رمانی با بنمایههای ابتکاری

اگر عاشقانه بودن مضمون رمان و بهره بردن از یکسری قواعد آشنا در این گونه آثار را مصداقی از خوانندهمحور بودن بدانیم، حمید رضا امیدی سرور با نخستین رمانش «از پائولو کوئلیو متنفرم!» ، ما را با اثری خوانندهمحور به جهت طرح کلی مضمون این رمان، روبرو ساخته که با استفاده از شیوهی ساده نویسی نوشته و روایت شده است، البته این شیوه در رمان مورد بحث، با تکنیکی خاص خود نویسنده پرورش یاقته و ما را به عمق شخصیت های رمان برده و شخصیتهایی پرداخته شده را پیش روی ما گذاشته است، به خصوص قهرمان اصلی داستان (راوی) و چرا که نویسنده با استفادهای بینامتنی از برشهایی از داستانهای معاصر -که شاید مورد علاقه نویسنده باشند- ما را با بن مایه راوی آشنا می گردانند.
«از پائولو کوئلیو متنفرم!» به لحاظ رویکرد و بیان اجتماعیگرایانه نویسنده، میتواند آغازگر یک جریان در حال تولد باشد؛ جریانی با دست مایههایی ابتکاری در راستای ساخت نوعی تفکر و در جهت بیان برخی واقعیتهای اجتماعی و روان شناختی که تا کنون لااقل به این شکل و در قالب رمانی خواندنی نمونه مشابهی نداشته است.
«از پائولو کوئلیو متنفرم!» رمانیست دارای فضایی نوستالژیک و این حس نوستالوژیک حتی در چگونگی دیالوگهای این رمان نیز قابل مشاهده است و این نکته از آن رو اهمیت بیشتری پیدا میکند که نوعی تفکر پشت این دیالوگ ها و مونولوگها نهفته است که اینگونه میان شخصیت های رمان رد وبدل شده یا در موقعیتهای مختلف مورد استفاده قرار گرفته است.
افزون بر این منطق خلق فضای این رمان نیز بر پایه ارجاع به گذشته و بیان هنرهای هم پایه ادبیات داستانیست؛ هنرهایی همچون سینما ، تاتر، موسیقی و… که در اینجا به عنوان ابزاری برای پیشبرد داستان مورد استفاده قرار گرفته است و نویسنده در این امر موفق عمل کرده است.
یکی از نکات مهم کلیدی رمان استقادهی مبتکرانهی او از متون داستانی فارسی، به عنوان عنصری بینامتنی برای خلق موقعیت ها و ظرفیتهاییست که در طول روایت مورد استفاده قرار میگیرد. برای نمون در جایی نویسنده به مجموعه داستان جوی و دیوار تشنه ابراهیم گلستان اشاره کرده و مینویسد: جوی دیوار تشنه کتابی بود که از هر چندی حتما باید آن را می خواندم، مخصوصا داستان عشق های سبزش را که شب قبل خیلی هوس کرده بودم دو باره بخونم. (ص-۲۸۳) و بعد در ادامه روایت با ایجاد یک رابطه بینامتنی میان رمان خود و داستان عشق سالهای سبز ماجرای سفری عاشقانه را مشابه سازی میکند و بر بار تاثیر گذاری این موقعیت داستانی می افزاید؛ این تکنیک در بخش های دیگری از رمان برای اشاره به دیگر موضوعات نیز بکار گرفته شده و گاه علیرغم اینکه با دخالت نویسنده و یا رویارویی او با راوی و یا القاء برخی از مسائل دیگر آمیخته شده، اما در مجموع به درستی بکار گرفته شده، به نحوی که اگر این پارهها را حذف کنیم، آسیبی جدی به رمان وارد خواهد شد، چرا که این بینامتنیت به شکلی حساب شده مورد استفاده قرار گرفته و به همین دلیل به ارتقاء کیفی آن نیز بسیار کمک کرده است.
