسي ناميد. در سطح واژگان نيز بستگي به مراكز پژوهشي و فرهنگستان زبان دارد كه تصميم‌گيري‌ها را انجام مي‌دهند اما به هر حال وجود هيچ مركزي و بودن و نبودن آن اين مساله را پيش نمي‌آورد كه ما مسؤوليت را از خود سلب كنيم. »

او با عنوان اين مطلب كه وجود اين همه مراكز تحقيق و دايره‌ تعامل آنها و تعامل فرهنگستان زبان فارسي با شاعران و نويسندگان و اساتيد براي چيست، تاكيد كرد:« در زبان فارسي همه جزيره‌اي و پراكنده كار مي‌كنند. اين وضعيت منجر به اين مي‌شود كه زبان فارسي در برابر زبان‌هاي ديگر منفعل شود. »

وي در زمينه‌ واژگان مهجور زبان فارسي اظهار كرد:« با توجه به تغيير معيشت و اوضاع تاريخي و همه‌ زمينه‌هايي كه زبان فارسي را مي‌سازند، طبيعي است كه لغاتي به مرز از بين رفتن مي‌رسند و در زبان‌هايي كه كار خلاقيت و پژوهش مي‌شود واژگاني جايگزين مي‌شوند ولي مساله اين است كه در مورد آنها هم ما دچار وضعيت نامتوازني هستيم و مردماني را داريم كه درگير نوع معيشت صد سال پيش هستند و افرادي صرفا در كافي‌نت‌ها تنفس مي‌كنند. مهم اين است كه واژه‌اي بسازيم كه اتفاقي نباشد و آبشخور و مبنايي داشته باشد و كاربردي. به هر حال همه‌ اينها به تحولي كه بايد در زندگي ما به وجود آيد، بستگي دارد. »

وي در ادامه گفت:« وقتي از زبان‌هاي ديگر واژه‌اي مي‌گيريم در زبان تحولي ايجاد مي‌كنيم ولي اين تحولي است كه نهايتا به ناتواني تمام زبان منجر مي‌شود؛ زباني كه تاريخ پرفراز و نشيبي داشته و بايد از تمام نيروهاي خودش استفاده كند. »

اين داستان‌نويس معتقد است:« مطالعه‌ تاثيرگذار در غناي زبان اهميت دارد چراكه زبان به مردم نگرش مي‌دهد كه چگونه به آن نگاه كنند. مساله‌اي كه هست ورود فرهنگ زبان مخفي به بازار است. »

دم‌شناس تصريح كرد:« ما زباني ناقص‌العضو داريم به اين دليل كه بخشي از واژه‌هاي ما و اعضاي زبان ما زير تيغ سانسور از بين مي‌روند. در كل بايد گفت زبان ناتوان نيست بلكه گويش‌وران آن ناتوان هستند. »

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/10/12 و ساعت 10:29 |
لطفا کلیک کنید :

http://www.amyna.blogfa.com/post-122.aspx

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/09/17 و ساعت 8:20 |
 

 

توی پاگرد ایستاد خوب نگاش کرد .رنگ قشنگی داشت . یعنی  اندازمه  ؟!

کتاباش رو به بغلش فشرد .چشاشو بست .

- بهترین بابای دنیا مال منه !

خمید ودستی به کفشها کشید .

- ننه تودسات کثیف نشه مال پسر دایته!

 

                                       حمید رضا اکبری شروه -۱۳۸۷

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/08/28 و ساعت 10:58 |
حميدرضا اكبري:
مردم با ميني‌ماليسم ارتباط بهتري برقرار مي‌كنند

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/08/18
11-08-2008
13:32:30
8708-00580: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

« ميني‌ماليسم هنوز در ادبيات ما جا نيفتاده است و جاي كار دارد. »

حميدرضا اكبري ـ شاعر ـ در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان گفت:« ميني‌ماليسم كه در لغت به معناي به كاربردن ساده‌ترين شكل است در دهه‌ 50 ميلادي به وجود آمد. ميني‌ماليسم از كلمات ساده و جملات كوتاه بهره مي‌برد اما در عين سادگي پيچيده و تاويل‌پذيرند. »

او ادامه داد:« ميني‌ماليسم وقايع اجتماعي را شرح داده و مي‌تواند بازگوكننده‌ خاطرات تاثيرگذار باشد. كسي كه ميني‌مال مي‌نويسد با جملات كوتاه در ارتباط تنگاتنگ است و از آن جايي كه داستان‌ها فشرده هستند مردم و گاهي هنرمندان كه وقت كمتري براي مطالعه دارند بهتر با ميني‌مال ارتباط برقرار مي‌كنند. »

ميني‌مال يادآوري كرد:« ميني‌مال جنبشي بود كه در چند سال اخير ادبيات ما با آن آشنا شد. به نوعي مي‌توان گفت ميني‌مال سبك است اما در ادبيات ما هنوز جاي كار دارد و برخي از هنرمندان اين سبك را نمي‌پذيرند در حالي كه در اين سبك نويسنده حسش را به جامعه بهتر انتقال مي‌دهد و مي‌تواند تاثيرگذارتر باشد. »

اكبري خاطرنشان كرد:« ما هنوز آشنايي چنداني با ميني‌مال نداريم و براي بهتر شناختن ساختار آن نيازمند برگزاري همايش و سمينار هستيم. »

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/08/19 و ساعت 7:51 |

سرويس: فرهنگ و ادب

به اعتقاد سيدعلي صالحي، مكانيزم يا قانون جدي براي دفاع از حقوق معنوي نويسنده وجود ندارد.

اين شاعر  درباره‌ي سرقت ادبي تصريح كرد: حقيقتا مهم نيست! مهم خود شعر است كه رفته و تكثير شده و در بستر جامعه نشسته است. اين‌كه شعري منتشر شود، حالا چه به اسم من باشد، چه نباشد، ما همه يكي هستيم و اين يكي يعني همه. دوستان اهل اينترنت، حتا از سوي خودشان اعتراض كرده‌اند كه بابا‌جان، اين شعر صاحب دارد، شاعر دارد، شاعرش هم اسم دارد، اين شعر در فلان كتاب و فلان صفحه آمده؛ چرا؟ بعد به گوش من رسيده است. حتا از يكي از ناشران خود خواسته‌ام كه به اين بازي‌ها جواب ندهد. از شير مادر حلال‌تر، بگذار خوش باشند؛ حالا كلمه از من، امضا از او.

