تبليغاتX
می چرخم دور خودم تا چیزی بگویم

 

داستانك بچه

 

 زايشگاه  داشت شلوغ مي شد .مرد كنار تختش نشست .

 -   چه بچه خوشگلي اگه ببينش خوشحال ميشه !

 زن نگاهش را از مرد دزديد..  به بچه خیره شد و دستش را لمس کرد .چيزي درونش را مي چلاند. . 

 . به زور بلند شد مثانه اش داشت سرريز مي شد وسمت مستراح كنج اتاق رفت . آفتاب هم پيدانبود.                   

  مرد نگاهش را در اتاق چرخاند و پولهايي را كه از كيفش در آورده بود روي تخت گذاشت وبچه را بغل زد .

 

 

                                                                             حميد رضا اكبري شروه-1387-اهواز

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/29 و ساعت 10:29 |

                                   

حميدرضا اكبري:
مهم‌ترين شاخصه‌ ادبيات داستاني دهه 80 پيشرفت تكنيك‌هاي داستان‌نويسي
است

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/05/24
08-14-2008
10:46:53
8705-00850: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

از نظر يك داستان‌نويس: ادبيات داستاني ايران ـ به خصوص داستان كوتاه ـ پيشرفت‌هاي خيلي خوب كرده‌ است.

حميدرضا اكبري با اشاره به غربي بودن منشا داستان كوتاه در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)‌ در خوزستان اظهار كرد: داستان كوتاه حركت خوبي در ادبيات بود چراكه در حال حاضر به رغم مشغله‌هاي فراوان مخاطبان رواج خوبي پيدا كرده است.

وي با بيان اين كه مهم‌ترين شاخصه‌ ادبيات داستاني در دهه 80 پيشرفت تكنيك‌هاي داستان‌نويسي در آن است، يادآوري كرد: وقتي آثاري از اين دهه مطالعه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه دغدغه‌ نويسندگان مسايل اجتماعي است.

اكبري بيان كرد: عمده دليل افت ادبيات داستاني چاپ نشدن كتاب‌ها است زيرا نويسندگان خيلي خوب داريم كه نمي‌توانند كتاب‌هاي‌شان را چاپ كنند كه البته اين مساله بيشتر گريبانگير نويسندگان جوان است.

انتهاي پيام

کد خبر: 8705-00850

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/28 و ساعت 12:51 |

    چشـم به راه

خوابش نمي‌برد كنار پنجره مي‌رفت و مي‌آمد. مردش هنوز نيامده بود. شب از نيمه گذشته بود. و تنهائي پيچك جانش شده بود. نگاهش را چرخاند به سمت ساعت چند دقيقه‌اي از 9 گذشته بود. سري به اتاق بچه‌ها زد. از خواب بودن بچه‌ها كه خيالش تخت شد به اتاقش سمت پنجره رفت و برقاب پنجره چمبرك زد. بدر ماه، كه زير ابرها مي‌رفت و مي‌آمد نگاهش را گرفت سكوت بختك اتاق شده بود. عطسه كرد.

- چرا تا حالا نيومده!

بلند شد. گفت و روي تخت دراز كشيد. موهاي آمده بر پيشاني‌اش را كنار زد. هوا را بو كشيد. بوي عرياني درخت حياط را مي‌داد. پلك بر هم نهاد. خوابش برد. شب توي ذهنش چرخ مي‌خورد و در هاله سياهي كسي مردش را سمتي مي‌كشيد و دورش مي‌برد، از خواب پريد عرق بر پيشاني‌اش چين انداخته بود.

ياد حرف مردش افتاد؛

- ميرم تا آستارا، خونة برادرم پيغام داده حتماً بروم. دلم شور افتاده.

- شب بر مي‌گردي؟!

- حتماً شب ميام!

و بچه‌ها را بوسيده بود و رفت. ظهر رفته بود. دو ساعتي راه مي‌شد تا آستارا اما هنوز نيامده بود. دوباره تا پشت پنجره رفت.

باد برگهاي زرد درخت را توي هوا بلند كرده بود و مي‌چرخاند.

كلاغي، روي شاخه‌اي لخت لميده بود و سر به تو داشت. بي‌تفاوت به سيلي‌هاي باد.

