تبليغاتX
می چرخم دور خودم تا چیزی بگویم

پاي بوم نشسته بود و نگاه به نقاشي ناتمامش مي‌كرد. قفسي زرد كه هنوز رنگش تمام نشده بود. با يك پرنده زخمي كه انگار مي‌خندد. با دست راستش، تيغي را كه به بازي گرفته بود، روي آستين خالي سمت چپش خاراند.

- با توام! چرا جوابم نميدي؟!

تازه متوجه شد، كسي در اتاق حضور دارد تيغ را روي ميز بوم نهاد. به آينه تمام قدي كه كنارش بود نگاه داد و در آينه به چهره مادر چشم دوخت.

- جواب چي رو!

پيشاني‌اش پر چروك بود. مادر قبلاً با او صحبت كرده بود، اكنون جواب مي خواست بي‌توجه‌ايش را كه ديد بلند شد و پشت سر فرزند ايستاد.

- نرگس! با خنده گفت و چرخيد سرجايش.

- حتماً مي‌خواي بگي به مسعود قول دادي؟!

- مگه قول ندادي، با هم بودين تو اومدي ...

- چرا گريه مي‌كني؟ جوان از پشت بومش بلند شد، سمت مادر رفت و گفت:

- اين حرفا مال وقتايي بود كه آدم بودم، هفته‌يي خونم بايس عوض بشه، تازه رستم يه دستم كه هستم.

در ادامه گفته بود و جاي خالي دستش را تكان داد.

مادر بيرون زد، مقابل آينه برگشت. سرخي صورتش را با كف دست ماليد.

دوست داشت در آينه محو مي‌شد. قلم را بلند كرد و آخرين ميله قفس را رنگ زد.

- ديگه از اين حرفا گذشته، حتي رنگا ازم فرارين!

آهسته واگويه كرد. قلم مو را كه گذاشت، خودش را كنار پنجره ديد كه به ستاره‌ها نگاه مي‌كند.

**

زير نور منورها دستش را چال كرده بود. جايي كنار نيزارها كه در باد مي‌رقصيدند.

- حالا چه طور برگرديم؟! با ناله گفته بود، به مسعود برادر نرگس كه او را كول كرده بود. و حالا او تنها بازمانده بود. از شانزدهمين سفري كه با هم داشتند.

**

كنار قفس زرد رنگي كه كشيده بود، نوشت:

دنيا سنگ قبري مي‌شود براي سرانگشتاني كه جاي تاريكي دعوت مي‌شوند.

خطش توي ذوق مي‌زد. درست مثل اينكه كسي مطلبي را با دستپاچگي نوشته باشد. نفسش داشت تنگ مي‌شد. با درد آب گلويش را قورت داد. حس كرد كسي در تمام آينه روبرويش صدايش مي‌زند. دوباره به پنجره چشم چرخاند در ميانه قاب پنجره‌ ماه هم نبود.

چيزي درونش محكم، قلبش را مي‌چلاند.

نگاهي به تيغ انداخت. سمت آينه قوز شد. چيزي با بوم افتاد.

 

                                                حمید رضا اکبری شروه

 

                            

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/21 و ساعت 8:3 |

    

 

                                   بلیط

 

 

فردا باید می رفتیم . پدر از خانه بیرون زده بود . شب خواب دیده بودم چاه آبی را پر از سنگ می کنم . تشنه بودم از خواب پریدم .پدر از خانه بیرون زده بود جای خالی اش به چشمهایم نست . باید آماده می شدم تا می آمد . مدتی گذشت پاشنه در به دور خودش چرخید . بلیط گرفته بود اما نه آنچه را که قول داده بود همای رحمت .

 

 

                                   حمید رضا اکبری شروه _1380 –بندر دیلم

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/20 و ساعت 9:39 |

 

 

                                   ( برام بزن)                          

 

 

  خمیازه کشید و ولو شد روی تخت . آسمان داشت گرفته می شد .

 - اگه تماس بگیره براش میزنم !نمی دونم صداشو درک می کنه !

   تلفن که زنگ خورد ، کوشی راٍ با دست چپ برداشت .

-         خانومی فقط برام بزن ! هیچی نگو حال وحوصله حرف ندارم .

گوشی را روی میز نهاد وتار را برداشت و نزدیک گوشی برد و چپ وراست زخمه زد . آسمان باریدن گرفت . تلفن خش خش کرد . زخمه آخر که  روی سیم سرید سیم پاره  ماند .

 

 

                                              حمید رضا اکبری شروه – اهواز

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/20 و ساعت 9:37 |

 

 

وقتی وارد اتاق شد عطر گلهای یاس در فضای راهرو پیچیده بود . جوان نگاهی به صورت دختر انداخت

 

وپرسید: اومده بود ؟ دختر چیزی نگفت و روی مبل نشست .پسر ادامه داد مگه نگفتم تیتر روزنامه ها میشی !

 

دختر سر بلند کرد : فامیله  نمی تونم بیرونش کنم !

 

جوان از چار چوب در بیرون که زد بر جای پا هایش روی پله ها رد خون جا می ماند .

 

 

 

                                          حمید رضا اکبری شروه -1387-اهواز

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/20 و ساعت 9:36 |

 

Ë    منتــظر فردا

توي آينه نشسته بود، روبرويش.

- يعني چمه!؟ مي‌تونم!

-  تو نمي‌توني، دستات آب شور نخورده، پنجه‌هات از پشنگه‌هاي دريا بي‌تعميده! صداي مرد نشسته در آينه بود. دنبال دهانش گشت، دهاني نديد. انگار دستانش حرف مي‌زدند، كه با هر كلمه تكاني مي‌خوردند. جوان پشت به آينه كرد.

- نكنه مي‌خواي بگي بي غيرتم!

خودش را مي‌خورد، ادامه داد:

-       هر كسي نتونه رزقش رو از دريا بگيره، بي‌عرضه‌س، اينه بندري‌ها ميگن!

 چيزي گلويش را مي‌فشرد.

حرفهايش را پي گرفت، گفت:

-       از وقتي كه اومدم توئي بندر، كاري برام نبوده، همه ميگن رزقت تو درياست!

مرد توي آينه گفت:

- دستهات بي‌سايه‌س!

چرخيد و به آينه نزديك شد. نازكاي غباري سطحش را پوشانده بود. غبارش را با دست گرفت و زمزمه كرد:

- «خداوند تو را در روز تنگي مستجاب فرمايد»

مرا در آينه نديد. نگاهش تصوير صليب آونگ گردنش را گرفت و روبروي آينه صليب كشيد.

از حرفهاي مرد گيج مانده بود. منظورش را نمي‌دانست. توي آينه گل سرخي را ديد كه روي سرش گذاشته‌اند. دست برد خلاء خالي فضا را چنگ زد. نشست. متعجب مانده بود. اطرافش را پائيد. دهانش گس شده بود. بخودش گفت:

- مي‌بيني! چطور باني دستهام فردا توري بكشم بالا اونم پر از «حمور، سنگسر، قباد».

مرد از آينه بيرون آمد. خنديد،گفت:

- فردا شايد نياد تا تو رو بكشي ...

قد مرد مثل خودش بود. همه چيز مرد به خودش مي‌مانست؛ فقط جاي دهانش خالي بود. لجش گرفته بود. لبش مي‌لرزيد. مي‌خواست فحش بدهد به مردي كه از آينه بيرون آمده. لب گزيد.

نگاهي به ساعت انداخت، عقربه‌ها روي همديگر عمود بودند، بي حركت. انگار زماني نبود تا مشخص شود. جوان سمت پنجره رفت، نگاه به بيرون داد. و كنار پنجره دستي به موهاي جو گندمي‌اش كشيد!

گفت:

- ديگه بسه، اذيتم نكن!

و سمت مرد چرخيد و او را نديد. سكوت همه جا دويد. مدتي سكوت بختكي شد بر سينه‌هايش. به خيالش رسيد مرد گذاشته و رفته. صدائي پيچيد.

- من اذيتت نمي‌كنم، راس مي‌گم!

صورتي بي‌دهان قرينه مرد توي آينه بود. جوان صورت پهتش را در هم گرفت مرد بوي يأس مي‌داد. اتاق از بوي يأس انباشته شده بود. باران گرفت. جوان پنجره را بست و از پشت شيشه به بيرون نگاه انداخت. ابري نبود. اما باران مي‌ريخت. بيرون را سايه پوشانده بود. انبوهي سايه پيچيده در هم از ساحل گرفته تا كناره‌هاي نخلستان. توي اتاق هيچ چيز سايه نداشت حرصش گرفته بود. مرد توي آينه را زالويي مي ديد كه داشت خون صبرش را مي‌مكيد.

- خب رك و پوست كنده بگو بي‌عرضه‌اي ديگه!!

جوان با عصبانيت دندان قروچه‌اي كرد و گفت:

مرد در آينه نبود. جوان عرق پيشاني‌اش را با انگشتش گرفت و ادامه داد:

-       برا چي نفوس بد مي زني؟ فراد بايد بزنم دريا!

بر روي حصير فرش در اتاق نشست. چمپاتمه زد و چيزي نامفهوم را زمزمه كرد و زير چشمي به آينه انداخت. متوجه شد از آينه، نگاهي، نگاهش مي‌كند بلند شد و آرام نزديك آينه شد. روبروي نگاه توي آينه ايستاد. دو نگاه بهم گره خورد. از چيزي لجش گرفته بود و ديگر حوصله‌يي نداشت. دوست داشت تنها باشد و به فردا فكر كند. فردايي كه مي‌آمد و او بايد به دريا مي‌زد همراه ديگران با لنجي كه او هم پولي براي كرايه‌اش داده بود، دستهايش را بلند كرد و گره كرده كوبيد توي آينه. خون دستهايش پاشيد به آينه و صداي آهش در حجم بي‌سايه اتاق پيچيد.

