تبليغاتX
می چرخم دور خودم تا چیزی بگویم

 

داستانك بچه

 

 زايشگاه  داشت شلوغ مي شد .مرد كنار تختش نشست .

 -   چه بچه خوشگلي اگه ببينش خوشحال ميشه !

 زن نگاهش را از مرد دزديد..  به بچه خیره شد و دستش را لمس کرد .چيزي درونش را مي چلاند. . 

 . به زور بلند شد مثانه اش داشت سرريز مي شد وسمت مستراح كنج اتاق رفت . آفتاب هم پيدانبود.                   

  مرد نگاهش را در اتاق چرخاند و پولهايي را كه از كيفش در آورده بود روي تخت گذاشت وبچه را بغل زد .

 

 

                                                                             حميد رضا اكبري شروه-1387-اهواز

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/29 و ساعت 10:29 |

                                   

حميدرضا اكبري:
مهم‌ترين شاخصه‌ ادبيات داستاني دهه 80 پيشرفت تكنيك‌هاي داستان‌نويسي
است

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/05/24
08-14-2008
10:46:53
8705-00850: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

از نظر يك داستان‌نويس: ادبيات داستاني ايران ـ به خصوص داستان كوتاه ـ پيشرفت‌هاي خيلي خوب كرده‌ است.

حميدرضا اكبري با اشاره به غربي بودن منشا داستان كوتاه در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)‌ در خوزستان اظهار كرد: داستان كوتاه حركت خوبي در ادبيات بود چراكه در حال حاضر به رغم مشغله‌هاي فراوان مخاطبان رواج خوبي پيدا كرده است.

وي با بيان اين كه مهم‌ترين شاخصه‌ ادبيات داستاني در دهه 80 پيشرفت تكنيك‌هاي داستان‌نويسي در آن است، يادآوري كرد: وقتي آثاري از اين دهه مطالعه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه دغدغه‌ نويسندگان مسايل اجتماعي است.

اكبري بيان كرد: عمده دليل افت ادبيات داستاني چاپ نشدن كتاب‌ها است زيرا نويسندگان خيلي خوب داريم كه نمي‌توانند كتاب‌هاي‌شان را چاپ كنند كه البته اين مساله بيشتر گريبانگير نويسندگان جوان است.

انتهاي پيام

کد خبر: 8705-00850

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/28 و ساعت 12:51 |

    چشـم به راه

خوابش نمي‌برد كنار پنجره مي‌رفت و مي‌آمد. مردش هنوز نيامده بود. شب از نيمه گذشته بود. و تنهائي پيچك جانش شده بود. نگاهش را چرخاند به سمت ساعت چند دقيقه‌اي از 9 گذشته بود. سري به اتاق بچه‌ها زد. از خواب بودن بچه‌ها كه خيالش تخت شد به اتاقش سمت پنجره رفت و برقاب پنجره چمبرك زد. بدر ماه، كه زير ابرها مي‌رفت و مي‌آمد نگاهش را گرفت سكوت بختك اتاق شده بود. عطسه كرد.

- چرا تا حالا نيومده!

بلند شد. گفت و روي تخت دراز كشيد. موهاي آمده بر پيشاني‌اش را كنار زد. هوا را بو كشيد. بوي عرياني درخت حياط را مي‌داد. پلك بر هم نهاد. خوابش برد. شب توي ذهنش چرخ مي‌خورد و در هاله سياهي كسي مردش را سمتي مي‌كشيد و دورش مي‌برد، از خواب پريد عرق بر پيشاني‌اش چين انداخته بود.

ياد حرف مردش افتاد؛

- ميرم تا آستارا، خونة برادرم پيغام داده حتماً بروم. دلم شور افتاده.

- شب بر مي‌گردي؟!

- حتماً شب ميام!

و بچه‌ها را بوسيده بود و رفت. ظهر رفته بود. دو ساعتي راه مي‌شد تا آستارا اما هنوز نيامده بود. دوباره تا پشت پنجره رفت.

باد برگهاي زرد درخت را توي هوا بلند كرده بود و مي‌چرخاند.

كلاغي، روي شاخه‌اي لخت لميده بود و سر به تو داشت. بي‌تفاوت به سيلي‌هاي باد.

نگاهش را برداشت و دوباره تن به تخت داد.

صداي بوق ماشيني از جا پراندش فكر كرد آمد. صدايي توي ذهنش شنيد. فكر مي‌كرد دست به قلبش برد. تندتر مي‌زد.