نگاهش را برداشت و دوباره تن به تخت داد.

صداي بوق ماشيني از جا پراندش فكر كرد آمد. صدايي توي ذهنش شنيد. فكر مي‌كرد دست به قلبش برد. تندتر مي‌زد.

- شايد كارش به شب كشيده، گفته بمونم!

زمزمه كرد و دوباره روي تخت ولو شد. خسته شده و از بي‌خوابي شبانه‌اش گيج شده بود. سنگيني پلكهايش را ديگر طاقت نياورد. باز خواب ديد در كومه‌اي سيال از گلهاي آتش كه بوي برگهاي خشك مي‌دادند. دست و پا مي‌زند و كسي برايش صليب مي‌كشيد و لبخندي مليح مي‌زند.

آفتاب تيز به صورتش مي‌خورد. پلك وا كرد نور چشمش را زد. كنارش خالي بود شب برف آمده بود. از گل ميخك پژمرده گلدان بيرون پنجره فهميد. بلند شد، سري به اتاق بچه‌ها زد. هنوز خواب بودند. فهميد مردش هنوز نيامده سياهي غليظ قاطي برفهاي باغچه توي نگاهش نشست. نزديك پنجره شد چشمهايش را تيز كرد، در پاي درخت از گيل حياط يك شاخه نيلوفر آبي روي برفها روئيده بود. با صداي بچه‌ها به خودش آمد و چرخ خورد و به سمت اتاقش رفت.

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 

                                                                                        حميد رضا اكبري شروه

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/19 و ساعت 11:1 |
حميدرضا اكبري:
كانون نويسندگان خواستگاه اصلي براي تجلي حضور هنرمندان است

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/05/08
07-29-2008
13:00:03
8705-00309: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

يك نويسنده گفت:‌ خواستگاه اصلي هنرمندان براي تجلي حضور آثار و پايگاهي براي نشر آثار هنرمنداني كه در استان مانده و دست‌شان از همه جا كوتاه است، كانون نويسندگان است.

حميدرضا اكبري در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: كانون نويسندگاني قبل از انقلاب بوده كه الان فعال نيست و جاي كانون نويسندگان خالي است. اگر كانون نويسندگان در استان تشكيل شود، منشاء خير مي‌شود و كار هنرمندان را انجام مي‌دهد.

او افزود: كانون نويسندگان خيلي از مشكلات صنفي، معيشتي و چاپ كتاب نويسندگان را حل مي‌كند. در تهران انجمن قلم با مديريت دكتر ولايتي تشكيل شده‌ اما نويسندگان شهرستاني را به دليل اين كه نمي‌تواند سرويس دهند، نمي‌پذيرد.

وي گفت: اگر چنين كانوني در استان شكل بگيرد خيلي جاي خوشحالي دارد چون خواسته‌هاي ديرينه‌ هنرمندان برطرف شده و بودجه براي انتشار آثار و رسيدگي به مشكلات زندگي نويسندگان و سازماندهي آنان تعلق مي‌گيرد.

اكبري اظهار داشت: نويسندگان و هنرمندان بايد طالب كانون باشند و خود به دنبال تشكيل آن باشند. بايد كانوني باشد كه وابستگي به دستگاه دولتي نداشته باشد. كانون بايد با اين قدرت تشكيل شود و به مسؤولان در راس امور فرهنگي خط بدهد.

او بيان كرد: مهد هنر و ادبيات معاصر ما استان خوزستان است و ما خواستگاه خيلي از جريان‌هاي شعري و ادبي بوده‌ايم و دوستان حرف براي گفتن دارند.

انتهاي پيام

کد خبر: 8705-00309

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/12 و ساعت 10:22 |

                          (بهانه)

 

 

 فكرش را كرده بودبايد يك جوري كلكش را مي كند .به اداره كه رسيد پشت ميز نشست ووسايل روي

 

ميزش را از نگاه گذراند .چيزي كم نديد .اتاق گرم شده بود . دنبال كنترل كولرگشت. منشي را صدا زد  

 

 .دختر لب ورچيد .كنترل را ازكشوي ميزش در آورد وبه مرد  داد .مرد  به كنترل نگاه كرد.

 

-         يه كليد از كشابت بايد به منم بدي !