  

 ----------------------------------------------------------------------------------------

 

Ë    چشـم به راه

خوابش نمي‌برد كنار پنجره مي‌رفت و مي‌آمد. مردش هنوز نيامده بود. شب از نيمه گذشته بود. و تنهائي پيچك جانش شده بود. نگاهش را چرخاند به سمت ساعت چند دقيقه‌اي از 9 گذشته بود. سري به اتاق بچه‌ها زد. از خواب بودن بچه‌ها كه خيالش تخت شد به اتاقش سمت پنجره رفت و برقاب پنجره چمبرك زد. بدر ماه، كه زير ابرها مي‌رفت و مي‌آمد نگاهش را گرفت سكوت بختك اتاق شده بود. عطسه كرد.

- چرا تا حالا نيومده!

بلند شد. گفت و روي تخت دراز كشيد. موهاي آمده بر پيشاني‌اش را كنار زد. هوا را بو كشيد. بوي عرياني درخت حياط را مي‌داد. پلك بر هم نهاد. خوابش برد. شب توي ذهنش چرخ مي‌خورد و در هاله سياهي كسي مردش را سمتي مي‌كشيد و دورش مي‌برد، از خواب پريد عرق بر پيشاني‌اش چين انداخته بود.

ياد حرف مردش افتاد؛

- ميرم تا آستارا، خونة برادرم پيغام داده حتماً بروم. دلم شور افتاده.

- شب بر مي‌گردي؟!

- حتماً شب ميام!

و بچه‌ها را بوسيده بود و رفت. ظهر رفته بود. دو ساعتي راه مي‌شد تا آستارا اما هنوز نيامده بود. دوباره تا پشت پنجره رفت.

باد برگهاي زرد درخت را توي هوا بلند كرده بود و مي‌چرخاند.

كلاغي، روي شاخه‌اي لخت لميده بود و سر به تو داشت. بي‌تفاوت به سيلي‌هاي باد.

نگاهش را برداشت و دوباره تن به تخت داد.

صداي بوق ماشيني از جا پراندش فكر كرد آمد. صدايي توي ذهنش شنيد. فكر مي‌كرد دست به قلبش برد. تندتر مي‌زد.

- شايد كارش به شب كشيده، گفته بمونم!

زمزمه كرد و دوباره روي تخت ولو شد. خسته شده و از بي‌خوابي شبانه‌اش گيج شده بود. سنگيني پلكهايش را ديگر طاقت نياورد. باز خواب ديد در كومه‌اي سيال از گلهاي آتش كه بوي برگهاي خشك مي‌دادند. دست و پا مي‌زند و كسي برايش صليب مي‌كشيد و لبخندي مليح مي‌زند.

آفتاب تيز به صورتش مي‌خورد. پلك وا كرد نور چشمش را زد. كنارش خالي بود شب برف آمده بود. از گل ميخك پژمرده گلدان بيرون پنجره فهميد. بلند شد، سري به اتاق بچه‌ها زد. هنوز خواب بودند. فهميد مردش هنوز نيامده سياهي غليظ قاطي برفهاي باغچه توي نگاهش نشست. نزديك پنجره شد چشمهايش را تيز كرد، در پاي درخت از گيل حياط يك شاخه نيلوفر آبي روي برفها روئيده بود. با صداي بچه‌ها به خودش آمد و چرخ خورد و به سمت اتاقش رفت.

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

  

 

Ë    معــاش

روي اسكله نگاهش به نخلهاست؛ كه باد «پيش[1]» هاي پهنشان را به رقص واداشته است.

- بايد بياد ديگه!

زير لب وا گفت. قرار بود برايش طناب بياورد. قول خارجيها داده بودند، برايشان بگيرند. زير چفيه‌اش عرق بيرون مي‌چريد.

آستينهايش را بالا زد. دستهاي استخواني‌اش توي چشم مي‌زد؛ با نگاهي زير و دشداشه‌اي بلند، تا سر كتاني پاره پايش.

توي خودش رفت. بفكر لوله‌هاي فرش گوشه بندرگاه كه محل لوليدن سگها بود. بايد مي‌گرفت پول خارجي براي معاشش مي‌آورد و براي سفري كه بايد زنش را مي‌برد پيش دكترهاي شيراز. چند سالي مي‌شد كه قلبش ناراحتش مي‌كرد. اما زن اگر مي‌فهميد، آبروريزي برايش داشت. آفتاب تيز بصورتش مي‌تابيد و گرما تلخش مي‌كرد. نگهبان يكي از كشتي‌هاي فرانسوي بود. كه در اسكله لنگر انداخته بودند. تفي سمت دريا كرد. نگاهش را چرخ داد سمت خارجيهايي كه بر عرشه كشتي ايستاده بودند، برايش دست تكان مي‌دادند و كلماتي مي‌شنيد كه معني‌اش را نمي‌دانست.

Bonjour, monsieur-

- اينا چي بلغور مي‌كنن!؟

بخودش گفت:

عطسه زد، دماغش را چيزي مي‌خاراند. چفية سرش را باز كرد و شال گردن انداخت.

يكبار سگ‌گيري نگهبانها را براي زنش واگو كرده بود با آب و تاب. زن غريده بود.

- مگه كافر شدن اينا! نحسي داره، نكنه تو هم ئي كارا بكني!

بركتو مي‌بره سگ خوردن مرد نگاهي به زن داد و گفته بود:

- پولش آدمو هوسي ميكنه!

زن پكي محكم به قليان زد و جواب گفته بود:

- نكنه به سرت هوس زده، دهن مردمو ...

مرد توي حرفش پا گذاشته بود:

- «سلو[2]» روزگار واگشته، زمونه فرق ميكنه؛ ئي كارا هم بمو نيومده!

زن بلند شد، جواب داد:

- زمونه برگشته؛ حلال حرومي هم برگشته!؟

و رفته بود

از گرما زير بغلش ليچ شده بود. دستي به پشتش خورد. ذهنش بريد. چشم به عقب داد.

- دير كردي «زاير» دلمو شرجي داشت مي‌خورد!

- بي‌خود، گفتم ميام، ميام!

و دستي به شانه‌هاي تكيده «مندو» زد: ادامه داد:

- رفتم تا لين 15 احمدآباد، برا طناب فكر كردم اينجا نگيروم بهتره، مي‌خواستم بام از «كفيشه[3]» بيارم، ديدم ظهر شد، و همه جا بستن، رفتم پيش كاپيتان انگليسيه با يه هندونه، تا راضي به طناب دادن شد، اينابا جين، تا چيزي ندي، چيزي نميگيري.

مندو با مكث، جواب گفت:

- هندونه شامو دادي؟!

- ها ديگه، چه بكردم؟

نگاه به لوله‌ها داد و مندو گفت:

- كمي هيمه لازمه، بايس «تش[4]» بزنيم يه سر لوله رو!

بسمت كشتي تجارتي كه نگهبانش بودند رفتند. درون لوله‌ها را تك تك نگاه مي‌انداختند. اكثراً خالي بود. زاير چشمهاي درشتش را خاراند و گفت:

- اينا كه خاليه، ديگه سگي برا ما نگذاشتن، ئي حرومي‌ها!

نگاه مندو توي لوله‌اي خم ماند.

سگي زائيده بود؛  صدا داد:

- زاير بيا خوراك!

زاير لوله‌ها را دور زد بطرف مندو؛ و دو تائي چخش كردند. بيرون نمي‌خزيد. تنها خيره نگاه مي‌كرد و دندان نشان مي‌داد.

- صندوقها رو تش بزن، بايس بياريمش بيرون.

مندو گفت و يك سر طناب را به گردن لوله انداخت، گره زد و بالاي لوله ايستاد تا بوقت بيرون آمدن سگ، طناب را بكشد و سگ در طناب بماند و گير كند، از دهانة لوله دود به بيرون تنوره مي‌كشيد. سگ تنها صداي پارسش، سنگين بگوش مي‌نشست. هوا بوي سرب مي‌داد. مندو از عرق خيس؛ زير لب غريد:

- ديونه مون كرده ئي پدر سوخته سگ، په بيا بيرون!

صداي «ليكوئي[5]» كشتي‌ ئي كه از اسكله دور مي‌شد، هوا را پنجه كشيد.

ماهورهايي خاكستري هوا را برداشته بود. مندو با خشكي و بي‌حوصلگي فرياد زد:

- زيرا تش بريز! ئي ديگه حوصلمه سر برده، بذار كباب بشه!

تمام لوله داغ شد. مندو ديگر بالاي لوله تاب ايستادن نداشت، پائين جست. از دو سر لوله آتش زبانه داشت. بوي گوشت سوخته تا دريا را برداشته بود و بادي كز روي دريا مي‌آمد، در محوطة بندرگاه پخشش ميكرد. آژير ماشين شيفت آتش نشاني بندر كه بلند شد. سمت اسكله‌ها چرخيدند، روبروي قرص كم رنگ آفتاب كه مي‌رفت در مغرب دريا حل شود و دويدند. آسمان روبريشان دق كرده بود.

 

  -------------------------------------------------------------------------------------------

 

Ë     ماية دشتـي

   چشم وا كرد، خوابش نمي‌برد.

خواب ديده بود؛ شبح همراهش را مردي پوشيده، به دست گرفته و از او دورش مي‌كند و هر قدر مي‌دود به آنها نمي‌رسد؛ اما مي‌بيندشان كه مابين قبر و دريائي ايستاده‌اند؛ قبري پوشيده از تارهاي عنكبوت؛ مرد وسط قبر و دريا شبح را مي‌خواباند و مثله‌اش مي‌كند و نه در قبر بل در دريا مي‌ريزش.

صداي جيرجيركهاي شبگرد، بيشتر شده بود. تاب صدايشان را نداشت. شب سايه‌ي كم رنگي داشت. نور ماه كه از پنجره به اتاق مي‌ريخت، نگاهش را گرفت. به سمت پنجره گام برد و در شيشه زلال پنجره خودش را ديد.

صورتش چين برداشته بود. هيچ وقت اينطور نبود. تنها شده بود. با فكرهاش و هراسي كه دلش را بهم مي‌ريخت.

- بايس برم جائي تا يه مدتي.

- خب منم بات ميام!

چشمهايش را مالشي داد و سيگاري گيراند. از وقتي كه مردش رفته، شروع كرده بود، براي پر كردن تنهائي‌اش.

