لاي چولانها زد. شرجي هوا را برداشته بود. پايش خراشيد، سوزش داشت. بوي گندي دلش را به هم
ميريخت. لب ورچه كرد. شب قبل خواب ديده بود تابوتش را كساني برشانه ميبرند كه به چشم
نميآيند. دستمالي چركمرده از جيبش بيرون آورد، كشيد روي خراش پايش. چيزي مثل درد توي دلش
گلوله شده بود.- بايس بائي زخم پام برم برالنجاي وسط آب؟!
آب جزر بود. بدنش مورمور ميكرد. دستي به پيشانياش كشيد و از خودش سوال گرفته بود. گرما بر
تنش پنجه ميكشيد، به خارش افتاد.
ادامه مطلب