 

دختر در حالي كه اتاق را ترك مي كرد نگاهي به ساعت روي ديوار انداخت .

 

 - ديگه نمي تونم اينجا كاركنم !   ورفت.

 

مرد پشتش را به صندلي تكيه داد وچشمهايش را بست .

 

 

 

 

                                                                             حميد رضا اكبري شروه -1387 –اهواز

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/06 و ساعت 7:55 |
 چشمهاي آبي دريا

 باد «لور» [۱]مي‌وزيد و دريا را مي‌خروشاند. موجهاي كوتاه و بلند تا ساحل خيز مي‌آمدند و بر ماسه‌هاي تركناره، كفي جا مي‌گذاشتند. آفتاب اريب بصورتش مي‌باريد. برسنگي شكسته، گوشة دريا نشسته بود. فايز مي‌خواند:

«دل شو رسيده‌ام افتاده در بند بنالم زين دل شوريده تا چند» چيزي در دل دريا نگاهش را گرفته بود. يكبار ديده بودش. شب توي نخلها. وقتي مي‌خواست از نهر زار شنو تا شود، سمت «شيطيط[۲]». بلم را نگه داشت، صدايش زد. ماند روي آب. و مات چشمهاي آبي‌اش شد.

- مـ.. يــ.. گوم... تو...پ ... ري هسي؟!

با لكنت واگو كرده بود.

پري نگاه انداخت و حرفي زد.

- به كسي نگو ديدي منو!

و سمت مصب دريا چرخيد. و اودر تنهائي شط واماند.

باور نداشت ديگر او را نبيند.

چند هفته‌اي مي‌شد كه نديده بودش. يادگيسهاي طلائي‌اش خوره ذهن و دلش شده بود. شب كه به خانه آمد. حالش را دگرگون ديد. صبح براي مادرش تنها گفت:

- خيال كردي كوكام! شو بوده، آبي دريا تو شط چه ميكنه!

مادرش واگو كرد. اما خودش باور داشت.

- نه، خودم با دوتا «تيام» [۳]ديدوم!

بخود وا گفت، زير لب.

حالا دوست داشت بيايد. دلش سربي شده بود. چشمهاي درشتش را به دريا داد. باد لاي لباسهايش مي‌پيچيد. و موهاي بورش را مي‌رقصاند.

اي كاش برا ننه‌م، واگو نمي‌كردم!

بخود چنبره زد. صدائي شنيد. سربلند كرد. آسمان به نگاهش لكه داشت و موجهاي دريا به ساحل سينه  مي سانيدند. از دل موجها سرش را بيرون داده بود و مي‌درخشيد. باورش نمي‌شد. جست سمت آب. دست بلند كرد و در هوا چرخاند. پري سمتش خزيد. آفتاب محاق بود.

- چرا گفتي منو ديدي؟ مگه نگفتم نگو!

پري گفت.

او محو نگاهش بود.

چشمهايش آب آورد، گفت:

- دس خودم نبود. داشتم دق مي‌كردم،‌ ديگه تنهام نذار!

دلش شور مي‌زد.

- مي‌خواي بام بياي توي آب!

ذوق زده شد. دلش حرف پري را ور نمي‌داشت.

- شط كه صاف نيس!

جواب پري داد.

- كاريت نباشه تو بيا!

و پري دست او را كشيد، به عمق آب.

- چيزائي كه مي‌بيني، براي كسي نگو، چيزي هم نخواه!

پري دستش را فشرد و گفت: زير آب صاف بود. از لاي جلبكهاي سبز دريائي، تيز رد شدند.

تنش را جلبك پشانده بود.

دسته‌اي «شوريده»[۴] بزرگ كنارشان جست زدند. به چشمش كشتي‌هاي شكسته‌ئي خورد. از آبي دريا سوالشان گرفت.

- مال اونائي بوده كه ماهي‌هاي «يال» دريارو تو تورشون مي‌گرفتن.

پري به جواب وا گفت.

«بوسلمه» را ديده تلخ شد.

بالاي سرآدمهائي پيچيده در كنفهاي دريائي، ايستاده بود. با نشانه‌هاي گفته مادرش شناختش.

- اگه ديديش تو ساحل، در برو، زيرت مي‌كنه و زاري مي‌شي!