- اگه نكشم، پس چه كنم؟

 آرومم مي‌كنه؟

از اشك، كاسه چشمش تر شده بود.

- ميان ميريزن همه رو مي‌برن، بدمصبا، سخنراني آزاديم براچي بوده پس؟

دوس ندارم براتو اتفاقي بيفته، گاهي آزادي كار دس آدم ميده! نمي‌فهميدم، تيا به گريه زد.

مرد از روي صندلي چرخ خورد، سمتش.

- گريه چرا؟ هيچي نميشه، فقط بايس صبر و بردباري كني!

اشتباهي پيش اومده!

- كي ميري، كجا؟!

تيا آهسته گفت:

- هر چه زودتر بهتر، با يكي از بچه‌ها ميرم، كجا شو ديگه نمي‌دونم.

وقتي يادش آمد، آه كشيد.

نمي‌دانست چه كند. خوابش نمي برد. نشست و از زير تختخوابش تاري بيرون كشيد. پاهايش را روي هم انداخت. موهاي زلال آمده بر پيشاني‌اش را سمتي فرستاد و با زخمه‌هاش آهنگي را كه تازه ياد گرفته بود، به مايه دشتي زد.

- اگه يوسف بفهمه كه مي‌رم كلاس تار، خوشحال ميشه. به خودش گفت و ترانه‌يي را زمزمه كرد.

تا كنار در حياط به بدرقه‌اش رفته بود و به پاشنه در تكيه داد. تا دور شدنش را ببيند.

يوسف، توي خم كوچه نگاهش را تاب داد و برايش لبخندي فرستاد. حس كرد رفته توي مايه‌اي ديگر. دست كشيد. تلفن زنگ زد گوشي را با دست چپ برداشت.

- الو!

- الو! كلانتري 5- خيابان احمدآباد شلوغ شده ...

گوشي از آن طرف قطع شد. دلش گرفت. سيم تلفن را كشيد.

- چرا نامه نداده! حتماً گرفتاره واگويه كرد.

دوباره زخمه زد. حس كرد مثل اولش نمي‌زند، مايه را گم كرده بود. خسته شد. تار را روي تخت واگذاشت. دوباره كنار پنجره رفت، مثل آدمهاي چيز گم كرده. گيج مانده بود، چرا امشب اينطوري است. داشت سپيده مي زد. و ابرهايي پراكنده دل آسمان را مي‌گرفتند.

- دو هفته‌يي ميشه يوسف رفته! بريده گفت:

بي او خيالات ورش داشته بود. خوره‌اي روحش را داشت مي‌خورد.

كوبة در حياط صدا داد. خيال كرد كسي بيرون رفته است. صدائي جيغ‌گونه بيرون كشاندش از اتاق. صداي ماشيني مي‌آمد كه زوزه مي‌كشيد و دور مي‌شد. همه بيرون ريختند. تند از پله‌ها پائين آمد و در ميان جمعيت كوچه زد.

بوي گريه فضا را گرفته بود. تاب نگاه كردن جسم مثله شده كنار در را نياورد. زانو خم كرد. بوي مسافرش را مي‌داد، از پيراهن پاره تنش شناختش. ياد حرف مردش افتاد و ميان مردم وا رفت.

- اشتباهي پيش اومده.

حاليشون نيست كه من كنفرانس داشتم. سپيده از پشت ابرها سر مي‌زد. باران داشت نم‌نم مي‌باريد و بر شيشه‌هاي پنجره ضرب مي‌گرفت؛ انگاري در مايه دشتي بود.

 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

Ë     چشمهاي آبي دريا

 باد «لور» [6]مي‌وزيد و دريا را مي‌خروشاند. موجهاي كوتاه و بلند تا ساحل خيز مي‌آمدند و بر ماسه‌هاي تركناره، كفي جا مي‌گذاشتند. آفتاب اريب بصورتش مي‌باريد. برسنگي شكسته، گوشة دريا نشسته بود. فايز مي‌خواند:

«دل شو رسيده‌ام افتاده در بند بنالم زين دل شوريده تا چند» چيزي در دل دريا نگاهش را گرفته بود. يكبار ديده بودش. شب توي نخلها. وقتي مي‌خواست از نهر زار شنو تا شود، سمت «شيطيط[7]». بلم را نگه داشت، صدايش زد. ماند روي آب. و مات چشمهاي آبي‌اش شد.

- مـ.. يــ.. گوم... تو...پ ... ري هسي؟!

با لكنت واگو كرده بود.

پري نگاه انداخت و حرفي زد.

- به كسي نگو ديدي منو!

و سمت مصب دريا چرخيد. و اودر تنهائي شط واماند.

باور نداشت ديگر او را نبيند.

چند هفته‌اي مي‌شد كه نديده بودش. يادگيسهاي طلائي‌اش خوره ذهن و دلش شده بود. شب كه به خانه آمد. حالش را دگرگون ديد. صبح براي مادرش تنها گفت:

- خيال كردي كوكام! شو بوده، آبي دريا تو شط چه ميكنه!

مادرش واگو كرد. اما خودش باور داشت.

- نه، خودم با دوتا «تيام» [8]ديدوم!

بخود وا گفت، زير لب.

حالا دوست داشت بيايد. دلش سربي شده بود. چشمهاي درشتش را به دريا داد. باد لاي لباسهايش مي‌پيچيد. و موهاي بورش را مي‌رقصاند.

اي كاش برا ننه‌م، واگو نمي‌كردم!

بخود چنبره زد. صدائي شنيد. سربلند كرد. آسمان به نگاهش لكه داشت و موجهاي دريا به ساحل سينه  مي سانيدند. از دل موجها سرش را بيرون داده بود و مي‌درخشيد. باورش نمي‌شد. جست سمت آب. دست بلند كرد و در هوا چرخاند. پري سمتش خزيد. آفتاب محاق بود.

- چرا گفتي منو ديدي؟ مگه نگفتم نگو!

پري گفت.

او محو نگاهش بود.

چشمهايش آب آورد، گفت:

- دس خودم نبود. داشتم دق مي‌كردم،‌ ديگه تنهام نذار!

دلش شور مي‌زد.

- مي‌خواي بام بياي توي آب!

ذوق زده شد. دلش حرف پري را ور نمي‌داشت.

- شط كه صاف نيس!

جواب پري داد.

- كاريت نباشه تو بيا!

و پري دست او را كشيد، به عمق آب.

- چيزائي كه مي‌بيني، براي كسي نگو، چيزي هم نخواه!

پري دستش را فشرد و گفت: زير آب صاف بود. از لاي جلبكهاي سبز دريائي، تيز رد شدند.

تنش را جلبك پشانده بود.

دسته‌اي «شوريده»[9] بزرگ كنارشان جست زدند. به چشمش كشتي‌هاي شكسته‌ئي خورد. از آبي دريا سوالشان گرفت.

- مال اونائي بوده كه ماهي‌هاي «يال» دريارو تو تورشون مي‌گرفتن.

پري به جواب وا گفت.

«بوسلمه» را ديده تلخ شد.

بالاي سرآدمهائي پيچيده در كنفهاي دريائي، ايستاده بود. با نشانه‌هاي گفته مادرش شناختش.

- اگه ديديش تو ساحل، در برو، زيرت مي‌كنه و زاري مي‌شي!

مادرش وا گفته بود. همانطور كه مادرش واگو كرده بود، موهايش تا پشت پايش سرازير بود. فكر مي‌كرد تنها بوسلمه روزگارش را در ساحل مي‌گذراند. به پري گفت: تنش مورمور شده بود.

آبي وحشتش را حس كرد. گفت:

- توي آب بوسلمه كاري به كسي نداره، آدمائي رو كه دوس داره از ساحل مياره!

كنارشان رد شدند. بوسلمه خنده‌اي از ته دل بيرون داد. آب را موج گرفت.

همه آدمهاي اسير بوسلمه را مي‌شناخت، دلش سوخت. همه براي ماهيگيري از آبادي به دريا زده بودند و ديگر برنگشتن.

- ننه ها شونه خبر ميدوم.

بيچاره‌ها تا حالا داغ دارن!

بخودش واگويه كرد.

پري به تماشاي گروهي «هامور[10]» و «سنگسر[11]» ايستاد كه در يك رديف موازي مي‌رفتند، سمتي، دنبال ماهي‌ها را گرفتند. تا دور صدفي حلقه زدند.

دقايقي را در سكوت گذراندند. تا دهان صدف باز شد. پيري با ريشهائي خزه‌ئي ني‌لبكي به دست، از جنس مرواريد شروع به زدن دلش كرد. مي‌خواست از پري راجع به پير پرسد. صدائي آمد بمبكي بود. پري تند چرخيد طرفي ديگر چيزي نديد. بوي خون حس كرد. طعم گسي ته گلويش را مي‌خاراند. تا دهان در دريا فرو بود. رنگش را زرد كرده بود. آب شور. قد راست كرد و پلك زد. روبرويش مه و شرجي پوست هوا را خيس و تيره كرده بودند. شبي خيالي گسترده بود برسطر دريا با آفتابي در محاق.

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

Ë     دل شـده

نفس نفس مي‌زد. خودش را تا جزيره شناكنان روي آب كشانده بود. باور نداشت قدم به خشكي نهاده باشد. جزيره برايش آشنا نبود. چند سالي كه به دريا مي‌آمد، گذرش به اين خشكي قد كشيده از آب نيفتاده بود. آفتاب خودش را از آسمان به زير مي‌كشيد.  چشمانش سوز داشت، ته گلويش شور بود. جرعه‌هاي چند از دريا به گلو داده بود. بر ماسه‌ها به زانو نشست. و نگاه به دريا داد و گريست. از لنج اثري نبود. تنها خودش مانده بود، درمانده.

نخلهايي در راسته ساحل پراكنده بودند. برخاست و نزديكشان رفت، گرسنه بود، از پنگهاي «بريهي[12]» آونگ به نخل خوشه‌هايي چيد. دلش سخت و تلخ مي‌تپيد. فكر بچه و زن، آرامش نمي‌گذاشت.