وي در ادامه افزود: چندين‌بار ديده‌ام در رسانه‌ها، شعرم حتا گاهي غلط خوانده مي‌شود؛ بي‌اسم، بااسم. بارها دوستان گفته‌اند نمي‌خواهي حرفي بزني؟ گفته‌ام بي‌انصافي است توي ذوق ديگران زدن؛ ثروت من همين شعر است، بايد بخشيده شود، براي مردم آمده‌ام. زندگي كن، بگذار ديگران هم زندگي كنند.

صالحي با اشاره به اين‌كه بارها برايش اتفاق افتاده است كه شعرهايش را بي‌اجازه‌ي او استفاده كرده‌اند، گفت: طي اين سال‌ها، عنوان چندين فيلم درخشان را از عناوين شعرهاي من گرفته‌اند، عنوان بعضي كتاب‌هاي شعر را حتا، يا رسانه‌اي گويا شعري از من مي‌خواند. چه كسي گوش مي‌دهد؟ مردم؛ من هم به مردم تعلق دارم، حالا اگر بي‌رسم و اسم خوانده شده است، قاره‌هاي زمين جابه‌جا نمي‌شوند.

اين شاعر درباره‌ي اين‌كه در مقابل سرقت ادبي چگونه مي‌توان از حقوق معنوي نويسنده و شاعر دفاع كرد، افزود: من با زبان و از جانب خودم حرف مي‌زنم؛ با امور حقوقي آشنا نيستم. حوصله‌ي شكايت به اين مرجع و آن مرجع را هم ندارم و شرايط را مي‌دانم. مي‌گويند در كتاب «هزار و يك ‌شب»، موضوعي به‌نام «كپي‌رايت» آمده است؛ حقوق مؤلف! در برابر كي، در برابر چي؟ چند مؤسسه از من خواسته كه كاست جديد شعر خود را مهيا كنم. معني ندارد؛ همان روز اول، مثل فيلم «سنتوري» يا ديگر آثار سمعي - بصري غارت مي‌شود.

او در ادامه تأكيد كرد: در سرقت‌هاي ادبي، هزينه‌ي ناشر و مؤسسه به باد مي‌رود؛ وگرنه من غم حق‌القلم ندارم.

صالحي همچنين درباره‌ي اين كه پيوستن به كپي‌رايت چه ميزان از مشكل سرقت ادبي خواهد كاست، گفت: در حوزه‌ي داخلي و بين خودمان - فارسي‌زبان‌ها - احتمال دارد مفيد باشد، با اين اضافه كه چندين‌هزار پرونده‌ي قضايي اضافه خواهد شد. مثلا دو مترجم يك اثر را هم‌زمان منتشر مي‌كنند و كش و قوس شروع مي‌شود؛ اما درباره‌ي ترجمه‌ي مثلا آثار اورهان پاموك يا نجيب محفوظ، وقتي اين نوع آثار در دايره‌ي مميزي دچار كاستي مي‌شوند، بالأخره مؤلف اصلي زنده است و مي‌فهمد كه سينه‌كش كوه در ترجمه‌ي فارسي‌ شده قله‌ي كوه يا رختخواب شده خيابان آسفالته. طبيعي است كه توبه خواهد كرد و مي‌تواند به مراجع جهاني شكايت كند.

او ادامه داد: شنيدم يكي از نويسندگان غربي (گويا پائولو كوئليو) كه به ايران آمده و آثار ترجمه‌شده‌ي خود را ديده بود، به جد يا به طنز گفته بود، اين كتاب به اسم من درآمده؛ ولي من چنين كتابي را ننوشته‌ام هنوز.

به اعتقاد اين شاعر، كپي‌رايت و قبول آن در جامعه‌ي فرهنگي ما فوايد و نتايج مدني بسياري دارد؛ عضو خانواده‌ي جهاني قلم مي‌شويم؛ اما چه كنيم كه قبول آن مثل پياده‌روي صبحگاهي در ميدان مين است.

او با بيان اين‌كه مؤلفان و ناشران هنوز يك قرارداد عمومي و حقوقي روشن ندارند، يادآور شد: هر ناشري با رضايت مؤلف، قراردادي را في‌مابين مي‌گذارد. اول بايد از اين‌جا شروع كرد. ضمنا صريح مي‌گويم، من به‌دليل اعتماد، با بسياري از ناشران خود قرارداد كتبي هم نمي‌بندم. به رسم سه‌هزار سال پيش مي‌گويم: «قبول!» و خلاص! اعتماد يك اصل است؛ بقيه‌ي دنيا «ورق‌پاره»‌اي بيش نيست.

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/08/13 و ساعت 6:52 |
 

http://www.hojum.com/index.php?option=com_content&task=blogcategory&id=25&Itemid=50

لطفا روی آدرس بالا کلیک کنید :

-----------------------------------------------------------------------------

خم شد گلی را که کنار پایش افتاده بود برداشت .نفس عمیقی کشید .

دیشب خواب دیده بود .عرق پیشانی اش را گرفت .نگاهش به چهره

سربازی که کنار آنها ایستاده بود گره خورد .چقدر شبیه او بود .پیر مرد

دستش را بالا آورد .به فکر دست دیگری بود .عطر پرچم تا دورها می رفت .

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/08/06 و ساعت 11:36 |
حميدرضا اكبري:
ادبيات ما ادبيات سرگرمي نيست

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/07/30
10-21-2008
11:52:38
8707-01034: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

يك شاعر گفت: نويسنده در قالب ادبيات خيلي از دردهاي جامعه را به مردم مي‌شناساند و مخاطب با مراجعه به آثار مطالب زيادي مي‌آموزد.

حميدرضا اكبري در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)‌ در خوزستان بيان كرد: نقش هنرمند در جامعه نقش روشنگري است و او در جامعه حكم پيامبر را دارد.

او خاطرنشان كرد: در حوزه ادبيات خصوصا در حوزه‌ جنگ خيلي از وقايع براي نسل بعد بازگو شده است و آنان با مراجعه به متون جنگ به خيلي از وقايع دست‌رسي مي‌يابند و به نوعي ادبيات در اين مورد اطلاع‌رساني مي‌كند.