یکی از منتقدان درباره این رمان معتقد است که «از پائولو کوئلیو متنفرم!» نگاهی متفاوت به فضاسازی و شخصیت پردازی دارد و داستان خود را بیادا و اصول روایت میکند. این بیان همان نکته واقعن قابل توجه و در خور تحسین این رمان است که من نیز با آن موافق هستم. بحث دیگر در این رمان بیان تضاد عقیده در غزل و رضا (دو شخصیت محوری رمان) است که به عینه میتوان جنبههای شخصیتی هر دو را بخوبی درک کرد. یکی به نوشته های پائلو کوئلیو و دیگری به نوشتههای نویسندگان بزرگ وطنی (و همچنین خارجی) علاقه دارد و این بیان، به عنوان نقطهی عزیمت تقابلی که قرار است قصه را به پیش ببرد، خواننده را بر می انگیزد که این تضاد را تا انتهای داستان دنبال نمایید؛ به خصوص اینکه نویسنده با ابزارهایی متنی این نکته را چنان خوب در بیان شخصیتها و موقعیتها و زمینههای داستانی همراه با جزییات بیان می کند که با استفاده از نمایه گونههای اثر، خواننده را نیز به موقعیت های مکانی و زمانی گوینده و روایتگر هدایت می نمایید . البته می توانم بگویم نمایه گونی متن این رمان نوعی نمایه گونی گوینده محور است، زیرا رضا از گذشته با استفاده از فعلهایی صحبت می کند که خواننده یاد گذشته میافتد .
این رمان به عنوان اثری عامهپسند (نه الزاما عوامپسند!) از رمانهای موفق منتشر شده در این سنخ، در سالهای بعد از انقلاب به شمار میآید که جای آن خالی بود. هرچند که احساس میشود این رمان نیاز به یک بازنویسی مجدد دارد زیرا می توان با حذف پاره هایی کوتاه از رمان، حس تعلیق آن را برای خواننده بیشتر کرد و در آخر اینکه بنده مخالف گفته آن منتقدی هستم که گفته است در این رمان از شگردهای کلیشهای استفاده شده است؛ زیرا ما در این رمان شگرد هایی را میبینیم که اگر چه در نهایت سادگی اما به شکلی تکنیکی استفاده شدهاند و از همین رو نیز در آن جا افتادهاند. به نظر میرسد حمید رضا امیدی سروردر این رمان میکوشد آن لذت گم شده خواندن رمانی جذاب برای عامه مخاطبان (از مخاطبان جدی گرفته تا مخاطبان ساده) بدانها هدیه کند، کوششی که اگر علاقمند به خواندن اثری لذت بخش باشید، آن را موفق خواهید یافت.
حمید رضا اکبری شروه ۱۳۹۱-اهواز
گوبه گور شده باران روی شیشه ي پنجره ای که پشتش ایستاده بود ، ضرب می زد . چشم اندازش آشنا بود . بارانداز وموج هایی که روی هم می غلتیدند ،انگار مي خوردند به ساحل ذهنش، اما نمي توانستند بشويند جاي پاها يي را كه هنوز پيدا بود ! خرا به های بار را که دید ،وبعد سالها پيچيد توي سرش صدای خواننده زنی ، که نازكي خوش طنينش تمام بار انداز را بر می داشت . ام کلثوم بود انگاري كه می خواند : - انت حبیبی .................. انت عمری .............. و صدای مرد ها ی مست ، از بار بیرون می ریخت توی محوطه بندر گاه ، به فکرش مانده بود که یک صدا می گفتند : -یا هله ! جمیله .. به خا طرش آمد، كه آبجو های پدر را كش مي رفت و توي تاريكي شب ،دوان دوان مي برد زير اسكله ،تماشا كردن آبجو خوردن برادرش گاهی وقتها اورا هم به هوس مي انداخت ، همراهش پیاله ای بزند ، دور از چشم همه . یک روز پدر فهمید ه بود .