كاري نمي‌توانست بكند. در ميان شعله‌ها مانده بودند. يادشان كه به ذهنش مي‌آمد، بريهي‌ها در حلقش زهر مي‌شدند. بوي سوختگي هنوز خورة دماغش بود. رودر روي درياي خالي و خلوت، گيج و منگ مانده بود كه چه كند.

- لعنت به ئي جنگ بدمصب، زندگيم رفت،‌زن و بچه‌م ...

اشك بر گونه‌هاش نشست بي‌دل مانده بود. به اطراف نگاه مي‌كرد. بالاي دريا ستاره‌ها خودي نشان مي‌دادند. كمي آرام گرفت و نگاه نم آلودش را به ستاره‌ها دوخت، بعد به دريا كه به نگاهش خوني بود. خودش را حس نمي‌كرد.

- نكنه زاريهاي دريا بيان، زيرم كنن.

مي‌ترسيد. فكر كرد صداي دايره شنيده است. ماه را ديد كه به هوا نور مي‌پاشيد و شب را مهتابي كرده بود. احساس كرد چيزي به روحش چنگ مي‌كشد. تكيه به نخلي داد و رو به دريا فايزي را زمزمه كرد. هنوز بيقرار بود.

- ميگم ناخدا، بيا بريم شهري كه امن باشه!

- چي ميگي «خيجو[13]»! كارم چي؟ مو هستم و همي يه كار، باد هوا كه نميشه خورد!

 - بهتر از ئي نيست كه همي جا مرده‌مونه از زير گل خونمون در بيارن!؟ لنجو بفروش، مال بازم مياد!

انگار كسي گلوي ناخدا را فشرده باشد، سرفه‌اي سخت كرد، گفت:

- ها! مونم و ئي لنج، روزيم اينجان! خودت برو، بعد مو ميام، وختي اوضاع صاف شد. عرق بر پيشاني «خيجو» چريد، جواب داد:

- چي ميگي! اگر زني بي‌مردش سفر كنه ميدوني اهل «جبري[14]» چه ميگن، خيجو زن ناخدا ...

ناخدا توي حرفش پريد:

- مو سر حساب حرف خودت ئي حرف زدم. به خدا تو و جونم! بچه كه روي پايش خواب بود، پريد. «خيجو» بر پشتش زد و خواند:

بكن لالا، بكن جون دل مو/ شمال باغ بالا منزل مو

شمال باغ بالا نخلسونن

كه عمر آدمي آب رونن

خوابش برده بود. همانجا، نيمرخ زير نخل، روبه دريا. صداي موجهاي پي‌در پي پراندش. اطرافش را نديد، تنها بود.

- چرا كسي اينجو زندگي نمي‌كنه؟!

سوالي كرده بود، كه خود برايش جوابي داشت. چند دانه «بريهي» از شب كنارش بر خاك افتاده بود. دست برد و برداشت، فوتشان كرد و به دهان برد. مزة خاك مي‌داد. تشنه بود. زبانش را مرتب به لبش مي‌زد و خيس مي‌كرد.

- ديشب باز شمال شهر رو بمب انداختن! بيچاره‌ها!

زن بغض كرده، گفت ناخدا قوطي سيگار «لف» را بيرون آورد و گفت:

- چند روزي ميريم دريا، فكرش رو هم نكن! تو، مو و علو كوچولو با هم، از همي الان بارتو ببند، بايس بريم «قشم» چند روزي مي‌مونيم تا اوضاع صاف بشه.

- «قشم» پيشه زار حسين؟ خب بيا بريم تنگستون يا «سكون[15]»

- «قشم» بهترن خيجو! با لنجم اونجا مي‌تونم كاري كنم. بلن شو ببند بارتو، به كسي هم نگو، كسي ندونه بهتره.

دريا آرام و رام بود. صداي خندة «علو» گاهي سكوت دريا را مي‌شكست و در آن مي‌پيچيد.

چيزي شناور با موجهاي بلند به سمتشان بر روي آب جلو مي‌آمد. فلزي شاخك‌دار، شاخكدار.

«خيجو»، «علو» را به آغوش داشت و روي «فنه» پشت به دريا برايش از آبي‌ها گپ مي‌زد. ناخدا حواسش نبود. گوشش به حرفهاي «خيجو» بود كه به علو مي‌گفت.

ناگهان صدائي دريا و آسمان را لرزاند. ناخدا به آب پرت شد. يك ور صورتش سوخته بود و گونه‌هاش خوني بودند. از لنج كه درانبوهي از دودهاي سرخ و خاكستري مي‌سوخت و تنوره مي‌كشيد دور شد. يكي ديگر از توپهاي گرد شاخك. شاخكي با موجها به درون آتش رفت.

- ب ... مـ... پ... بمب

و مشتي آب به هوا پاشيد.

سعي كرد همه چيز را از خاطرش بيرون بريزد.

قلبش خرد شده بود. و بدنش مورمور مي‌كرد. اميد داشت چمشهاي سرخش را كه صبح باز كرده بود، آدمهايي را در اطرافش ببيند، حتي از جنس آبي‌هاي دريايي.

- كاري نمي‌توني بكني ناخدا!

كاري يه كه شده، تف ...

در آب قدم برداشت. سمت دل دريا، آنجا كه دلش را از دست داده بود، شنا كرد.

 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------------

  

 

Ë     دريا گرفته بود

عامو صفدر چايش را هورت كشيد، گفت:

- از آب كه گرفتنش پف كرده بود.

يادم به روزي افتاد كه مي‌خواست برود.

- ترو بجون بوات كسي ندونه ها!

توي قهوه‌خانه «فانوس» بوديم؛ بهت زده گفتم:

- برا چي، خونه ... ؟!

نگاهش را به لاي پنچه‌هايش برد. سكوتي مرموز چهره‌اش را پوشاند. به تكرار حرفم چهره‌اش را دستي كشيد و گفت:

- خالوم هس، باغي هم كه داره، مي‌تونه روبراشون كنه!

بعد كسي آمد دنبالش و رفت. ميگفت از زاهدان مي‌خواهد با علي بلوج برود. وقتي سربازي رفت، صداي «كل» زنها تا هفت محله مي‌سريد و در گوشها سنگين مي‌خورد شش ماه بعد، دژبانهاي سربازگير، توي كوچه ريختند؛ دنبالش بودند. هفته‌اي گذشت توي دكان عامو صفدر ديدمش، اول نشناختم. تو كه رفتم، نگاهم كرد، بلند شد.

- «سيا» چطوري!

به نگاهش، چشم انداختم؛ از خال روي دماغش شناختمش و گرفتمش بغل.

- كجا بودي بووام؟

عامو صفدر چاي آورد و بيرون زد.

- وقتي رفتم سربازخونه، خوب جايي بودم. بعد بردنمون جنگ، با كي؟ نفهميدم. اونجا مي‌بيني يهو رفيقت تو بغلت مي‌اوفته، يا دستي كنارت پرپر مي‌كنه، انگاري دست خودته، مو اونجا مي‌ترسيدم، جام نبود كه بمونم، مرخصي گرفتم، رفتم زاهدان، از يكي از هم قطاري‌ سربازم آدرس گرفته بودم، رفتم سراغ كاكاش، بهش ميگفتن «علي بلوچ» تو خط مواد بود، باش بودم، بعد بگير ببند شروع که كردم، پول خوبي برام داشت، حالا اينجام!

چايش را سر كشيد و گفت:

چشمهاي غيظ آلودم را نگاه انداخت. حرفي برايش نداشتم، كاري بود، كه كرده بود.

گفتم:

- پولش آدمو گول مي‌زنه، اما كار كثيفيه، حتماً دهن زدي نه؟!

چشمهايش را داد به گونيهاي «گونيه[16]»، گفت:

- به جد بووام نه، از روبي راهي باش مي‌پلكيدم، برا خرجيم، از كجا بياوردم؟!

بمن دروغ نمي‌گفت، ساكت ماندم.

عامو صفدر آمد، زديم بيرون.

از كوچه‌هاي خلوت رد مي‌شديم.

دلش هواي «جبري[17]» كرده بود.

- بريم يه سر جبري؟

خنده‌اي كردم، جواب گفتم:

- اگه گرفتنت چي؟

- اينم حرفيه بووام؟

با لبخند جواب داد. سر پيچ يكي از كوچه‌ها يادم به كاري افتاد، كه بخاطرش از خانه بيرون زده بودم.

آفتاب پشت ديوارهاي بلند كوچه افتاده بود. كوچه بوي نم مي‌داد.

- ديگه ميرم، ميام سراغت اگه باشي!

ايستاد، نگاهم كرد. دستش را گرفتم و فشردم.

هامو صفدر قليان دست گرفته بود و دود مي‌داد: دلگرفته گفت:

- با موتور آبي آوردنش، خدا خواسته كوسه‌ها پارش نكن!

- «سيا»! چرا به دلم دريا رامه؟

سوار بلم ناخدا، پدرش بوديم، وسط دريا. شرجي بود و هوا نم روي تن مي‌پاشيد. لباس به تن نداشت.

- سيد! اگه فكرت اينه، گولت زده «تش» زير «خاكستره» نبايس گولشه بخوري! بلند شد و قوس داد زير آب.

- سيا! بيا صفا داره،

سرش را از آب بيرون داد و داد زد و دوباره رفت زير.

پنج روز بعد دژبانها توي «جبري ديدنش، اما با زرنگي فرار كرده بود. براي بهانه فرارش در هم مي‌شد و مي‌گفت:

- مي‌فرستم جبهه، اونجا مو مي‌ترسم، آخه جايي كه ترس دارم چطور مي‌تونم برم؟!

حالا ديگر بويش هم نبود.

غلوم قليان را از صفدر گرفت و لب چرخاند:

- ميگن ننه‌ش «كلو[18]» شده، بيچاره ميره كنار دريا و گريه مي‌كنه، ميگه پيش آبي‌هاس شايد بياد، زنشم ول كرده و رفته، گفته اگه بمونم منم «كلو» ميشم.

- روزگار خراب شده، قربون زمونه خودمون!