اكبري ادامه داد: پل ميان مردم و ادبيات هنرمند است. او با مشاهداتش واقعيات جامعه را بيان مي‌كند. براي مثال ژول ورن در مورد سفر به ماه صحت كرده بود و مردم در آن زمان آن را باور نمي‌كردند اما امروز اين اتفاق افتاده است.

وي در مورد رابطه‌ مخاطب با ادبيات اظهار كرد: ارتباط مردم و ادبيات روزبه‌روز بيشتر مي‌شود. علت مطالعه‌ كم مردم غم نان است و گرنه مردم ما مردمي باسواد هستند.

اين شاعر تاكيد كرد: ادبيات ما ادبيات سرگرمي نيست؛ واقع‌گرا است و به مردم درس مي‌دهد.

اكبري معتقد است: مردم با مطالعه‌ كتب ادبي دردهاي‌شان را مي‌فهمند. در واقع ادبيات بعد از انقلاب ادبيات روشنگري است و‌ آثار هنرمندان نيز بر اساس مهندسي فرهنگي نوشته مي‌شود.

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/08/01 و ساعت 8:19 |
 

سه داستان من در سایت زاگرس استوری  لطفا کلیک کنید :

http://zagrosstory.blogfa.com/post-110.aspx

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/07/03 و ساعت 11:34 |

    

لاي چولانها زد. شرجي هوا را برداشته بود. پايش خراشيد، سوزش داشت. بوي گندي دلش را به هم

مي‌ريخت. لب ورچه كرد. شب قبل خواب ديده بود تابوتش را كساني برشانه مي‌برند كه به چشم

نمي‌آيند. دستمالي چركمرده از جيبش بيرون آورد، كشيد روي خراش پايش. چيزي مثل درد توي دلش

گلوله شده بود.- بايس بائي زخم پام برم برالنجاي وسط آب؟!

آب جزر بود. بدنش مورمور مي‌كرد. دستي به پيشاني‌اش كشيد و از خودش سوال گرفته بود. گرما بر

تنش پنجه مي‌كشيد، به خارش افتاد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/06/30 و ساعت 10:59 |
حميدرضا اكبري:
باندبازي در انجمن‌هاي ادبي محلي از اعراب ندارد

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/06/07
08-28-2008
11:06:05
8706-00185: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

يك شاعر خاطرنشان كرد: بعضي از انجمن‌هاي ادبي استان خوزستان باندبازي مي‌كنند و افرادي را مطرح مي‌كنند كه مد نظر خودشان است.

حميدرضا اكبري در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: اگر انجمن‌هاي ادبي تخصصي باشند، بهتر است. يعني كارها مورد نقد و بررسي اساسي قرار گيرند و اطلاعات مفيدي به ديگران منتقل كنند. به عنوان مثال در بعضي از انجمن‌هايي كه در تهران برگزار مي‌شوند كار مورد نقد تايپ شده و بين شركت كنندگان توزيع مي‌شود. در اين صورت مي‌توان قضاوت بهتري در مورد آثار كرد ولي متاسفانه در انجمن‌هاي استان خوزستان كارها به اين صورت انجام نمي‌شوند.

او افزود: در بعضي از انجمن‌هاي ادبي كتاب‌هاي شاعران خاصي نقد و بررسي مي‌شوند و اين انجمن‌ها تمايل دارند كتاب دوستان خود را بررسي كنند. اين‌ها انجمن‌هايي هستند كه به آن شكل فعال نيستند چون يكي كتابي را مي‌خواند و ديگران نظراتي مي‌دهند. من معتقدم كه بايد در انجمن‌هاي ادبي كارگاه آموزشي تشكيل شود.

اكبري ادامه داد: بعضي انجمن‌ها وضعيت مطلوب و رضايت‌بخشي ندارند و من اين را لطف خدا مي‌دانم كه با حركت در دنياي مجازي هنرمندان و شاعران كارها را مي‌خوانند و نظر مي‌دهند و خيلي از نظرات بيش از حد انتظار است.

اين شاعر گفت: در انجمن‌هاي ادبي مقالات تخصصي خوانده نمي‌شوند و فقط كارها و اشعار به صورت نوبتي و گذرا خوانده مي‌شوند. جلساتي كه به اين صورت برگزار مي‌شوند مفيد و تاثيرگذار نيستند.

وي ابراز اميدواري كرد روزي از راه برسد كه انجمن‌هاي ادبي از شكلي كه اكنون دارند خارج شده و تخصصي‌تر شوند و از باندبازي دست بردارند چون در حوزه‌ ادبي اين گونه كارها محلي از اعراب ندارند.

انتهاي پيام

کد خبر: 8706-00185
+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/06/09 و ساعت 7:31 |

 

داستانك بچه

 

 زايشگاه  داشت شلوغ مي شد .مرد كنار تختش نشست .

 -   چه بچه خوشگلي اگه ببينش خوشحال ميشه !

 زن نگاهش را از مرد دزديد..  به بچه خیره شد و دستش را لمس کرد .چيزي درونش را مي چلاند. . 

 . به زور بلند شد مثانه اش داشت سرريز مي شد وسمت مستراح كنج اتاق رفت . آفتاب هم پيدانبود.                   

  مرد نگاهش را در اتاق چرخاند و پولهايي را كه از كيفش در آورده بود روي تخت گذاشت وبچه را بغل زد .

 

 

                                                                             حميد رضا اكبري شروه-1387-اهواز

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/29 و ساعت 10:29 |

                                   

حميدرضا اكبري:
مهم‌ترين شاخصه‌ ادبيات داستاني دهه 80 پيشرفت تكنيك‌هاي داستان‌نويسي
است

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/05/24
08-14-2008
10:46:53
8705-00850: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

از نظر يك داستان‌نويس: ادبيات داستاني ايران ـ به خصوص داستان كوتاه ـ پيشرفت‌هاي خيلي خوب كرده‌ است.

حميدرضا اكبري با اشاره به غربي بودن منشا داستان كوتاه در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)‌ در خوزستان اظهار كرد: داستان كوتاه حركت خوبي در ادبيات بود چراكه در حال حاضر به رغم مشغله‌هاي فراوان مخاطبان رواج خوبي پيدا كرده است.

وي با بيان اين كه مهم‌ترين شاخصه‌ ادبيات داستاني در دهه 80 پيشرفت تكنيك‌هاي داستان‌نويسي در آن است، يادآوري كرد: وقتي آثاري از اين دهه مطالعه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه دغدغه‌ نويسندگان مسايل اجتماعي است.