دهانش تلخ شد ، پنجره را باز کرد و به باران تف انداخت . آن شب برادرش مثل زنهای شوهر مرده جیغ می کشید ، زیر شلاق های کشیده پدرش که تا جا داشت محکم می زدش . همان روز یادشان رفته بود. شیفت نگهبانی پدر روی اسکله است و دیده بودشان وکار خراب شده بود . سالها می شد که دور بود . ولی باز گشته بود . بعد از آنکه دست گلش را به آب داد . پدر فرستا دش كويت و گفته بود : -تا زنده ام نبا یس بیایی ؟ اما قبل ترش وقتي كه مثل مار زخم خورده دور خودش می پيچيد داد زد : -مگه کم براتون گذاشتوم ؟ بگم با کی بودی کره بز .. چهره پدرش توی ذهنش نقش بست .کوچک اندام وسبزینه ، حتما دوستش داشت كه به ما درچیزی گفته بود واو هم دستش را گرفت تا جایی بروند برای سقط ! خانه اي با حیاطی کوچک وچند اتاق گلی ، دفی هم انگار آویزان بود روی دیوار اتاقی که وارد آن شدند . زنی سیاه چرده كُنجی لمیده به دیوار ، تسبیح می چرخاند و زیرلب چيزي می خواند . دهانش که می جنبید ، برق چشمها و سفیدی دندانها چشم را می زد .خواباند نش ، روی تخت و قبل از اين كه چيزي نفهمد، شنید زن گفت : -از نداری به گاه دادینش ؟ خو بذارین بچه بیاره ، پول خوبی برا فروشش میدن ! باران از تاب افتاد . دستی به شکم بر جسته اش کشید . حرکت بچه را حس کرد که زیر انگشتا نش می جنبید . حالا که شوهر ولش کرده و رفته بود، در غربت ، جایی نداشت باید باز می گشت و آمده بود . از خانواده كي برایش مانده بود؟ مرگ پدر ومادر را كسي به او خبر نداده بود اما مي دانست كه مرده اند شايد همين چند ماه پيش شايدهم همان وقتي كه تازه رفته بود كويت ، به شفارش پدر ش به او نگفته بودند. حالا برگشته بود تا در زادگاهش با خا طراتی که در ذهنش به یادگار داشت ، خودش را فارغ کند . برادرش همان شب لت وپار و شلاق خورده از خانه رفت گاهي خانه ي اين دوست ،گاهي هم زير اسكله، تا آن شب كه دوباره با شيشه ي گلو باريك آبجو دويد طرف اسكله .ديدش كه نشسته وزانوها را بغل گرفته اما آن پسري كه كنارش بود را نشناخت . هر سه خوردند و هر سه مست شدند . همان موقع بود كه دسته گل را به آب داده . ماد ر پرسیده بود دخترجواب گفته بود :-نمیدونم ، حال خودم نبودوم ! حالیم نشد ...... خودش هم نمی دانست کار کدامشان است .مادر از او خواست تا برای کسی واگو نکند . اگر طايفه گوش به گوش خبر دار مي شد، پدرناگزير بود تا سر دخترك را به رسم عشيره ببرد .فقط يك بار مادر گفت: حتمي کار خودش بوده ،هم از شرمشه که فراریه ، گور به گور شده ! از کنار پنجره چرخید و روی تخت نشست . زمزمه کرد : -یعنی کجاس ! زنده س !؟ ای ککای گور به گور ی ! چیزی زیر شکمش لگد کوبید .درد كشيد تا بالاي تيره ي كمروپخش شد توي تمام تنش، كسي انگار داشت از هم مي دراندش .ُشر لزج آبي پا را تا زير انگشتها خيساند، دولا شد وشكمش را چنگ زد، زانوهايش كه تا شدند واورا روي زمين نشاندند نفس بريده اش آزاد شد جيغش ازدر و ديوار اتاق گذشت و همه ي بارانداز اسكله وحياط خانه را پر كرد.چشم هايش پيش از اينكه روي هم بيفتد پسر كوچك اندام وسبزينه ايي را ديد !!! حمید رضا اکبری شروه -1389/ 9/7 –اهواز http://www.morur.ir/article.aspx?id=2001 |