صفدر مچاله شد، گفت. دوباره پيدايش شد؛ زاهدان پيش بلوچ بوده. زير نگاهش گود افتاده بود. ريش داشت كه تا وسط سينه‌اش مي‌رسيد. كلاه پاكستاني سرش بود و سيگار مي‌كشيد.

يادم چرخيد به روزي كه توي قهوه خانه «فانوس» عامو صفدر دودش را به سمت ما مي داد. صدايش درآمد:

- عامو چي مي‌كني؟ مگه نمي دوني بدم مياد!

حالا خودش دود را قورت مي‌داد. اتاق را دم كرده بود. براي خداحافظي خواسته بودم. چيزي نگفت، قرار گذاشت قهوه خانه.

- ول ميكني ميري؟

- ميرم و برمي‌گردم. تو هم حواست جمع خونه باشه!

سيگاري را كه به دست داشت، گرفتم و خاموش كردم.

- چرا ميري! خونه و زنت چي؟

خودش را جمع كرد. صداي «شالو» ها تا دور دست دريا مي‌پيچيد.

- يكي از بچه‌ها مياد! با هم ميريم زاهدان، بعد با بلوچ از مرز زاهدان ميريم! جوابم نداد.

مي‌خواست برود، تنها دستش را فشردم. تغيير كرده بود و از دلم كمي افتاده بود. حال سر از دريا درآورده بود. هيچ كس نمي‌دانست شايد از مرز چابهار رفته بودند و دريا بلايي سرشان آورده بود.

صداي شروه صفدر بلند شد:

- دلي دارم برنگ خون دلبر ...

- سيا! ئي صداي چيه؟

- صداي «دممامه» برا مرده مي‌زنن!

نگاهش سرخ شده بود. آفتاب اريب به صورتش مي‌خورد.

- ما هم آخر مي‌ميريم از ئي گشنه گي!

سال قحطي بود و صداي «فايز» از بعضي خانه‌ها بلند بود. كشتي‌هاي پر آذوقه كنار اسكله‌ها پهلو مي‌گرفتند. اما چيزي به مردم نمي‌رسيد. باربرها بار خالي مي‌كردند.

- سيا مي‌خوام برم انبار گمرك مياي!؟

- اگه گرفتنمون چي، ميدوني چوب تو آستينت مي‌كنن!

- مي‌ترسي‌ها!

شب رفتيم. جاسم كاكاي بزرگش هم آمد. دو كيسه آرد، كش رفتيم و بار قايق زديم. يكي از نگهبانهاي فرنگي ما را ديد و ايست گفت: بعد گلوله‌اي توي دريا تركيد و جاسم رمبيد روي «فنس‌»ها. ما در رفتيم.

  فردا نعشش را از سردخانه فرنگيها تحويل گرفتن. تير به سرش خورده بود. دو كيسه را براي ختمش دادند هنوز صداي صفدر بلند بود. كسي رو برويم نشست سرم ميان دستهام بود.

- سيا! مياي كنگان يا نه؟

نگاهم را بلند كردم. مصيب بود. دنبالم تا قهوه‌خانه آمده بود. زير لب گفتم:

- كنگان ... و بلند شدم. بايد مي‌رفتيم كار. آفتاب خودش را وسط آسمان كشيده بود.

 

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  

 

Ë     چولانهاي شرجي زده

لاي چولانها زد. شرجي هوا را برداشته بود. پايش خراشيد، سوزش داشت. بوي گندي دلش را به هم مي‌ريخت. لب ورچه كرد. شب قبل خواب ديده بود تابوتش را كساني برشانه مي‌برند كه به چشم نمي‌آيند. دستمالي چركمرده از جيبش بيرون آورد، كشيد روي خراش پايش. چيزي مثل درد توي دلش گلوله شده بود.- بايس بائي زخم پام برم برالنجاي وسط آب؟!

آب جزر بود. بدنش مورمور مي‌كرد. دستي به پيشاني‌اش كشيد و از خودش سوال گرفته بود. گرما بر تنش پنجه مي‌كشيد، به خارش افتاد.

- نَرو، حالا مطمئني كاكام مياد!

- ها! به بچه‌ش پيغوم فرستاده مياد! از راه «دشتي شبانكاره[19]»

 زن پي‌حرف مردش گفت:

- ئي سو تو نخلستون امينه‌ها مي‌پلكن! خداناخاسته... ميشه نري تا صبا!

- مرواي بد نزن! اگه نروم پولم هدرميره! بايس سرموقع برم! نگاهش روي زن سريد و جواب داد. زن دست به شكم برجسته‌اش كشيد.

- ئي راه هم خودت نشونم دادي، بايس دلموگرم كني نه مروا بزني خيجو!

مرد نگاهش را ماتِ چشمهاي زن كرد و گفت:

هوا را بوكشيد. نرمه بادي از سمت شمال مي‌وزيد و موهايش را تكان مي‌داد.

- امشو حتمن براجنسات بيا والا ميفرستمشون براكويت!

زار حمود دود قليان را قورت داد، «كفنيد[20]» و گفت:

مرد از قهوخانه بلند شد و به بيرون سمت خانه چرخيد.

- بايس جلدي رفت!

به چهارمين كوچه كه پيچيد، خودش را روبروي در خانه‌اش ديد، كلون را به صدا درآورد. زبانش توي دهانش را مي‌كاويد. چاييد؛ بوي نم زياد كرختش مي‌كرد.

- نكنه لنج حمود بره، چه خاكي تو ...

از كنارة پل حائل به اسكله، صداي چرخهاي دوچرخه‌اي به آب پيچيد. لرزيد. توي هواي گرم سردش شده بود. نفسش هوا را خال مي‌زد. دلش انگار بخار كرده بود.

- بايس با جاسم بيايي، مو با او حساب دارم!

ياد حرف حمود افتاد، پيشش بلند كه شد، گفته بود.

- اي بي‌پدر، مونه مگه قبول نداره!

جري شده بود، غرلند كرد.

سرش را از لاي چولانها بلند كرد. فكر جاسم بود. كه دير كرده بود. پاسباني ديد سوار دوچرخه‌اي حوالي پل پايدان مي‌زند. مرد چشمهاي زاغش را داد پائين و تندتنش را زير كشيد. پشه «كوره‌ها» مرتب مي‌گزيدنش و عذابش مي دادند و او جاي گزيدگي را ناخن مي‌خست.

- جاسم شايد نياد، بذار هر موقع اومد اينجو با هم برين!

زن به درگاه حياط تكيه داد و گفت : مرد جواب داد:

- نكنه از ئي شو مي‌ترسي، زناي جنوبي كه شيرن بووام! از هيچ زاري هم نمي‌ترسن!

- نه عزيز، مگه قرارتون كجان؟!

مرد خنديد، جواب گفت:

- زير اسكله! خدا كنه تا حالا اومده باشه!

و باز خنديد، تا در خم كوچه گم شد. براي كارتن‌ها همانجا كنار شط جايي با «چتري[21]» جور كرده بودند. بايستي به آب مي‌زدند و تك، تك كارتن‌ها را به كناره مي‌آوردند. قبل از آنكه دريا مد شود. فكر «مكينه» [22]اش افتاد، كه بايد مي خريد.

- اگه خدا بخواد همي امشو كارتن‌ها رو پول مي‌كنيم، پول يه «مكينه» جورميشه! بعدشم مي‌چسبم به «چهاب[23]» كه بركتش بيشتره!

- تا كي بايس از چهاب آب بكشم برا كرت «پرپين[24]» هام! كمرم خرد شد! يادش به حرفش آمد كه به زنش گفته بود.

- جاسم كاكام راشه ميدونه، فقط لازمه باش يه مدتي كار كني، برامكينه كه هيچي، براچيزاي ديگه هم تو دست وبالت پول هس!

زن واگو كرده بود و بيرون رفته بود. نگاهي به آسمان انداخت. باد كمي تند مي‌وزيد. بيشتر از سابق.

- ئي پاسبونه هم، بو برده انگار! په برو پدر سوخته ...

توي دلش نك و ناليد. خسته شد. نگاه به شط دوخت. چيزي وسط آب وول مي‌زد، چشم دواند نفهميد چيست.

- با جو «ويسلي كرم[25]» خودت بخير كن!

- نرفتم شركت نفت كارگري تائي قرضم شد، چهاب بي‌مكينه هم سخته! گوشة شط، نوك زدن ماهيها به سطح آب، نگاهش را گرفت.

حس كرد حال خودش را ندارد نرمه باد شديدتر شده بود. لنجها بر روي آب مي‌غلطيدند. تعجب ورش داشت. دريا مد شده بود. تا كمر زير آب بود. آب تا گلويش كه رسيد متوجه شد. آب خورد، شوري تمام اندامش را گرفت. لنجها سمت «خور[26]» سكان چرخاندند. پاسبان رفته بود. حتا سريدن چرخهاي دوچرخه‌اش را روي ريگهاي كناره نشيده بود. منگ شده بود.

- ‌ميرم شركت آبروش بهتره، پولشم كم باشه، باشه، تا پول يه «مكينة» نو جور بشه مي‌مونم! بخودش اگويه كرد و چولانها را عقب زد و سمت كناره شنا كرد.

- از ئي قوما هم هيچ خيري، گيرمون نيومد!

چتري را برداشت. دريا آشوب داشت. تا چشم كار مي‌كرد موجهاي بلند بود قاطي شب و نخلستاني برنگ سياهي.

 

  -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

Ë     همــراه

گذشته را از دهنت مي‌خواهي بيرون بريزي، اما چون خوره‌اي در ذهنت مي‌چرخد و آني آرامت نمي‌گذارد. سايه‌اي بر روحت سنگين افتاده؛ شب خواب ديدي خودت را تكه تكه كرده‌اي بلند شدي و چرخ خوردي، چرخ خوردي و ... تا خسته شدي فكر كردي از يادت پريده و سيگار گيراندي. دلت را چيزي مي فشرد.

- تا زندم يادم نميره.

خودت يكبار گفتي.

- ببرين ئي تخمه حروم رو ...

مرد خشني كه آنجا ايستاده بود، داد زد.