اكبري بيان كرد: عمده دليل افت ادبيات داستاني چاپ نشدن كتاب‌ها است زيرا نويسندگان خيلي خوب داريم كه نمي‌توانند كتاب‌هاي‌شان را چاپ كنند كه البته اين مساله بيشتر گريبانگير نويسندگان جوان است.

انتهاي پيام

کد خبر: 8705-00850

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/28 و ساعت 12:51 |

    چشـم به راه

خوابش نمي‌برد كنار پنجره مي‌رفت و مي‌آمد. مردش هنوز نيامده بود. شب از نيمه گذشته بود. و تنهائي پيچك جانش شده بود. نگاهش را چرخاند به سمت ساعت چند دقيقه‌اي از 9 گذشته بود. سري به اتاق بچه‌ها زد. از خواب بودن بچه‌ها كه خيالش تخت شد به اتاقش سمت پنجره رفت و برقاب پنجره چمبرك زد. بدر ماه، كه زير ابرها مي‌رفت و مي‌آمد نگاهش را گرفت سكوت بختك اتاق شده بود. عطسه كرد.

- چرا تا حالا نيومده!

بلند شد. گفت و روي تخت دراز كشيد. موهاي آمده بر پيشاني‌اش را كنار زد. هوا را بو كشيد. بوي عرياني درخت حياط را مي‌داد. پلك بر هم نهاد. خوابش برد. شب توي ذهنش چرخ مي‌خورد و در هاله سياهي كسي مردش را سمتي مي‌كشيد و دورش مي‌برد، از خواب پريد عرق بر پيشاني‌اش چين انداخته بود.

ياد حرف مردش افتاد؛

- ميرم تا آستارا، خونة برادرم پيغام داده حتماً بروم. دلم شور افتاده.

- شب بر مي‌گردي؟!

- حتماً شب ميام!

و بچه‌ها را بوسيده بود و رفت. ظهر رفته بود. دو ساعتي راه مي‌شد تا آستارا اما هنوز نيامده بود. دوباره تا پشت پنجره رفت.

باد برگهاي زرد درخت را توي هوا بلند كرده بود و مي‌چرخاند.

كلاغي، روي شاخه‌اي لخت لميده بود و سر به تو داشت. بي‌تفاوت به سيلي‌هاي باد.

نگاهش را برداشت و دوباره تن به تخت داد.

صداي بوق ماشيني از جا پراندش فكر كرد آمد. صدايي توي ذهنش شنيد. فكر مي‌كرد دست به قلبش برد. تندتر مي‌زد.

- شايد كارش به شب كشيده، گفته بمونم!

زمزمه كرد و دوباره روي تخت ولو شد. خسته شده و از بي‌خوابي شبانه‌اش گيج شده بود. سنگيني پلكهايش را ديگر طاقت نياورد. باز خواب ديد در كومه‌اي سيال از گلهاي آتش كه بوي برگهاي خشك مي‌دادند. دست و پا مي‌زند و كسي برايش صليب مي‌كشيد و لبخندي مليح مي‌زند.

آفتاب تيز به صورتش مي‌خورد. پلك وا كرد نور چشمش را زد. كنارش خالي بود شب برف آمده بود. از گل ميخك پژمرده گلدان بيرون پنجره فهميد. بلند شد، سري به اتاق بچه‌ها زد. هنوز خواب بودند. فهميد مردش هنوز نيامده سياهي غليظ قاطي برفهاي باغچه توي نگاهش نشست. نزديك پنجره شد چشمهايش را تيز كرد، در پاي درخت از گيل حياط يك شاخه نيلوفر آبي روي برفها روئيده بود. با صداي بچه‌ها به خودش آمد و چرخ خورد و به سمت اتاقش رفت.

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 

                                                                                        حميد رضا اكبري شروه

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/19 و ساعت 11:1 |
حميدرضا اكبري:
كانون نويسندگان خواستگاه اصلي براي تجلي حضور هنرمندان است

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/05/08
07-29-2008
13:00:03
8705-00309: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

يك نويسنده گفت:‌ خواستگاه اصلي هنرمندان براي تجلي حضور آثار و پايگاهي براي نشر آثار هنرمنداني كه در استان مانده و دست‌شان از همه جا كوتاه است، كانون نويسندگان است.

حميدرضا اكبري در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: كانون نويسندگاني قبل از انقلاب بوده كه الان فعال نيست و جاي كانون نويسندگان خالي است. اگر كانون نويسندگان در استان تشكيل شود، منشاء خير مي‌شود و كار هنرمندان را انجام مي‌دهد.

او افزود: كانون نويسندگان خيلي از مشكلات صنفي، معيشتي و چاپ كتاب نويسندگان را حل مي‌كند. در تهران انجمن قلم با مديريت دكتر ولايتي تشكيل شده‌ اما نويسندگان شهرستاني را به دليل اين كه نمي‌تواند سرويس دهند، نمي‌پذيرد.

وي گفت: اگر چنين كانوني در استان شكل بگيرد خيلي جاي خوشحالي دارد چون خواسته‌هاي ديرينه‌ هنرمندان برطرف شده و بودجه براي انتشار آثار و رسيدگي به مشكلات زندگي نويسندگان و سازماندهي آنان تعلق مي‌گيرد.

اكبري اظهار داشت: نويسندگان و هنرمندان بايد طالب كانون باشند و خود به دنبال تشكيل آن باشند. بايد كانوني باشد كه وابستگي به دستگاه دولتي نداشته باشد. كانون بايد با اين قدرت تشكيل شود و به مسؤولان در راس امور فرهنگي خط بدهد.

او بيان كرد: مهد هنر و ادبيات معاصر ما استان خوزستان است و ما خواستگاه خيلي از جريان‌هاي شعري و ادبي بوده‌ايم و دوستان حرف براي گفتن دارند.

انتهاي پيام

کد خبر: 8705-00309

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/12 و ساعت 10:22 |

                          (بهانه)

 

 

 فكرش را كرده بودبايد يك جوري كلكش را مي كند .به اداره كه رسيد پشت ميز نشست ووسايل روي

 

ميزش را از نگاه گذراند .چيزي كم نديد .اتاق گرم شده بود . دنبال كنترل كولرگشت. منشي را صدا زد  

 

 .دختر لب ورچيد .كنترل را ازكشوي ميزش در آورد وبه مرد  داد .مرد  به كنترل نگاه كرد.

