چشـم به راه
خوابش نميبرد كنار پنجره ميرفت و ميآمد. مردش هنوز نيامده بود. شب از نيمه گذشته بود. و تنهائي پيچك جانش شده بود. نگاهش را چرخاند به سمت ساعت چند دقيقهاي از 9 گذشته بود. سري به اتاق بچهها زد. از خواب بودن بچهها كه خيالش تخت شد به اتاقش سمت پنجره رفت و برقاب پنجره چمبرك زد. بدر ماه، كه زير ابرها ميرفت و ميآمد نگاهش را گرفت سكوت بختك اتاق شده بود. عطسه كرد.
- چرا تا حالا نيومده!
بلند شد. گفت و روي تخت دراز كشيد. موهاي آمده بر پيشانياش را كنار زد. هوا را بو كشيد. بوي عرياني درخت حياط را ميداد. پلك بر هم نهاد. خوابش برد. شب توي ذهنش چرخ ميخورد و در هاله سياهي كسي مردش را سمتي ميكشيد و دورش ميبرد، از خواب پريد عرق بر پيشانياش چين انداخته بود.
ياد حرف مردش افتاد؛
- ميرم تا آستارا، خونة برادرم پيغام داده حتماً بروم. دلم شور افتاده.
- شب بر ميگردي؟!
- حتماً شب ميام!
و بچهها را بوسيده بود و رفت. ظهر رفته بود. دو ساعتي راه ميشد تا آستارا اما هنوز نيامده بود. دوباره تا پشت پنجره رفت.
باد برگهاي زرد درخت را توي هوا بلند كرده بود و ميچرخاند.
كلاغي، روي شاخهاي لخت لميده بود و سر به تو داشت. بيتفاوت به سيليهاي باد.
نگاهش را برداشت و دوباره تن به تخت داد.
صداي بوق ماشيني از جا پراندش فكر كرد آمد. صدايي توي ذهنش شنيد. فكر ميكرد دست به قلبش برد. تندتر ميزد.
- شايد كارش به شب كشيده، گفته بمونم!
زمزمه كرد و دوباره روي تخت ولو شد. خسته شده و از بيخوابي شبانهاش گيج شده بود. سنگيني پلكهايش را ديگر طاقت نياورد. باز خواب ديد در كومهاي سيال از گلهاي آتش كه بوي برگهاي خشك ميدادند. دست و پا ميزند و كسي برايش صليب ميكشيد و لبخندي مليح ميزند.
آفتاب تيز به صورتش ميخورد. پلك وا كرد نور چشمش را زد. كنارش خالي بود شب برف آمده بود. از گل ميخك پژمرده گلدان بيرون پنجره فهميد. بلند شد، سري به اتاق بچهها زد. هنوز خواب بودند. فهميد مردش هنوز نيامده سياهي غليظ قاطي برفهاي باغچه توي نگاهش نشست. نزديك پنجره شد چشمهايش را تيز كرد، در پاي درخت از گيل حياط يك شاخه نيلوفر آبي روي برفها روئيده بود. با صداي بچهها به خودش آمد و چرخ خورد و به سمت اتاقش رفت.
---------------------------------------------------------------------------------------------
حميد رضا اكبري شروه
+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در
87/05/19 و ساعت
11:1 |