فكر كردي مرده، همه جا بوي نم و خون مي‌داد. دلت نمي‌طپيد و خيالت نمي‌چرخيد. با ديدن خون دلمه روي دستها و پاهايش عق زدي و گيج رفتي.

 - بي‌شرفا!

آهسته مي‌گفتي. ترس بلند واگو كردن داشتي. يادت به روزي آمد كه مشتي كاغذ برايت «ديار[27]» داد، گفتي:

- ابرام اينا چي هس!

زل زل نگاهن انداخت.

- كجاي كاري كاكام!

يكي را گرفتي و خوندي.

- اينا رو كي بهت داده، بدبخت مي‌شي‌ ها!

با ترس گفتي.

غليظ كرد و جواب گفت:

- ما گفتيم شايد تو پخششون كمك كني!

تكاني به خود دادي، دوستش داشتي؛ بيشتراز برادرت.

همه جا با همديگر مي‌پلكيدند؛ لب شط، توي «بريم[28]» و مدرسه و ...

قبول نكردي.

- مي‌ترسي بووات از رئيسي بيفته، بي‌خبرش كمك كن، واست فايده داره‌ها!

- خب آقا پرويز، ابراهيم به تو از ئي كاغذها مي داده؟

مانده بودي چه بگويي، سكوت كردي، بعد گفتي:

- من هيچ كاره‌ام! بخدا قسم! صدايي توي اتاق تركيد:

- راستشو بگو! مگه مي‌خواي ميله داغ تو ...

صدايي ادامه داد:

- همه چيز روشن ميشه، حالا تو هم حرف نزن، شايدم خودت رو بجاش تحويل داديم! دهان باز نكردي، تاريك بود، تنها سياهي غليظي به نگاهت مي‌نشست. هر چه چشم دواندي آنها را نديدي، گيج شدي و آهسته نفرين كردي. شي اي داغ، دستت را سوزاند و تكانت داد. اشك چشمهايت را مي‌سوزاند، پلك زدي.

- تازه اولشه، اما مي‌گي!

خنده‌اي در گوشت سُر خورد. اينبار پشتگردنت را سوزاندند. داغ شدي صدايي از ته دلت بيرون آمد.

وقتي چشمهايت را گشودي؛ روي تخت پهن بودي، بادستهاي بسته‌ات. ديوار شطرنجي زرد و آبي اتاق چشمهايت را گرفت. دري نديدي، اما پنجره بود. اتاق كاملاً به دو رنگ زرد و آبي بود. نگاهت را بر هم نهادي؛ صدايي آمد. مرد كوتاه قدي تو شد. در، هم رنگ ديوار بود و به نگاه نمي‌آمد.

مرد دستي به سر طاسش برد و لبخندي زد.

- خب آخرش گفتي، به خودت كمك كردي و ...

مات مرد شدي و گفتي:

- من ... چي ... كي ... !؟

- ناراحت نباش الان ميري، منتظريم ...

ديگر نمي‌فهميدي چه مي‌گويد.

دستت را باز كرد و با خنده رفت. ابرام گفت:

- قبول كردي.

اما دلت راضي نمي‌شد. آخر كار آساني نبود.

- ابرام اينارو كجا چاپ مي‌زنين،

- بچه‌ها برامون با ماشينا قاچاقي از «معشور[29]» ميارن!

دستي به موهاي بورش كشيد؛ سوار دوچرخه كه شد پا به ركاب جواب داد.

به سقف آويزانش كردند.

ايستاده بودي و كاري نمي توانستي بكني. سكوتي سنگين فضا را پر كرد. بغض كردي و در خود، فرو ريختي، صداي ابرام بخودت آورد. ميله داغي را برجاي، جاي بدنش مي‌نشاندند. دلت سوخت بوي سوختگي كه به بيني‌ات نشست، گريه كردي. مانده بودي، چرا تو را اذيت نمي‌كنند.

- تو كاكام نيستي!

وقتي، در خواب به تو گفت: بيشتر دور خودت چرخيدي، سه دور، چهار دور، بيشتر از بار اول. ديوانه شدي و صورت خيس از عرقت را در انبوه دود سيگارت پوشاندي.

- ميدوني ابرام، تو كاكامي و خيلي دوستت دارم.

كي گفته ما كاكا نيستيم، بيا بريم «بازار كويتي‌ها[30]» از اون كاغذا بگيريم!

لبخندي زد، خط چهره سوخته، بندري‌اش از هم گشوده شد و گفت وقتي، جلوي چشمهات هنوز آويزان بود. در هوا هلش مي‌دادند. زمان به كندي طي مي‌شد. چشمها، نگاهت مي كردند. صورتت را به كف سياه اتاق دادي، بعد به ديوار نارنجيش دستي به شانه‌ات خورد؛ همه با هم قاه قاه مي‌زدند. بخودت آمدي.

- بلند شو پسر!

همراه سه نفر وارد راهرويي تاريك شدي و بعد تو را نشاندند.

انگار آسمان بر شانه هايت فرو مي ريخت.

- پدرم ... من چي گفتم...

شايد وقتي شي‌اي را پشت گردنت سراندند، گفته بودي:

- آره اون داده ...

و خودت هم نفهميده‌اي. ديگر به آزاديت فكر كردي، به اينكه ديگر نمي تواني كاري بكني ابراهيم را از ياد بردي. بوي سوختگي و خون هنوز توي دماغت پخش بود. و كرختت مي‌كرد. كناره پنجره رفتي. آسمان ابر داشت و باران مي‌باريد از خيابان تا خانه را كه با ماشين همراه پدرت رفتي، باران تند شده بود. آفتاب درآمده و هنوز پلكهايت سنگيني نمي‌كنند. تا صبح تلخ بودي، سيگار كشيدي و چهره‌ات را در آينه انداختي باز به آني راحتت نمي‌گذارد. همه جا سايه افتاده است، سايه، سايه، سايه‌اي كه همراهت است و به روحت چنگ مي اندازد.

- بايد برم قبرستون! خيلي وقته مُردم،‌ از وختي برادمو كشتم، تف ...

آدم ترسو ... كاشكي خونه آوار بشه رو سرم ...

از خانه بيرون كه زد، راسته قبرستان را گرفت؛ تلوتلو مي‌رفت.

زير  آفتاب صبحگاه، سايه‌اي بر زمين نداشت.

 

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------

   

Ë     دريا راز دارد

براي گرگورها رفته بدوند چند روزي مي‌گذشت و هنوز نيامده بودند. دريا هياهو داشت و سكوت آبادي را مي‌تركاند.

- چه آوازي سرشون در آومده؟!

دود قليان را خورد و سرفه كرد.

- تموم جووناي آبادي رفتن!

ادامه داد:

همه مردان آبادي در «مزيف[31]»

عيدان دوره بودند هر كدام جوانش را براي ورچيدن گرگروها به دريا فرستاده بود. خدرو حرفش را پي گرفت.

- نبايس مي‌گذاشتم جوونا برفتن، توئي اوضاع خرتو خر!

زاير لطيف سري تكان داد،

گفت:

- چه مي ترسوم تو دريا طياره‌ها جهاز و زده باشن!

- تا بحال سابقه‌ش نبوده، طياره‌ها تو سمت ما بمب بزنن، ميگم شايدم اسير مضرايتها[32] شدن! اين را يكي از آخر مزيف گفت.

مردهاي آبادي هر كس چيزي مي‌گفت، از بي‌رحمي دريا و راجع به بوسلمه كه چند شب پيش از كنار ساحل توي آبادي سرك مي‌كشيده است. صداي «ليك» زنها كه بلند شد. مجلس بهم ريخت از اتاق بيرون زدند سمت ساحل و دويدند.

روي موجهاي آب تكه‌هاي پارة گرگوري به ساحل افتاده بود.

بعضي از زنها با ديدن مردهايشان دست به «گل» بالاي دهان بردند و زدند. بابا حنيف، باباي تمام زارهاي منطقه كه بر ساحل، رو به دريا نشست، مردها پس رفتند. بابا كه شروع به خواندن كرد. ديگر كسي اطرافش نايستاد تا ببيند چه مي‌كند، فقط صدايش را باد، ضعيف گوش مي‌كرد.

گل زار و خو و اناطا و خوني بابور جني، سمت‌ها غني و ... [33]

همة آبادي به باور رسيده بودند، جوانها مركب زار شده‌اند.

اهالي بابا را تا بحال چنين نديده بودند كه يكباره، تنها به مجلسي اينچنين بنشيند. بابا براي دريا مي خواند و دريا به خروش بود. چفيه بر سر ندشت. موهايش پريشان بود. چشمهايش از چهرة سوختة سياهش بيرون زده بود. مرداني كه اطراف مزيف جمع بودند. از زمزمه افتادند و برايش كوچه زدند. بابا حنيف كه بالاي مزيف رسيد، مردان دوره‌اش كردند. خدو سئوال گرفت:

- بابا يعني چه شده؟!

بابا نگاه به همه مي انداخت و مي‌گفت:

- ئي درياي بي‌مصب و ئي «مضرايتها»

بابا تن تكان مي‌داد و ماتم گرفته باقي حرفش را خورد.

لطيف چشمهاي ميشي‌اش را تنگ كرد  و گفت:

- پس كي مي خواست توئي فصل نخلستونو «بو[34]» بده بابا!

عيدان زير چشمي، به لطيف انداخت.

همه در خود چنبره بودن. باد تند شده بود و هوا را خاك برداشته بود.

غبار در هوا موج مي‌خورد و هاله مي‌شد. آفتاب در غبار مانده بود. بر چهرة عرق نشستة مردان گرد و خاك مي‌ماسيد. همه ساكت شدند. تنها صداي پيشهاي نخلستان مي‌آمد كه با باد تكان مي خوردند. توي مزيف، عيدان چمباتمه بود. بوي نم دل را بهم مي‌ريخت و باد نرمه مي‌وزيد.

- بايس بريم دنبالشون، مردم از شيخشون انتظاري دارن!

صداي زنش ذهنش را بهم ريخت.