 

-         يه كليد از كشابت بايد به منم بدي !

 

دختر در حالي كه اتاق را ترك مي كرد نگاهي به ساعت روي ديوار انداخت .

 

 - ديگه نمي تونم اينجا كاركنم !   ورفت.

 

مرد پشتش را به صندلي تكيه داد وچشمهايش را بست .

 

 

 

 

                                                                             حميد رضا اكبري شروه -1387 –اهواز

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/06 و ساعت 7:55 |
 چشمهاي آبي دريا

 باد «لور» [۱]مي‌وزيد و دريا را مي‌خروشاند. موجهاي كوتاه و بلند تا ساحل خيز مي‌آمدند و بر ماسه‌هاي تركناره، كفي جا مي‌گذاشتند. آفتاب اريب بصورتش مي‌باريد. برسنگي شكسته، گوشة دريا نشسته بود. فايز مي‌خواند:

«دل شو رسيده‌ام افتاده در بند بنالم زين دل شوريده تا چند» چيزي در دل دريا نگاهش را گرفته بود. يكبار ديده بودش. شب توي نخلها. وقتي مي‌خواست از نهر زار شنو تا شود، سمت «شيطيط[۲]». بلم را نگه داشت، صدايش زد. ماند روي آب. و مات چشمهاي آبي‌اش شد.

- مـ.. يــ.. گوم... تو...پ ... ري هسي؟!

با لكنت واگو كرده بود.

پري نگاه انداخت و حرفي زد.

- به كسي نگو ديدي منو!

و سمت مصب دريا چرخيد. و اودر تنهائي شط واماند.

باور نداشت ديگر او را نبيند.

چند هفته‌اي مي‌شد كه نديده بودش. يادگيسهاي طلائي‌اش خوره ذهن و دلش شده بود. شب كه به خانه آمد. حالش را دگرگون ديد. صبح براي مادرش تنها گفت:

- خيال كردي كوكام! شو بوده، آبي دريا تو شط چه ميكنه!

مادرش واگو كرد. اما خودش باور داشت.

- نه، خودم با دوتا «تيام» [۳]ديدوم!

بخود وا گفت، زير لب.

حالا دوست داشت بيايد. دلش سربي شده بود. چشمهاي درشتش را به دريا داد. باد لاي لباسهايش مي‌پيچيد. و موهاي بورش را مي‌رقصاند.

اي كاش برا ننه‌م، واگو نمي‌كردم!

بخود چنبره زد. صدائي شنيد. سربلند كرد. آسمان به نگاهش لكه داشت و موجهاي دريا به ساحل سينه  مي سانيدند. از دل موجها سرش را بيرون داده بود و مي‌درخشيد. باورش نمي‌شد. جست سمت آب. دست بلند كرد و در هوا چرخاند. پري سمتش خزيد. آفتاب محاق بود.

- چرا گفتي منو ديدي؟ مگه نگفتم نگو!

پري گفت.

او محو نگاهش بود.

چشمهايش آب آورد، گفت:

- دس خودم نبود. داشتم دق مي‌كردم،‌ ديگه تنهام نذار!

دلش شور مي‌زد.

- مي‌خواي بام بياي توي آب!

ذوق زده شد. دلش حرف پري را ور نمي‌داشت.

- شط كه صاف نيس!

جواب پري داد.

- كاريت نباشه تو بيا!

و پري دست او را كشيد، به عمق آب.

- چيزائي كه مي‌بيني، براي كسي نگو، چيزي هم نخواه!

پري دستش را فشرد و گفت: زير آب صاف بود. از لاي جلبكهاي سبز دريائي، تيز رد شدند.

تنش را جلبك پشانده بود.

دسته‌اي «شوريده»[۴] بزرگ كنارشان جست زدند. به چشمش كشتي‌هاي شكسته‌ئي خورد. از آبي دريا سوالشان گرفت.

- مال اونائي بوده كه ماهي‌هاي «يال» دريارو تو تورشون مي‌گرفتن.

پري به جواب وا گفت.

«بوسلمه» را ديده تلخ شد.

بالاي سرآدمهائي پيچيده در كنفهاي دريائي، ايستاده بود. با نشانه‌هاي گفته مادرش شناختش.

- اگه ديديش تو ساحل، در برو، زيرت مي‌كنه و زاري مي‌شي!

مادرش وا گفته بود. همانطور كه مادرش واگو كرده بود، موهايش تا پشت پايش سرازير بود. فكر مي‌كرد تنها بوسلمه روزگارش را در ساحل مي‌گذراند. به پري گفت: تنش مورمور شده بود.

آبي وحشتش را حس كرد. گفت:

- توي آب بوسلمه كاري به كسي نداره، آدمائي رو كه دوس داره از ساحل مياره!

كنارشان رد شدند. بوسلمه خنده‌اي از ته دل بيرون داد. آب را موج گرفت.

همه آدمهاي اسير بوسلمه را مي‌شناخت، دلش سوخت. همه براي ماهيگيري از آبادي به دريا زده بودند و ديگر برنگشتن.

- ننه ها شونه خبر ميدوم.

بيچاره‌ها تا حالا داغ دارن!

بخودش واگويه كرد.

پري به تماشاي گروهي «هامو[۵]» و «سنگسر۶]» ايستاد كه در يك رديف موازي مي‌رفتند، سمتي، دنبال ماهي‌ها را گرفتند. تا دور صدفي حلقه زدند.

دقايقي را در سكوت گذراندند. تا دهان صدف باز شد. پيري با ريشهائي خزه‌ئي ني‌لبكي به دست، از جنس مرواريد شروع به زدن دلش كرد. مي‌خواست از پري راجع به پير پرسد. صدائي آمد بمبكي بود. پري تند چرخيد طرفي ديگر چيزي نديد. بوي خون حس كرد. طعم گسي ته گلويش را مي‌خاراند. تا دهان در دريا فرو بود. رنگش را زرد كرده بود. آب شور. قد راست كرد و پلك زد. روبرويش مه و شرجي پوست هوا را خيس و تيره كرده بودند. شبي خيالي گسترده بود برسطر دريا با آفتابي در محاق.