مادرش وا گفته بود. همانطور كه مادرش واگو كرده بود، موهايش تا پشت پايش سرازير بود. فكر مي‌كرد تنها بوسلمه روزگارش را در ساحل مي‌گذراند. به پري گفت: تنش مورمور شده بود.

آبي وحشتش را حس كرد. گفت:

- توي آب بوسلمه كاري به كسي نداره، آدمائي رو كه دوس داره از ساحل مياره!

كنارشان رد شدند. بوسلمه خنده‌اي از ته دل بيرون داد. آب را موج گرفت.

همه آدمهاي اسير بوسلمه را مي‌شناخت، دلش سوخت. همه براي ماهيگيري از آبادي به دريا زده بودند و ديگر برنگشتن.

- ننه ها شونه خبر ميدوم.

بيچاره‌ها تا حالا داغ دارن!

بخودش واگويه كرد.

پري به تماشاي گروهي «هامو[۵]» و «سنگسر۶]» ايستاد كه در يك رديف موازي مي‌رفتند، سمتي، دنبال ماهي‌ها را گرفتند. تا دور صدفي حلقه زدند.

دقايقي را در سكوت گذراندند. تا دهان صدف باز شد. پيري با ريشهائي خزه‌ئي ني‌لبكي به دست، از جنس مرواريد شروع به زدن دلش كرد. مي‌خواست از پري راجع به پير پرسد. صدائي آمد بمبكي بود. پري تند چرخيد طرفي ديگر چيزي نديد. بوي خون حس كرد. طعم گسي ته گلويش را مي‌خاراند. تا دهان در دريا فرو بود. رنگش را زرد كرده بود. آب شور. قد راست كرد و پلك زد. روبرويش مه و شرجي پوست هوا را خيس و تيره كرده بودند. شبي خيالي گسترده بود برسطر دريا با آفتابي در محاق.

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پی نویس :

۱-نام بادی در جنوب

۲-نام محله ای در آبادان

۳-چشم هام

۴و۵و۶ نام چند ماهی در جنوب کشور

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/31 و ساعت 12:45 |

شروه ؛ خالق غافلگيري هاي شاعرانه

ليلا كردبچه

شوشان: حميدرضا اكبري ( شروه ) شاعري است با ويژگيهاي خاص كه مي تواند شعرش را به راحتي متمايز از شعر ديگران كند .

تسلطي كه شروه بر نحو و زبان ، مضمون و ساختار شعرش دارد به گونه اي مؤيد اين معناست كه « عصر هنرمندان بي سواد به پايان رسيده است » . به واقع نمي توان براي مردم شعر گفت و نسبت به فرهنگ آنان بي توجه بود ، نمي توان به زبان مادري مردم شعر گفت و قواعد زبان آنان را زير پا گذاشت و به ظرافت هاي زبان توجه نداشت .

توجه شروه به فرهنگ و تاريخ و زبان در شعر نيز ستودني است و به راستي يكي از لوازم ماندگاري شعر اين است كه بتواند گوشه اي از فرهنگ و تاريخ سرزميني را حفظ كند ، همانطور كه از خلال غزليات حافظ مي توان به نظام اجتماعي و سياسي شيراز قرن هشت پي برد .

شروه خالق غافلگيري هاي شاعرانه است . او با تبحر و قدرتي مثال زدني شعر را به گونه اي آغاز مي كند كه كنجكاوي ذهن مخاطب را بر مي انگيزد و در سطرهاي بعدي به راحتي مي تواند ذهن مخاطب را براي مواجهه با خبري مهم و اتفاقي شاعرانه كه معمولا در سطرهاي پاياني شعر اتفاق مي افتد آماده كند .

همين امر ؛ يعني غافلگيري ذهنِ مخاطب در پايان شعر – كه ويژگي اغلب شعرهاي شروه است – دليلي محكم براي ساختمند بودن اشعار او ايجاد مي كند . شعرهاي او عموما داراي ساختاري منسجم و فرمي يكدست و هموارند و مخاطب را آهسته آهسته به سطر پاياني شعر مي برند ؛ جايي كه مخاطب انتظار دارد در آن با اتفاقي شاعرانه روبرو شود.