- قليون برات چاق كنم!؟

صورت پت و پهنش را داد به زن:

- نه! يكي بفرست پي‌لطيف و خدو بيان!

دوباره سر به زانو نهاد. حال خودش نبود. دلش پي جوانهاي آبادي بود كه رفته بودند. فكر خودش بود كه بروند و پيرها توي آبادي بمانند و نخلستان را بو بدهند.

- ميگم عيدان، بذار جوونا بمونند كمك بدن، بعدن همه با هم ميريم.

چهره درهم كرده و جواب داده بود:

- چي ميگي لطيف، مگه پار نديدي كشتيهاي خارجي اومدن گرگورامونه پاره كردن برا خودشون بردن، مي‌خواي مثل «پار» سرمون بياد!

لطيف دستي به صورتش كشيد.

- اينا كم رفتن دريا، سحر و راز دريار و نمي‌دونن شيخ!

آهسته گفت

عيدان بلند شد، گفت:

- برو جوونا رو بدرقه كن، برن دريا! ئي همه هم دس كم نگيرشون بذار بي ما برن!

ستاره‌ها به آسمان ريخته بودند. نرمه باد قطع شده بود.

سكوت را خدو ورچيد.

- شيخ عيدان...

عيدان بي‌اختيار پريد وسط حرفش:

- ميگوم بايس بريم دنبالشون آبادي رو بيرقاي سياه پوشنده، يه جهاز جور كنين!

لطيف چفيه‌اش را كند، گفت:

- حرفي نيس، اگر صبا دريا صاف باشه، بزنيم آب !

ادامة حرف لطيف را عيدان پي گرفت:

- بايس رفت، جوونا بركت آبادين!

خدو گفت:

- انشاءا... جهاز، جائي تو مسير خراب شده و موندن!

عيدان سرفه كرد، عرق پيشاني را گرفت، گفت:

- مو گفتم برا تجربه هم كه شده يه بار بي ما برن والا ...

 باباروم هم بايس با خودمون ببريم تا اسير مضرايتها نشيم!

عيدان گرفته ادامه داد:

شرجي خوره آبادي شده بود.، هوا طعم گس ماهي گنديده مي‌داد.

 **

همه جمع در ساحل بودن و نگاه به دريا داشتند. لنج كه تكان خورد، توي آب، زنهايي كه كاسة پر آب بدست داشتند، كاسه را پاشيدند به دريا، آبها كف شدند و ماندند روي موجهايي كه با تكان لنج درست شده بودند. نور آفتاب سربي بود و داغ به سر مي‌نشست و كله را داغ مي‌كرد.

همه درخن دوره گرفته بودند، جز عيدان و بابا كه روي «فنه» به اطراف نگاه مي‌كردند. سكوت بختك لنج شده بود كه با  آواز مردها از هم ريخت.

روزگار غم گرفته چي به سرمون اومد ...

عيدان كه روي آب متوجه چيزي شد، به بابا گفت:

- ئي چيه رو آب!

و با انگشت اشاره سمتش را معلوم كرد.

بابا كه شكل دايره‌اي شاخكدار شئي را ديد. روي فنه شروع به خواندن كرد.

عيدان زير لب مويه كرد؛ وه، وه... فكر كرد از مضرايتهاست.

به خن رفت و ديگر صداي مردها در نيامد. بابا مي خواند و شئي دايره‌اي جلو مي خزيد. بابا چشمهايش را بر هم نهاد. دريا را سياهي گرفت.

و آفتاب در پشت ديوارها در دود خاكستري مصلوب ماند.

 

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

Ë     نويسنــده

دوست داشت نويسنده بشود.

مي گفت: نويسنده كه بشم ديگه تنها نيستم! هر روز بعد از كلاس، به بهانة كار از خانه بيرون مي‌ز‌د و مي‌رفت كنار شط، زير ساية نخلها و كتاب مي‌خواند وقتي سرش توي كتاب مي‌سريد. متوجه اطرافش نمي‌شد. يكبار باران باريده بود و كتابش خيس شده بود. نفرين كرده بود.

وقتي مي‌گفتند:

- چرائي قدر كتاب مي‌خوني، بهتر نيس بياي رو اسكله كار كني و كمك خرجي برا زندگي‌تون باشي!... توي هم مي‌شد و غضب آلود جواب مي‌داد:

- شما برين پي كارتون، كاري به مو نداشته باشين!

و سرش را زير مي ‌انداخت و مي‌چرخيد سمت شط، تا زير سايه پيشهاي گسترده در هوا كتابش را بخواند.

عصر يكي از روزهاي آفتابي كه تن را خيس مي‌كرد به «خاكستون خضر[35]» رفتم؛ سر قبر مادرم. خاكستون خالي بود سمت قبرهاي «هديره‌يي[36]» رفتم. صداي زمزمه‌يي فضاي اطراف را پر كرده بود. ترس لرزاندم. آب دهانم پايين نرفت. پس رفتم، پشت پايم به سنگي خورد و افتادم، بلند شدم و دويدم.

آفتاب بالاي نخلستان رسيده بود. از دور ديدمش، اول نشناختم نزديك كه شد، قد بلندش با آن چشمهاي زاغش تو چشم مي‌زد. با خودش حرف مي‌زد. جلوش ايستادم. گفتم شايد برايش جالب باشد جريان را واگو كنم.

- نوقمان! ديروز تو خاكستون از يكي از قبراي هديره‌يي آواز بيرون مي‌اومد ... بي‌تفاوت لبخند زد، گفت:

- مگه مرده‌ها آدم نيستن، وقتي دلشون بگيره مي‌زنن به آواز!

توي دل گفتم:

- ديوونه شده، ازبس كتاب خونده!

نوقمان، سري خاراند و پي حرفش گفت:

- نكنه بندري مي‌خوند!!

و زد به خنده. فردا دوباره به قبرستان رفتم سر همان ساعت؛ نزديك همان قبري كه از آن آواز مي آمد. اين بار از قبر آن طرفي‌اش آواز مي آمد. مي خواست جلو بروم كه صدا قطع شد. پايم تكان نمي خورد. شرجي شده بود و عرق گونه‌هام را پوشانده بود، قلبم تند مي‌زد، منگ مانده بودم.

**

دلم را گرفته بودم، از «لوكه[37]» روي پشت بام، پايين پريدم و خودم را خلاص كردم. سر گرداندم به كوچه و نگاهي انداختم. نوقمان از سر كوچه مي‌آمد. نزديكم شد؛ صدايش زدم.

- هاي نوقمان!

ايستاد، مكث كرد گفت:- ها!

تنها با من جور بود. چون اذيتش نمي‌كردم. گفتم:

- بازم تو خاكستون از يه قبر ديگه صدا بيرون مي‌اومد!

خنديد و جواب داد:

حتمن برارفع خستگيش بوده!؟

بي‌خيال بود، گفتم:

- تو هم يه چيزي كم داري بوام!

راه افتاد گفت:

- مگه مرده‌ها خسته نمي‌شن!؟

فكر كردم دارد مسخره‌ام مي‌كند. از من دور شده بود. داد زدم:

- راستي داستان نوشتي؟

ايستاد، سرش را پرخاند، گفت:

- دارم يكي از آدماي قصه‌م رو تجربه مي‌كنم.   

توي دلم خنديدم. توي خم كوچه كه گم شد. برگشتم. دراز كشيدم روي «لوكه» آسمان ستاره داشت. ماه هم بدر بود بخودم گفتم:

- بايس ئي اوضاع آواز خوني مرده‌ها رو به همه بگي!

تصميم داشتم جريان را به همه بگويم، اما مي‌ترسيدم كسي باور نكند و بگويند:

- اينم ديوونه شده، آخه مگه مرده آواز مي‌خونه!

رو اندازم را تا زير كردن بالا كشيدم. چشمهام سنگيني مي‌كرد، آهسته واگو كردم: فردا هم ميرم خاكستون، اگه باز جرياني بود، همه رو با خودم به خاكستون مي‌برم، تا باورشون بشه!

**

سرهمان ساعت هميشگي پا به قبرستان نهادم. همه جا ساكت بود. بالاي «هديره‌يي» رفتم. بوي چربي و خون ماسيده حالم را درهم مي‌كرد. صداي آواز شنيدم. چخيدم سمت صدا. كسي اطرافم نبدو. تا چشم كار مي‌كرد قبر بود. ترسم را خوردم و با پيش نهادم جلو؛ آهسته قدم برمي داشتم. بالاي قبري كه از آن صدا مي‌آمد. رسيدم، جا خوردم. باور نداشتم. توي چربي و خون ماسيده قبر رو به پشت خوابيده بود. و چيزي مي‌خواند، مثل صداهاي نامفهوم روزهاي قبلي كه شنيده بودم و فكر مي كردم كسي دارد آواز مي‌خواند.

داد زدم:

- نوقمان مگه ديوونه شدي بوام؟!

مثل آدمهاي برق گرفته، چرخيد فقط نگاهم كرد. صورتش طور ديگري شده بود منگ، ماتش شده بودم. باور نداشتم، گفتم:

- دست تو بده بمن بيا بالا كاكا!

دستهايش را توي دستهام كليد كردم. بوي چربي گنديده مي‌داد. آدم را برزخ مي‌كردۀ آهست گفت:

- حالمو گرفتي جاسم!

پريشان جواب دادم:

- چه حالي، اگه نمي‌اومدم كه توئي چربي‌ها گند مي‌زدي!

ئي ديگه چه كاريه؟!

راه افتاد سمت در قبرستان گفت:

- آخه تا حالت آدم قصه تو نگيري، نمي‌توني بنويسي كه!

مانده بودم چه بگويم. تا بحال خودم اينجوري فكر نكرده بودم. ادامه داد:

- با تجربه مي‌توني بكر بنويسي!

آفتاب تيز شده بدو. دنبالش راه افتادم. سمت شط مي‌رفت. شايد مي خواست تني به آب بزند. بوي خون لخته مي داد.