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پی نویس :

۱-نام بادی در جنوب

۲-نام محله ای در آبادان

۳-چشم هام

۴و۵و۶ نام چند ماهی در جنوب کشور

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/31 و ساعت 12:45 |

شروه ؛ خالق غافلگيري هاي شاعرانه

ليلا كردبچه

شوشان: حميدرضا اكبري ( شروه ) شاعري است با ويژگيهاي خاص كه مي تواند شعرش را به راحتي متمايز از شعر ديگران كند .

تسلطي كه شروه بر نحو و زبان ، مضمون و ساختار شعرش دارد به گونه اي مؤيد اين معناست كه « عصر هنرمندان بي سواد به پايان رسيده است » . به واقع نمي توان براي مردم شعر گفت و نسبت به فرهنگ آنان بي توجه بود ، نمي توان به زبان مادري مردم شعر گفت و قواعد زبان آنان را زير پا گذاشت و به ظرافت هاي زبان توجه نداشت .

توجه شروه به فرهنگ و تاريخ و زبان در شعر نيز ستودني است و به راستي يكي از لوازم ماندگاري شعر اين است كه بتواند گوشه اي از فرهنگ و تاريخ سرزميني را حفظ كند ، همانطور كه از خلال غزليات حافظ مي توان به نظام اجتماعي و سياسي شيراز قرن هشت پي برد .

شروه خالق غافلگيري هاي شاعرانه است . او با تبحر و قدرتي مثال زدني شعر را به گونه اي آغاز مي كند كه كنجكاوي ذهن مخاطب را بر مي انگيزد و در سطرهاي بعدي به راحتي مي تواند ذهن مخاطب را براي مواجهه با خبري مهم و اتفاقي شاعرانه كه معمولا در سطرهاي پاياني شعر اتفاق مي افتد آماده كند .

همين امر ؛ يعني غافلگيري ذهنِ مخاطب در پايان شعر – كه ويژگي اغلب شعرهاي شروه است – دليلي محكم براي ساختمند بودن اشعار او ايجاد مي كند . شعرهاي او عموما داراي ساختاري منسجم و فرمي يكدست و هموارند و مخاطب را آهسته آهسته به سطر پاياني شعر مي برند ؛ جايي كه مخاطب انتظار دارد در آن با اتفاقي شاعرانه روبرو شود.

 

در زندگي خياباني ام مي چرخم

نزديكم مي شوي

خاطره مي شوم

از ياد نبرده اي !

جاده كوتاه نمي آيد

كنار خودم مي ايستم

هنوز از من نگذ شته اي

نزديكتر دور مي روم

خيابان از شمارش افتاده است

مي چرخم در زندگي خياباني ام

كنار درختان برهنه

كه قبري ندارم

تا وصيت مي كنم

منتظرم !

با دو قاب خالي چشمانم حتي !

حميد رضا اكبري شروه –اهواز -1387

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/24 و ساعت 11:11 |
 

کتاب سیاه مکان لیراوی در افق بوشهر

  لطفا اینجا را کلیک کنید :    http://www.shooshan.ir/default2.asp?id=1214548162&template=88

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/24 و ساعت 10:50 |

حميدرضا اكبري:
مميزي
عاملي براي رجوع نويسنده به دنياي مجازي و چاپ زيرزميني كتاب است

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/04/18
07-08-2008
09:26:17
8704-00570:
کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

حميدرضا اكبري خاطرنشان كرد: عمده مشكل هنرمندان مميزي كتاب است و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بايد در مورد مجوزها تجديد نظر كند.

اين شاعر و داستان‌نويس در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: در دوره‌ قبل در مدتي كمتر از يك ماه مجوزها صادر مي‌شد اما اكنون روند دادن مجوزها طولاني شده است.

وي ادامه داد: اين روند باعث دلزدگي هنرمند مي‌شود و عاملي است براي رجوع نويسنده به دنياي مجازي و چاپ زيرزميني كتاب. اين عملكرد هنرمند را دچار مشكل مي‌كند.

او بيان كرد: هنرمندان با اين روند نمي‌خواهند كارشان را چاپ كنند زيرا سانسور شديد آنها را دچار مشكل كرده است.

اكبري اظهار داشت: آن چيزي كه مي‌نويسيم حكم بچه‌مان را دارد كه با حذف برخي از قسمت‌هاي آن مانند اين است كه دست يا پاي آن بچه را قطع كنند.

انتهاي پيام

کد خبر: 8704-00570

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/24 و ساعت 10:26 |

 

 

 

 

 

 

 

Ë    معــاش

 

 

روي اسكله نگاهش به نخلهاست؛ كه باد «پيش[1]» هاي پهنشان را به رقص واداشته است.

- بايد بياد ديگه!

زير لب وا گفت. قرار بود برايش طناب بياورد. قول خارجيها داده بودند، برايشان بگيرند. زير چفيه‌اش عرق بيرون مي‌چريد.

آستينهايش را بالا زد. دستهاي استخواني‌اش توي چشم مي‌زد؛ با نگاهي زير و دشداشه‌اي بلند، تا سر كتاني پاره پايش.

توي خودش رفت. بفكر لوله‌هاي فرش گوشه بندرگاه كه محل لوليدن سگها بود. بايد مي‌گرفت پول خارجي براي معاشش مي‌آورد و براي سفري كه بايد زنش را مي‌برد پيش دكترهاي شيراز. چند سالي مي‌شد كه قلبش ناراحتش مي‌كرد. اما زن اگر مي‌فهميد، آبروريزي برايش داشت. آفتاب تيز بصورتش مي‌تابيد و گرما تلخش مي‌كرد. نگهبان يكي از كشتي‌هاي فرانسوي بود. كه در اسكله لنگر انداخته بودند. تفي سمت دريا كرد. نگاهش را چرخ داد سمت خارجيهايي كه بر عرشه كشتي ايستاده بودند، برايش دست تكان مي‌دادند و كلماتي مي‌شنيد كه معني‌اش را نمي‌دانست.

Bonjour, monsieur-

- اينا چي بلغور مي‌كنن!؟

بخودش گفت:

عطسه زد، دماغش را چيزي مي‌خاراند. چفية سرش را باز كرد و شال گردن انداخت.

يكبار سگ‌گيري نگهبانها را براي زنش واگو كرده بود با آب و تاب. زن غريده بود.

- مگه كافر شدن اينا! نحسي داره، نكنه تو هم ئي كارا بكني!