 

در زندگي خياباني ام مي چرخم

نزديكم مي شوي

خاطره مي شوم

از ياد نبرده اي !

جاده كوتاه نمي آيد

كنار خودم مي ايستم

هنوز از من نگذ شته اي

نزديكتر دور مي روم

خيابان از شمارش افتاده است

مي چرخم در زندگي خياباني ام

كنار درختان برهنه

كه قبري ندارم

تا وصيت مي كنم

منتظرم !

با دو قاب خالي چشمانم حتي !

حميد رضا اكبري شروه –اهواز -1387

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/24 و ساعت 11:11 |
 

کتاب سیاه مکان لیراوی در افق بوشهر

  لطفا اینجا را کلیک کنید :    http://www.shooshan.ir/default2.asp?id=1214548162&template=88

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/24 و ساعت 10:50 |

حميدرضا اكبري:
مميزي
عاملي براي رجوع نويسنده به دنياي مجازي و چاپ زيرزميني كتاب است

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/04/18
07-08-2008
09:26:17
8704-00570:
کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

حميدرضا اكبري خاطرنشان كرد: عمده مشكل هنرمندان مميزي كتاب است و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بايد در مورد مجوزها تجديد نظر كند.

اين شاعر و داستان‌نويس در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: در دوره‌ قبل در مدتي كمتر از يك ماه مجوزها صادر مي‌شد اما اكنون روند دادن مجوزها طولاني شده است.

وي ادامه داد: اين روند باعث دلزدگي هنرمند مي‌شود و عاملي است براي رجوع نويسنده به دنياي مجازي و چاپ زيرزميني كتاب. اين عملكرد هنرمند را دچار مشكل مي‌كند.

او بيان كرد: هنرمندان با اين روند نمي‌خواهند كارشان را چاپ كنند زيرا سانسور شديد آنها را دچار مشكل كرده است.

اكبري اظهار داشت: آن چيزي كه مي‌نويسيم حكم بچه‌مان را دارد كه با حذف برخي از قسمت‌هاي آن مانند اين است كه دست يا پاي آن بچه را قطع كنند.

انتهاي پيام

کد خبر: 8704-00570

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/24 و ساعت 10:26 |

 

 

 

 

 

 

 

Ë    معــاش

 

 

روي اسكله نگاهش به نخلهاست؛ كه باد «پيش[1]» هاي پهنشان را به رقص واداشته است.

- بايد بياد ديگه!

زير لب وا گفت. قرار بود برايش طناب بياورد. قول خارجيها داده بودند، برايشان بگيرند. زير چفيه‌اش عرق بيرون مي‌چريد.

آستينهايش را بالا زد. دستهاي استخواني‌اش توي چشم مي‌زد؛ با نگاهي زير و دشداشه‌اي بلند، تا سر كتاني پاره پايش.

توي خودش رفت. بفكر لوله‌هاي فرش گوشه بندرگاه كه محل لوليدن سگها بود. بايد مي‌گرفت پول خارجي براي معاشش مي‌آورد و براي سفري كه بايد زنش را مي‌برد پيش دكترهاي شيراز. چند سالي مي‌شد كه قلبش ناراحتش مي‌كرد. اما زن اگر مي‌فهميد، آبروريزي برايش داشت. آفتاب تيز بصورتش مي‌تابيد و گرما تلخش مي‌كرد. نگهبان يكي از كشتي‌هاي فرانسوي بود. كه در اسكله لنگر انداخته بودند. تفي سمت دريا كرد. نگاهش را چرخ داد سمت خارجيهايي كه بر عرشه كشتي ايستاده بودند، برايش دست تكان مي‌دادند و كلماتي مي‌شنيد كه معني‌اش را نمي‌دانست.

Bonjour, monsieur-

- اينا چي بلغور مي‌كنن!؟

بخودش گفت:

عطسه زد، دماغش را چيزي مي‌خاراند. چفية سرش را باز كرد و شال گردن انداخت.

يكبار سگ‌گيري نگهبانها را براي زنش واگو كرده بود با آب و تاب. زن غريده بود.

- مگه كافر شدن اينا! نحسي داره، نكنه تو هم ئي كارا بكني!

بركتو مي‌بره سگ خوردن مرد نگاهي به زن داد و گفته بود:

- پولش آدمو هوسي ميكنه!