 

 ------------------------------------------------------------------------------------------------------

  

 

 Ë      بازمانــده

پاي بوم نشسته بود و نگاه به نقاشي ناتمامش مي‌كرد. قفسي زرد كه هنوز رنگش تمام نشده بود. با يك پرنده زخمي كه انگار مي‌خندد. با دست راستش، تيغي را كه به بازي گرفته بود، روي آستين خالي سمت چپش خاراند.

- با توام! چرا جوابم نميدي؟!

تازه متوجه شد، كسي در اتاق حضور دارد تيغ را روي ميز بوم نهاد. به آينه تمام قدي كه كنارش بود نگاه داد و در آينه به چهره مادر چشم دوخت.

- جواب چي رو!

پيشاني‌اش پر چروك بود. مادر قبلاً با او صحبت كرده بود، اكنون جواب مي خواست بي‌توجه‌ايش را كه ديد بلند شد و پشت سر فرزند ايستاد.

- نرگس! با خنده گفت و چرخيد سرجايش.

- حتماً مي‌خواي بگي به مسعود قول دادي؟!

- مگه قول ندادي، با هم بودين تو اومدي ...

- چرا گريه مي‌كني؟ جوان از پشت بومش بلند شد، سمت مادر رفت و گفت:

- اين حرفا مال وقتايي بود كه آدم بودم، هفته‌يي خونم بايس عوض بشه، تازه رستم يه دستم كه هستم.

در ادامه گفته بود و جاي خالي دستش را تكان داد.

مادر بيرون زد، مقابل آينه برگشت. سرخي صورتش را با كف دست ماليد.

دوست داشت در آينه محو مي‌شد. قلم را بلند كرد و آخرين ميله قفس را رنگ زد.

- ديگه از اين حرفا گذشته، حتي رنگا ازم فرارين!

آهسته واگويه كرد. قلم مو را كه گذاشت، خودش را كنار پنجره ديد كه به ستاره‌ها نگاه مي‌كند.

**

زير نور منورها دستش را چال كرده بود. جايي كنار نيزارها كه در باد مي‌رقصيدند.

- حالا چه طور برگرديم؟! با ناله گفته بود، به مسعود برادر نرگس كه او را كول كرده بود. و حالا او تنها بازمانده بود. از شانزدهمين سفري كه با هم داشتند.

**

كنار قفس زرد رنگي كه كشيده بود، نوشت:

دنيا سنگ قبري مي‌شود براي سرانگشتاني كه جاي تاريكي دعوت مي‌شوند.

خطش توي ذوق مي‌زد. درست مثل اينكه كسي مطلبي را با دستپاچگي نوشته باشد. نفسش داشت تنگ مي‌شد. با درد آب گلويش را قورت داد. حس كرد كسي در تمام آينه روبرويش صدايش مي‌زند. دوباره به پنجره چشم چرخاند در ميانه قاب پنجره‌ ماه هم نبود.

چيزي درونش محكم، قلبش را مي‌چلاند.

نگاهي به تيغ انداخت. سمت آينه قوز شد. چيزي با بوم افتاد.

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

  

Ë     زخمه در مــوج

 تار را محكم به بغل مي‌گرفت و زخمه مي‌زد رو به دريا. گاهي هم چيزي زير لب نامفهوم، زمزمه مي‌كرد. حالا به دريا قدم نهاده بود و با موجها تكان مي‌خورد. خورشيد وسط آسمان عمود بود. كسي نبود، ترس برداشتم.

- ديونه شده؟! آهسته بخودم گفتم.

چيزهايي از قديميهاش واگومي كردن كه زنش را از دست داده است.

موجها به صورتش مي خوردند و تند تكانش مي دادند دريا به خروش آمده بود. از دور دستهايش در نگاه نبودند. مثل اينكه موجها زخمه را مي‌زدند و صدايي در آب تاب مي‌خورد. دلش خون است و تنها فرزندش هنوز از دريا باز نيامده. بخاطر عادتهايي كه داشت مردم با او كاري نداشتند. سه شنبه‌ها در قبرستان بست مي‌نشيند و فقط تار مي‌زند. بلند شد. قدش بلند بود، با دستهايي پر رگ در خم يكي از كوچه‌ها پيچيد تا سايه‌اش بر روي ديوارها محو شد.

يكبار از نزديك ديده بودمش. صورتي كشيده اما  آفتاب سوخته داشت. حتي جواب سلامم را عليكي نگفت. در هيچ مايه‌اي نمي‌نواخت.

**

باد تندي از دريا مي آمد. كنار ساحل روي ماسه‌ها مردم چيزي را دوره كرده بودند پله‌ها را يكي دو تا طي كردم و تند شدم سمت مردم. تار پيرمرد بود.

يكي از سيمهايش پاره بود. جا پاهايي كه به سوي آب تمام مي‌شد به نگاهم نشست باد، موجهاي بلندي را مي آورد و بر تار و تلواسه‌ها مي‌كوبيد.

 --------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

Ë     داستان ناتمــام

شب هجوم آورده بود و سكوت بختك بود. فردا بايد با مادر مي رفتيم. از ايوان نگاهي به مادر دادم، توي اتاق روي جايش چشم به نقطه‌اي مانده بود، تكيده با زلفهايي سپيد و دستهايي استخواني. بلند شدم و به اتاق پدر رفتم. از لاي كتابها دفتر داستاني را كه هنوز تمامش نكرده بود برداشتم تا قصة نيمه تمامش را دوباره بخوانم كلمات بعد از چندين سال هنوز تازه به چشم مي‌نشستند.

« از اسب كه افتاد، تيري بر پيشاني‌اش گل كرده بود. زن كه حادثه را از لاي تخته سنگها مي‌ديد، دل مي‌چزاند و به شكل گريه مي خنديد بطوري كه شانه‌هايش تكان مي‌خوردند ولي صدايش در نمي‌آمد.» آسمان در پنجره بهم ريخته بود و داشت ابر مي‌آورد.  خط سيزدهم داستان را كه تمام كردم. بلند شدم دفتر را سر جايش نهادم و خيز بردم به سمت حياط. اگر باران مي‌باريد تمام شلتوكها خيس مي‌خوردند.

مادر خودش را زودتر از من رسانده بود.

- ننه شما برين داخل من جم مي‌كنم!

و به هيچ جوابي دست از جمع كردن كشيد و چرخيد تا رفت به اتاقش.

گونيها كه به انبار رفت. باران شروع به ريختن كرد.

**

آفتاب كمي بلند شده بود. و خروس لاري همسايه مي‌خواند.

- ننه بلن شو، بايس بريم ديگه.

تند تكان خوردم. انگار چيزي يادم آمده باشد. فرز بلند شدم و بي‌صبحانه راه افتاديم. مادر از قبل آماده بود. توي راه صحبتي نكرديم. وقتي رسيديم ما را يك راست كنار صندوق تابوتي بردند. مادر چمباتمه زد و شانه‌هايش لرزيد بي‌آنكه صدايش بلند شود. چيزي گلويم را مي‌چزاند.

چند تكه استخوان و يك پلاك زنگ زده. دهانم خشك شد.

- ننه خودشه!

نمي دانستم چه م0‌گويم، آخر وقتي كه رفته بود هنوز بچه بودم و نگاههايش را نمي‌شناختم.

مادر خيره بود. بلندش كردم. بيرون كه آمديم. انگار ياد چيزي افتاده باشد سمت باغچه‌اي كه آنجا بود رفت و يك گل اطلسي چيد و به زير چادر برد. خورشيد حالا ديگر تا نيمه آسمان رسيده بود.

- ننه حالا خودش بود؟!

بي‌اختيار سوال پرسيده بودم و مادر بي‌جواب قدم به سمت خانه تند مي‌كرد.

 

 

پی نویسها

1- پيش: برگهاي پهن درخت نخل را گويند.

1- سلو: اسم مصفر سليمه است نامي‌ست براي زنان عرب.

2- كفيشه: نام محلي است در آبادان

1- تش: به معناي آتش است در لهجه جنوبي‌ها.

2- ليكو: بوق كشتي كه در هنگام حركت به صدا درمي‌آيد.

1-بادلو: بادي‌ست بسيار شديد و خطرناك

2- شطيط: نام محله‌اي است عرب نشين در آبادان.

1- تيام: به معناي چشمهام

1- نوعي ماهي در جنوب

1- نوعي ماهي در جنوب

2- نوعي ماهي در جنوب

1- بريهي: نام درخت خرمايي در جنوب.

1- خيجو: اسم مصغر خديجه است.

2- جبري: نام محلة فقيرنشين ماهيگيران در بوشهر

1- سكون: به فتح اول و ضم دوم نام روستايي از توابع بندر ديلم (سيامكان)

1- گونيه: خرده‌ها گندمي كه آسياب مي‌شوند نام خوراكي نيز مي‌باشد در جنوب.

2- جبري: نام محله‌اي در بوشهر

1- كلو: ديوانه

1- دشتي شبانكاره: نام روستائي‌ست از توابع بوشهر.

2- كفنيد: به ضم اول و سكون دوم سرفه كردن.

1- چتري: نوعي چادر (پرزنت)

2- مكينه: تلمبه آبي

3- چهاب: باغي كه چاه آب دارد.

4- پرپين: نوعي سبزي خوراكي در جنوب

5- ويسكي كرم: نام قدمگاهي در سيامكان از توابع ديلم

1- خور: محلي كه لنجها پهلو مي‌گيرند و جمع مي‌شوند.

1- ديار: به معناي نشان دادن.

1- بريم: نام محله‌اي است در شمال آبادان

1- معشور: نام فديمي بندر ماهشهر

1- بازار كويتي‌ها: نام بازار معروفي در آبادان

1- مزيف: اتاق مجلسي بزرگ

2- مضرايتها: انواع زارهاي دريائي

1- نوعي دعا براي زير كردن زار.

2- بو: گرده افشاني كردن نخلستان را گويند.

1- خاكستون خضر: نام قبرستاني در آبادان

2- هديره‌يي: نام قبرهاي امانتي كه در آن مرده را امانت مي‌گذاشتند و بعد مي‌بردند تا در عتبات خاك كنند.

1- لوكه: نوعي تخت كه در جنوب با پيشهاي نخل درست مي‌شود.

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/03/19 و ساعت 9:18 |