بركتو مي‌بره سگ خوردن مرد نگاهي به زن داد و گفته بود:

- پولش آدمو هوسي ميكنه!

زن پكي محكم به قليان زد و جواب گفته بود:

- نكنه به سرت هوس زده، دهن مردمو ...

مرد توي حرفش پا گذاشته بود:

- «سلو[2]» روزگار واگشته، زمونه فرق ميكنه؛ ئي كارا هم بمو نيومده!

زن بلند شد، جواب داد:

- زمونه برگشته؛ حلال حرومي هم برگشته!؟

و رفته بود

از گرما زير بغلش ليچ شده بود. دستي به پشتش خورد. ذهنش بريد. چشم به عقب داد.

- دير كردي «زاير» دلمو شرجي داشت مي‌خورد!

- بي‌خود، گفتم ميام، ميام!

و دستي به شانه‌هاي تكيده «مندو» زد: ادامه داد:

- رفتم تا لين 15 احمدآباد، برا طناب فكر كردم اينجا نگيروم بهتره، مي‌خواستم بام از «كفيشه[3]» بيارم، ديدم ظهر شد، و همه جا بستن، رفتم پيش كاپيتان انگليسيه با يه هندونه، تا راضي به طناب دادن شد، اينابا جين، تا چيزي ندي، چيزي نميگيري.

مندو با مكث، جواب گفت:

- هندونه شامو دادي؟!

- ها ديگه، چه بكردم؟

نگاه به لوله‌ها داد و مندو گفت:

- كمي هيمه لازمه، بايس «تش[4]» بزنيم يه سر لوله رو!

بسمت كشتي تجارتي كه نگهبانش بودند رفتند. درون لوله‌ها را تك تك نگاه مي‌انداختند. اكثراً خالي بود. زاير چشمهاي درشتش را خاراند و گفت:

- اينا كه خاليه، ديگه سگي برا ما نگذاشتن، ئي حرومي‌ها!

نگاه مندو توي لوله‌اي خم ماند.

سگي زائيده بود؛  صدا داد:

- زاير بيا خوراك!

زاير لوله‌ها را دور زد بطرف مندو؛ و دو تائي چخش كردند. بيرون نمي‌خزيد. تنها خيره نگاه مي‌كرد و دندان نشان مي‌داد.

- صندوقها رو تش بزن، بايس بياريمش بيرون.

مندو گفت و يك سر طناب را به گردن لوله انداخت، گره زد و بالاي لوله ايستاد تا بوقت بيرون آمدن سگ، طناب را بكشد و سگ در طناب بماند و گير كند، از دهانة لوله دود به بيرون تنوره مي‌كشيد. سگ تنها صداي پارسش، سنگين بگوش مي‌نشست. هوا بوي سرب مي‌داد. مندو از عرق خيس؛ زير لب غريد:

- ديونه مون كرده ئي پدر سوخته سگ، په بيا بيرون!

صداي «ليكوئي[5]» كشتي‌ ئي كه از اسكله دور مي‌شد، هوا را پنجه كشيد.

ماهورهايي خاكستري هوا را برداشته بود. مندو با خشكي و بي‌حوصلگي فرياد زد:

- زيرا تش بريز! ئي ديگه حوصلمه سر برده، بذار كباب بشه!

تمام لوله داغ شد. مندو ديگر بالاي لوله تاب ايستادن نداشت، پائين جست. از دو سر لوله آتش زبانه داشت. بوي گوشت سوخته تا دريا را برداشته بود و بادي كز روي دريا مي‌آمد، در محوطة بندرگاه پخشش ميكرد. آژير ماشين شيفت آتش نشاني بندر كه بلند شد. سمت اسكله‌ها چرخيدند، روبروي قرص كم رنگ آفتاب كه مي‌رفت در مغرب دريا حل شود و دويدند. آسمان روبريشان دق كرده بود.



1- پيش: برگهاي پهن درخت نخل را گويند.

۲- سلو: اسم مصفر سليمه است نامي‌ست براي زنان عرب.

۳- كفيشه: نام محلي است در آبادان

۴- تش: به معناي آتش است در لهجه جنوبي‌ها.

۵- ليكو: بوق كشتي كه در هنگام حركت به صدا درمي‌آيد.

**********************************************************************

چند ديدگاه:

--------

سه شنبه 11 تیر1387 ساعت: 16:44 توسط:محبوبه میم
سلام
داستانتان را خواندم .فضای خلق شده _حالا چه در تم ومایه های سایر داستان های جنوبی باشد یانه _ برای فضای این زمان های داستان نویسی جدید بود حداقل از نظر موضوع .
فضا کجاست ؟داستان در جنوب می گذرد .گرما .شرجی وحتی شاید تشنگی وفقر با جملات کوتاه منتقل می شود .اما زبان داستان در خدمت داستان نیست .مردی که نمی فهمد خارجی ها چی بلغور می کنند دانای کل برایش وارد می شود وکلمات را به خارجی می نویسد !Bonjour, monsieur مرد همان نامفهومی را می فهمد .ما تقلا را راهم در زبان نمی یابیم .تقلای مرد برای سگ گیری تا به سگ کشی منجر شود انعکاسی در زبان نیافته فقط روایت صرف است واین برای داستانی با چنین موضوعی به این بکری حیف نیست ؟
در مجموع باید بگویم مدت ها بود داستان متفاوتی نخوانده بودم .این داستان یکی از آن فضاهای متفاوت است .

***********************************************************************

 

 
سه شنبه 11 تیر1387 ساعت: 11:52 توسط:فرزاد
سلام
خواندم
داستان خوبي بود با شخصيتهاي قابل درک
داستان شما
چيز اضافه اي ندارد . ادبيان روان و بيان گيرايي داريد اين لذت خواندن را بيشتر ميکند .
فضاي ترسيمي داستان کمي خواننده را کلافه ميکند نزديک شدن به فضايي گرم / شرجي با مشکلات معيشتي و کاري چنين پست اگر چه واقعيتي است تلخ و محتوم ...
موفق باشيد باز هم سرميزنم

 *****************************************************************

 