زن پكي محكم به قليان زد و جواب گفته بود:

- نكنه به سرت هوس زده، دهن مردمو ...

مرد توي حرفش پا گذاشته بود:

- «سلو[2]» روزگار واگشته، زمونه فرق ميكنه؛ ئي كارا هم بمو نيومده!

زن بلند شد، جواب داد:

- زمونه برگشته؛ حلال حرومي هم برگشته!؟

و رفته بود

از گرما زير بغلش ليچ شده بود. دستي به پشتش خورد. ذهنش بريد. چشم به عقب داد.

- دير كردي «زاير» دلمو شرجي داشت مي‌خورد!

- بي‌خود، گفتم ميام، ميام!

و دستي به شانه‌هاي تكيده «مندو» زد: ادامه داد:

- رفتم تا لين 15 احمدآباد، برا طناب فكر كردم اينجا نگيروم بهتره، مي‌خواستم بام از «كفيشه[3]» بيارم، ديدم ظهر شد، و همه جا بستن، رفتم پيش كاپيتان انگليسيه با يه هندونه، تا راضي به طناب دادن شد، اينابا جين، تا چيزي ندي، چيزي نميگيري.

مندو با مكث، جواب گفت:

- هندونه شامو دادي؟!

- ها ديگه، چه بكردم؟

نگاه به لوله‌ها داد و مندو گفت:

- كمي هيمه لازمه، بايس «تش[4]» بزنيم يه سر لوله رو!

بسمت كشتي تجارتي كه نگهبانش بودند رفتند. درون لوله‌ها را تك تك نگاه مي‌انداختند. اكثراً خالي بود. زاير چشمهاي درشتش را خاراند و گفت:

- اينا كه خاليه، ديگه سگي برا ما نگذاشتن، ئي حرومي‌ها!

نگاه مندو توي لوله‌اي خم ماند.

سگي زائيده بود؛  صدا داد:

- زاير بيا خوراك!

زاير لوله‌ها را دور زد بطرف مندو؛ و دو تائي چخش كردند. بيرون نمي‌خزيد. تنها خيره نگاه مي‌كرد و دندان نشان مي‌داد.

- صندوقها رو تش بزن، بايس بياريمش بيرون.

مندو گفت و يك سر طناب را به گردن لوله انداخت، گره زد و بالاي لوله ايستاد تا بوقت بيرون آمدن سگ، طناب را بكشد و سگ در طناب بماند و گير كند، از دهانة لوله دود به بيرون تنوره مي‌كشيد. سگ تنها صداي پارسش، سنگين بگوش مي‌نشست. هوا بوي سرب مي‌داد. مندو از عرق خيس؛ زير لب غريد:

- ديونه مون كرده ئي پدر سوخته سگ، په بيا بيرون!

صداي «ليكوئي[5]» كشتي‌ ئي كه از اسكله دور مي‌شد، هوا را پنجه كشيد.

ماهورهايي خاكستري هوا را برداشته بود. مندو با خشكي و بي‌حوصلگي فرياد زد:

- زيرا تش بريز! ئي ديگه حوصلمه سر برده، بذار كباب بشه!

تمام لوله داغ شد. مندو ديگر بالاي لوله تاب ايستادن نداشت، پائين جست. از دو سر لوله آتش زبانه داشت. بوي گوشت سوخته تا دريا را برداشته بود و بادي كز روي دريا مي‌آمد، در محوطة بندرگاه پخشش ميكرد. آژير ماشين شيفت آتش نشاني بندر كه بلند شد. سمت اسكله‌ها چرخيدند، روبروي قرص كم رنگ آفتاب كه مي‌رفت در مغرب دريا حل شود و دويدند. آسمان روبريشان دق كرده بود.



1- پيش: برگهاي پهن درخت نخل را گويند.

۲- سلو: اسم مصفر سليمه است نامي‌ست براي زنان عرب.

۳- كفيشه: نام محلي است در آبادان

۴- تش: به معناي آتش است در لهجه جنوبي‌ها.

۵- ليكو: بوق كشتي كه در هنگام حركت به صدا درمي‌آيد.