- شايد كارش به شب كشيده، گفته بمونم!

زمزمه كرد و دوباره روي تخت ولو شد. خسته شده و از بي‌خوابي شبانه‌اش گيج شده بود. سنگيني پلكهايش را ديگر طاقت نياورد. باز خواب ديد در كومه‌اي سيال از گلهاي آتش كه بوي برگهاي خشك مي‌دادند. دست و پا مي‌زند و كسي برايش صليب مي‌كشيد و لبخندي مليح مي‌زند.

آفتاب تيز به صورتش مي‌خورد. پلك وا كرد نور چشمش را زد. كنارش خالي بود شب برف آمده بود. از گل ميخك پژمرده گلدان بيرون پنجره فهميد. بلند شد، سري به اتاق بچه‌ها زد. هنوز خواب بودند. فهميد مردش هنوز نيامده سياهي غليظ قاطي برفهاي باغچه توي نگاهش نشست. نزديك پنجره شد چشمهايش را تيز كرد، در پاي درخت از گيل حياط يك شاخه نيلوفر آبي روي برفها روئيده بود. با صداي بچه‌ها به خودش آمد و چرخ خورد و به سمت اتاقش رفت.

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 

                                                                                        حميد رضا اكبري شروه

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/19 و ساعت 11:1 |
حميدرضا اكبري:
كانون نويسندگان خواستگاه اصلي براي تجلي حضور هنرمندان است

سرويس: فرهنگ و ادب
1387/05/08
07-29-2008
13:00:03
8705-00309: کد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اهواز
سرويس: فرهنگ و ادب

يك نويسنده گفت:‌ خواستگاه اصلي هنرمندان براي تجلي حضور آثار و پايگاهي براي نشر آثار هنرمنداني كه در استان مانده و دست‌شان از همه جا كوتاه است، كانون نويسندگان است.

حميدرضا اكبري در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان اظهار كرد: كانون نويسندگاني قبل از انقلاب بوده كه الان فعال نيست و جاي كانون نويسندگان خالي است. اگر كانون نويسندگان در استان تشكيل شود، منشاء خير مي‌شود و كار هنرمندان را انجام مي‌دهد.

او افزود: كانون نويسندگان خيلي از مشكلات صنفي، معيشتي و چاپ كتاب نويسندگان را حل مي‌كند. در تهران انجمن قلم با مديريت دكتر ولايتي تشكيل شده‌ اما نويسندگان شهرستاني را به دليل اين كه نمي‌تواند سرويس دهند، نمي‌پذيرد.

وي گفت: اگر چنين كانوني در استان شكل بگيرد خيلي جاي خوشحالي دارد چون خواسته‌هاي ديرينه‌ هنرمندان برطرف شده و بودجه براي انتشار آثار و رسيدگي به مشكلات زندگي نويسندگان و سازماندهي آنان تعلق مي‌گيرد.

اكبري اظهار داشت: نويسندگان و هنرمندان بايد طالب كانون باشند و خود به دنبال تشكيل آن باشند. بايد كانوني باشد كه وابستگي به دستگاه دولتي نداشته باشد. كانون بايد با اين قدرت تشكيل شود و به مسؤولان در راس امور فرهنگي خط بدهد.

او بيان كرد: مهد هنر و ادبيات معاصر ما استان خوزستان است و ما خواستگاه خيلي از جريان‌هاي شعري و ادبي بوده‌ايم و دوستان حرف براي گفتن دارند.

انتهاي پيام

کد خبر: 8705-00309

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/12 و ساعت 10:22 |

                          (بهانه)

 

 

 فكرش را كرده بودبايد يك جوري كلكش را مي كند .به اداره كه رسيد پشت ميز نشست ووسايل روي

 

ميزش را از نگاه گذراند .چيزي كم نديد .اتاق گرم شده بود . دنبال كنترل كولرگشت. منشي را صدا زد  

 

 .دختر لب ورچيد .كنترل را ازكشوي ميزش در آورد وبه مرد  داد .مرد  به كنترل نگاه كرد.

 

-         يه كليد از كشابت بايد به منم بدي !

 

دختر در حالي كه اتاق را ترك مي كرد نگاهي به ساعت روي ديوار انداخت .

 

 - ديگه نمي تونم اينجا كاركنم !   ورفت.

 

مرد پشتش را به صندلي تكيه داد وچشمهايش را بست .

 

 

 

 

                                                                             حميد رضا اكبري شروه -1387 –اهواز

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/06 و ساعت 7:55 |