 
وشنبه 10 تیر1387 ساعت: 17:23 توسط:پروین پورجوادی
سلام
این داستان وداستان قبلی را خواندم .تم جنوبی داستان معاش دلنشین است(کمی نزدیک به فضای داستان احمد محمود) دیالوگهای کوتاه و شخصیت پردازیها نیز خوبند . علیرغم مه آلود بودن فضای داستان خواننده علت سگ سوزی یا سگ کشی را می فهمد . پایان بندی داستان هم زیباست وهم قانع کننده . تعلیق یا ابهامی که در فضای داستان بماند آن را گنگ می کند . این گنگی در داستان قبلی وجود دارد هم در فضا سازی وهم در شخصیت پردازی اما پایان بندی به رفع این ابهام کمک میکند
از خواندن داستانهایتان لذت بردم موفق باشید
 

 ---------------------------------*************************-----------------------------------

 
نویسنده: معصومه مظفری
                                                                                         دوشنبه 17 تیر1387 ساعت: 18:20
 
داستان خوبی است از لحاظ خلق فضا و اینکه مخاطب مجبور است فضا را مدام برای خود تصویر کند تا
 
داستان را بفهمد...فضای شرجی و گرم...و موضوعی تکراری شاید که خوب پرداخت شده است...با
 
پرداخت داستانیت موافقم و کاملا همسو...آنچه در داستان های مدرن مهم می نماید این است که هیچ
 
واژه ای نباید در متن بدون تداعی باشد...یعنی اضافه بیاید...داستان جای قصه گویی نیست و چون قصه
 
نشنیدم در این کار لذت بردم...
همیشه نویسا...همیشه بهاری...
 ********************************************************************
 
نویسنده: نیره نورالهدی
                                                                                          یکشنبه 16 تیر1387 ساعت: 18:3
سلام

داستان عمیق و تصویری بود.یاد فیلم نفتکشها و فیلمی دیگر که در آبادان ساخته شده بود و نامش یادم
 
نیست افتادم.بسیار زیبا و تصویری نوشته بودید.

در دادن اطلاعات هم هنرمندانه خست به خرخ داده بودید.در اوایل و اواسط داستان.
موفق باشید.
 
 
 
 

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/10 و ساعت 15:55 |

پاي بوم نشسته بود و نگاه به نقاشي ناتمامش مي‌كرد. قفسي زرد كه هنوز رنگش تمام نشده بود. با يك پرنده زخمي كه انگار مي‌خندد. با دست راستش، تيغي را كه به بازي گرفته بود، روي آستين خالي سمت چپش خاراند.

- با توام! چرا جوابم نميدي؟!

تازه متوجه شد، كسي در اتاق حضور دارد تيغ را روي ميز بوم نهاد. به آينه تمام قدي كه كنارش بود نگاه داد و در آينه به چهره مادر چشم دوخت.

- جواب چي رو!

پيشاني‌اش پر چروك بود. مادر قبلاً با او صحبت كرده بود، اكنون جواب مي خواست بي‌توجه‌ايش را كه ديد بلند شد و پشت سر فرزند ايستاد.

- نرگس! با خنده گفت و چرخيد سرجايش.

- حتماً مي‌خواي بگي به مسعود قول دادي؟!

- مگه قول ندادي، با هم بودين تو اومدي ...

- چرا گريه مي‌كني؟ جوان از پشت بومش بلند شد، سمت مادر رفت و گفت:

- اين حرفا مال وقتايي بود كه آدم بودم، هفته‌يي خونم بايس عوض بشه، تازه رستم يه دستم كه هستم.

در ادامه گفته بود و جاي خالي دستش را تكان داد.

مادر بيرون زد، مقابل آينه برگشت. سرخي صورتش را با كف دست ماليد.

دوست داشت در آينه محو مي‌شد. قلم را بلند كرد و آخرين ميله قفس را رنگ زد.

- ديگه از اين حرفا گذشته، حتي رنگا ازم فرارين!

آهسته واگويه كرد. قلم مو را كه گذاشت، خودش را كنار پنجره ديد كه به ستاره‌ها نگاه مي‌كند.

**

زير نور منورها دستش را چال كرده بود. جايي كنار نيزارها كه در باد مي‌رقصيدند.

- حالا چه طور برگرديم؟! با ناله گفته بود، به مسعود برادر نرگس كه او را كول كرده بود. و حالا او تنها بازمانده بود. از شانزدهمين سفري كه با هم داشتند.

**

كنار قفس زرد رنگي كه كشيده بود، نوشت:

دنيا سنگ قبري مي‌شود براي سرانگشتاني كه جاي تاريكي دعوت مي‌شوند.

خطش توي ذوق مي‌زد. درست مثل اينكه كسي مطلبي را با دستپاچگي نوشته باشد. نفسش داشت تنگ مي‌شد. با درد آب گلويش را قورت داد. حس كرد كسي در تمام آينه روبرويش صدايش مي‌زند. دوباره به پنجره چشم چرخاند در ميانه قاب پنجره‌ ماه هم نبود.

چيزي درونش محكم، قلبش را مي‌چلاند.

نگاهي به تيغ انداخت. سمت آينه قوز شد. چيزي با بوم افتاد.

 

                                                حمید رضا اکبری شروه

 

                            

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/21 و ساعت 8:3 |

    

 

                                   بلیط

 

 

فردا باید می رفتیم . پدر از خانه بیرون زده بود . شب خواب دیده بودم چاه آبی را پر از سنگ می کنم . تشنه بودم از خواب پریدم .پدر از خانه بیرون زده بود جای خالی اش به چشمهایم نست . باید آماده می شدم تا می آمد . مدتی گذشت پاشنه در به دور خودش چرخید . بلیط گرفته بود اما نه آنچه را که قول داده بود همای رحمت .

 

 

                                   حمید رضا اکبری شروه _1380 –بندر دیلم

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/20 و ساعت 9:39 |

 

 

                                   ( برام بزن)                          

 

 

  خمیازه کشید و ولو شد روی تخت . آسمان داشت گرفته می شد .

 - اگه تماس بگیره براش میزنم !نمی دونم صداشو درک می کنه !

   تلفن که زنگ خورد ، کوشی راٍ با دست چپ برداشت .

-         خانومی فقط برام بزن ! هیچی نگو حال وحوصله حرف ندارم .

گوشی را روی میز نهاد وتار را برداشت و نزدیک گوشی برد و چپ وراست زخمه زد . آسمان باریدن گرفت . تلفن خش خش کرد . زخمه آخر که  روی سیم سرید سیم پاره  ماند .

 

 

                                              حمید رضا اکبری شروه – اهواز

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/20 و ساعت 9:37 |