**********************************************************************

چند ديدگاه:

--------

سه شنبه 11 تیر1387 ساعت: 16:44 توسط:محبوبه میم
سلام
داستانتان را خواندم .فضای خلق شده _حالا چه در تم ومایه های سایر داستان های جنوبی باشد یانه _ برای فضای این زمان های داستان نویسی جدید بود حداقل از نظر موضوع .
فضا کجاست ؟داستان در جنوب می گذرد .گرما .شرجی وحتی شاید تشنگی وفقر با جملات کوتاه منتقل می شود .اما زبان داستان در خدمت داستان نیست .مردی که نمی فهمد خارجی ها چی بلغور می کنند دانای کل برایش وارد می شود وکلمات را به خارجی می نویسد !Bonjour, monsieur مرد همان نامفهومی را می فهمد .ما تقلا را راهم در زبان نمی یابیم .تقلای مرد برای سگ گیری تا به سگ کشی منجر شود انعکاسی در زبان نیافته فقط روایت صرف است واین برای داستانی با چنین موضوعی به این بکری حیف نیست ؟
در مجموع باید بگویم مدت ها بود داستان متفاوتی نخوانده بودم .این داستان یکی از آن فضاهای متفاوت است .

***********************************************************************

 

 
سه شنبه 11 تیر1387 ساعت: 11:52 توسط:فرزاد
سلام
خواندم
داستان خوبي بود با شخصيتهاي قابل درک
داستان شما
چيز اضافه اي ندارد . ادبيان روان و بيان گيرايي داريد اين لذت خواندن را بيشتر ميکند .
فضاي ترسيمي داستان کمي خواننده را کلافه ميکند نزديک شدن به فضايي گرم / شرجي با مشکلات معيشتي و کاري چنين پست اگر چه واقعيتي است تلخ و محتوم ...
موفق باشيد باز هم سرميزنم

 *****************************************************************

 

 
وشنبه 10 تیر1387 ساعت: 17:23 توسط:پروین پورجوادی
سلام
این داستان وداستان قبلی را خواندم .تم جنوبی داستان معاش دلنشین است(کمی نزدیک به فضای داستان احمد محمود) دیالوگهای کوتاه و شخصیت پردازیها نیز خوبند . علیرغم مه آلود بودن فضای داستان خواننده علت سگ سوزی یا سگ کشی را می فهمد . پایان بندی داستان هم زیباست وهم قانع کننده . تعلیق یا ابهامی که در فضای داستان بماند آن را گنگ می کند . این گنگی در داستان قبلی وجود دارد هم در فضا سازی وهم در شخصیت پردازی اما پایان بندی به رفع این ابهام کمک میکند
از خواندن داستانهایتان لذت بردم موفق باشید
 

 ---------------------------------*************************-----------------------------------

 
نویسنده: معصومه مظفری
                                                                                         دوشنبه 17 تیر1387 ساعت: 18:20
 
داستان خوبی است از لحاظ خلق فضا و اینکه مخاطب مجبور است فضا را مدام برای خود تصویر کند تا
 
داستان را بفهمد...فضای شرجی و گرم...و موضوعی تکراری شاید که خوب پرداخت شده است...با
 
پرداخت داستانیت موافقم و کاملا همسو...آنچه در داستان های مدرن مهم می نماید این است که هیچ
 
واژه ای نباید در متن بدون تداعی باشد...یعنی اضافه بیاید...داستان جای قصه گویی نیست و چون قصه
 
نشنیدم در این کار لذت بردم...
همیشه نویسا...همیشه بهاری...
 ********************************************************************
 
نویسنده: نیره نورالهدی
                                                                                          یکشنبه 16 تیر1387 ساعت: 18:3
سلام

داستان عمیق و تصویری بود.یاد فیلم نفتکشها و فیلمی دیگر که در آبادان ساخته شده بود و نامش یادم
 
نیست افتادم.بسیار زیبا و تصویری نوشته بودید.

در دادن اطلاعات هم هنرمندانه خست به خرخ داده بودید.در اوایل و اواسط داستان.
موفق باشید.
 
 
 
 

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/10 و ساعت 15:55 |

پاي بوم نشسته بود و نگاه به نقاشي ناتمامش مي‌كرد. قفسي زرد كه هنوز رنگش تمام نشده بود. با يك پرنده زخمي كه انگار مي‌خندد. با دست راستش، تيغي را كه به بازي گرفته بود، روي آستين خالي سمت چپش خاراند.

- با توام! چرا جوابم نميدي؟!

تازه متوجه شد، كسي در اتاق حضور دارد تيغ را روي ميز بوم نهاد. به آينه تمام قدي كه كنارش بود نگاه داد و در آينه به چهره مادر چشم دوخت.

- جواب چي رو!

پيشاني‌اش پر چروك بود. مادر قبلاً با او صحبت كرده بود، اكنون جواب مي خواست بي‌توجه‌ايش را كه ديد بلند شد و پشت سر فرزند ايستاد.

- نرگس! با خنده گفت و چرخيد سرجايش.

- حتماً مي‌خواي بگي به مسعود قول دادي؟!

- مگه قول ندادي، با هم بودين تو اومدي ...

- چرا گريه مي‌كني؟ جوان از پشت بومش بلند شد، سمت مادر رفت و گفت:

- اين حرفا مال وقتايي بود كه آدم بودم، هفته‌يي خونم بايس عوض بشه، تازه رستم يه دستم كه هستم.

در ادامه گفته بود و جاي خالي دستش را تكان داد.

مادر بيرون زد، مقابل آينه برگشت. سرخي صورتش را با كف دست ماليد.

دوست داشت در آينه محو مي‌شد. قلم را بلند كرد و آخرين ميله قفس را رنگ زد.

- ديگه از اين حرفا گذشته، حتي رنگا ازم فرارين!

آهسته واگويه كرد. قلم مو را كه گذاشت، خودش را كنار پنجره ديد كه به ستاره‌ها نگاه مي‌كند.

**

زير نور منورها دستش را چال كرده بود. جايي كنار نيزارها كه در باد مي‌رقصيدند.

- حالا چه طور برگرديم؟! با ناله گفته بود، به مسعود برادر نرگس كه او را كول كرده بود. و حالا او تنها بازمانده بود. از شانزدهمين سفري كه با هم داشتند.

**

كنار قفس زرد رنگي كه كشيده بود، نوشت:

دنيا سنگ قبري مي‌شود براي سرانگشتاني كه جاي تاريكي دعوت مي‌شوند.

خطش توي ذوق مي‌زد. درست مثل اينكه كسي مطلبي را با دستپاچگي نوشته باشد. نفسش داشت تنگ مي‌شد. با درد آب گلويش را قورت داد. حس كرد كسي در تمام آينه روبرويش صدايش مي‌زند. دوباره به پنجره چشم چرخاند در ميانه قاب پنجره‌ ماه هم نبود.

چيزي درونش محكم، قلبش را مي‌چلاند.

نگاهي به تيغ انداخت. سمت آينه قوز شد. چيزي با بوم افتاد.

 

                                                حمید رضا اکبری شروه

 

                            

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/21 و ساعت 8:3 |

    

 

                                   بلیط

 

 

فردا باید می رفتیم . پدر از خانه بیرون زده بود . شب خواب دیده بودم چاه آبی را پر از سنگ می کنم . تشنه بودم از خواب پریدم .پدر از خانه بیرون زده بود جای خالی اش به چشمهایم نست . باید آماده می شدم تا می آمد . مدتی گذشت پاشنه در به دور خودش چرخید . بلیط گرفته بود اما نه آنچه را که قول داده بود همای رحمت .

 

 

                                   حمید رضا اکبری شروه _1380 –بندر دیلم

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/20 و ساعت 9:39 |

 

 

                                   ( برام بزن)                          

 

 

  خمیازه کشید و ولو شد روی تخت . آسمان داشت گرفته می شد .

 - اگه تماس بگیره براش میزنم !نمی دونم صداشو درک می کنه !

   تلفن که زنگ خورد ، کوشی راٍ با دست چپ برداشت .

-         خانومی فقط برام بزن ! هیچی نگو حال وحوصله حرف ندارم .

گوشی را روی میز نهاد وتار را برداشت و نزدیک گوشی برد و چپ وراست زخمه زد . آسمان باریدن گرفت . تلفن خش خش کرد . زخمه آخر که  روی سیم سرید سیم پاره  ماند .

 

 

                                              حمید رضا اکبری شروه – اهواز

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه