تبليغاتX
می چرخم دور خودم تا چیزی بگویم

 

...

دوباره تا آفتاب دقش نگرفته اومدم سراغت .دارم  خسته میشم .بوام تا بیاد از

دریا خیلی وقت می بره . تنهان ننه و آبجی ها م.  شو هم که می ترسم بیام .دیگه

شیرم سی بچیکو گیر نمیاد .تازه بایس از کفیشه بیام تا اینجا!پیاده ! جهاز اکبرو هم

گرفتن خو توبگو نمی دونی دیگه انقلاب شده .آدما عوض شدن بایس مثل بوای خدا

بیامرزت آدم قاچاق کنی ببری دوبی اونم ناموس ..... ای بوام ! هنوزم میدونی بوارده و

حفارم  همو طوره . اومدم بپرم از روش افتادم توش !مثل سنه پنجاه که افتادی دنبالم

تا اومدم ازش بتنگم نشد تا لیری شدم وخندیدی تا گریه کردم وبعد نمی دونم دلت

سوخت بلاخره ولم کردی گفتی بریم تیسه . بوسیدیم .لبت لیری شد .مو خندیدم

باانگشت اشاره کردم به صورتت ورفتیم .

 سرت هنوزم تولاک خودته ؟

 از پشت سنگر که آوردمت دکو پوزت خونی بود .

  -یی بی پدرا چراای طوری می جنگن !؟      و تو بغلم غش کردی.

 - اینجا کجان ؟   چشاتو باز کردی وپرسیدی :

  -خونه عمه جونته !  گفتم وفحش دادی .

 از چاراه ولیعصر تهرون بایس می اومدیم اهواز. ترخیص شد ی از بیمارستان .

گفتی :  اینا از جنگ بویی نبردن ؟

 -ناراحت نباش جنگ به اینجو هم می رسه ! جلد باش بریم ترمینال !

 دوس داشتی تو جنگ بمیری تا اسمتو  رو لین مون بذارن .خودت همیشه می

گفتی .حتی تو وصیتت نوشته بودی .

 با هر صوت خمپاره اشهد می خوندی .دلم برات می سوخت .می گفتی می خوام

قهرمان ملی بشم . برا اولین بار زخمی که شدی مثل زنا لیک می زدی . 

-این صدای قهرمان ملی ماست ! فرمانده  خط شکن گفته بودو بچه ها زده بودن زیر

خنده .میگن همو موقه شاشیده بودی تو خودت .

 پول برا رفتن به مرخصی نداشتیم .بایس می رفتیم بوشهر . فکرت تا حالا توذهنم

یادگار مونده . کلت فرمانده رو  ازش بلند کردی آوردی سه راه شادگان فروختی به

عربا .وختی بهت گفتم دردسر میشه صورت آفتاب سوخته ات رو با لا گرفتی گفتی :

- مسخره کردن مو ای چیزا هم داره ! وفاتحانه پولها را شمردی تا کردی  و در جیب

اورکتت جا دادی .

  یادم اومد که چطور نون خشکه جمع می کردیم می بردیم برا مریم گاوی کوی

پاسبونا ومی فروختیم وتو پول هارو بر می داشتی وفرار می کردی .ننه ام که می

اومد دم خونه تون می گفتی : ماشو دس تو زباله ها نمیکنه! موخودم همشونه جمع

کردم .همو موقع می خواستم جریان دختر سده ای رو برا ننه ات بگم .گفتم ولش

کن .شاید یادت رفته صدات زد باش رفتی تو خونشون بعد با جیب خالی اومدی

بیرون . رنگ تو روت نبود .اما شنگول بودی . میگفتی : سبک شدم چه کیفی ...

  همیشه دورم میزدی وشراکت حالیت نبود .تمام خوشی های دنیا رو برا خودت می

خواستی . مگه خجالت می کشیدی !؟خودت می گفتی خدا همه جا هس !اما قبول

نداشتی وباز خلاف می کردی . تا وقتی که برا خوردن زولبیا رفتیم مسجد جمی از

اون موقع یه طوری شدی . تمام بچه های کوچه 12 فرعی احمد آباد هنوز تو ذهنشون

مونده که فرق کردی ویه طوری شدی  که باورمون نمی شد . چه بادی شده .لنجا

دارن مثل پر کاه رو آب می رقصند . بوی زفر هوا رو برداشته .همه انتظارن 

شاید بهمنشیر چیزی ازت رو  پس بده . برات مجلس هم لب شط  گرفتن . باید بروم

که ننه ام ودخترا خونه تنهان .امروزم که با عجله اومدم دسمو رو تاقچه کنار آینه جا

گذاشتم .

 

                                          حمید رضا اکبری شروه –اهواز -1387-

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/11/27 و ساعت 17:21 |

روی اسکله نگاهش به نخل هاست؛ که باد "پیش" (1) های پهنشان را به رقص وا داشته است.
_ باید بیاد دیگه!
زیر لب وا گفت. قرار بود برایش طناب بیاورد. قول خارجیها داده بودند، برایشان بگیرند. زیر چفیه اش عرق بیرون می چرید.
آستینهایش را بالا زد. دستهای استخوانی اش توی چشم می زد؛ با نگاهی زیر و دشداشه ای بلند، تا سر کتانی پاره پایش.
توی خودش رفت. بفکر لوله های فرش بندرگاه که محل لولیدن سگ ها بود. باید می گرفت پول خارجی برای معاشش می آورد و برای سفری کعه باید زنش را می برد پیش دکترهای شیراز. چند سالی می شد که قلبش ناراحتش می کرد. اما زن اگرمی فهمید، آبروریزی برایش داشت. آفتاب تیزبصورتش می تابید و گرما تلخش می کرد. نگهبان یکی از کشتی های فرانسوی بود که در اسکله لنگر انداخته بودند. تفی سمت دریا کرد. نگاهش را چرخ داد سمت خارجیهایی که بر عرشه کشتی ایستاده بودند، برایش دست تکان می ادند و کلماتی می شنید که معنی اش را نمی دانست.
_ Bongormonsieur
_ اینا چی بلغور می کنن!؟
به خودش گفت:
عطسه زد، دماغش را چیزی می خاراند. چفیه سرش را باز کرد و شال گردن انداخت.
یکبار سگ گیرینگهبانها را برای زنش واگو کرده بود با آب و تاب. زن غریده بود.
_ مگه کافر شدن اینا! نحسی داره، نکنه تو هم ئی کارا بکنی!
برکتو می بره سگ خوردن مرد نگاهی به زن داد و گفته بود:
_ پولش آدمو هوسی می کنه!
زن پکی محکم به قلیان زد و جواب گفته بود:
_ نکنه به سرت هوس زده، دهن مردمو ...
مرد توی حرفش پا گذاشته بود:
_ "سلو" (2) روزگار واگشته، زمونه فرق می کنه؛ ئی کارا هم بمو نیومده!
زن بلند شد، جواب داد:
_ زمونه برگشته؛ حلال حرومی هم برگشته!؟
و رفته بود
از گرما زیر بغلش لیج شده بود. دستی به پشتش خورد. ذهنش برید. چشم به عقب داد.
_ دیر کردی "زایر" دلمو شرجی داشت می خورد!
_ بی خود، گفتم میام، میام!
و دستی به شانه های تکیده "مندو" زد: ادامه داد:
_ رفتم تا لین 15 احمدآباد، برا طناب فکر کردم اینجا نگیرم بهتره، می خواست بام از "کفیشه" (3) بیارم، دیدم ظهر شد، و همه جا بستن، رفتم پیش کاپیتان انگلیسیه با یه هندونه، تا راضی به طناب دادن شد، اینا باجین، تا چیزی ندی، چیزی نمیگیری.
_ هندونه شامو دادی؟!
_ ها دیگه، چه بکردم؟
نگاه به لوله ها داد و مندو گفت:
_ کمی هیمه لازمه، بایس "تش" (4) بزنیم یه سر لوله رو!
بسمت کشتی تجارتی که نگهبانش بودند رفتند. درون لوله ها را تک تک نگاه می انداختند. اکثراً خالی بود. زایر چشمهای درشتش را خاراند و گفت:
_ اینا که خالیه، دیگه سگی برا ما نگذاشتن، ئی حرومی ها!
نگاه مندو توی لوله ای خم ماند.
سگی زاییده بود؛ صدا داد:
_ زایر بیا خوراک!
زایر لوله ها را دور زد به طرف مندو، و دوتایی چخش کردند. بیرون نمی خزید. تنها خیره نگاه می کرد و دندان نشان می داد.
_ صندوق ها رو تنش بزن، بایس بیاریمش بیرون.
مندو گفت و یک سر طناب به گردن لوله انداخت. گره زد و بالای لوله ایستاد تا بوقت بیرون آمدن سگ، طناب را بکشد و سگ در طناب بماند و گیر کند، از دهانه لوله دود به بیرون تنوره می کشید. سگ تنها صدای پارسش، سنگین بگوش می نشست. هوا بوی سرب می داد. مندو از عرق خیس. زیر لب غرید:
_ دیونه مون کرده ئی پدر سوخته سگ، په بیا بیرون!
صدای "لیکوئی" (5) کشتی ئی که از اسکله دور می شد، هوا را پنجه کشید.
ماهورهایی خاکستری هوا را برداشته بود. مندو با خشکی و بی حوصلگی فریاد زد:
_ زیرا تش بریز! ئی دیگه حوصله مو سر برده، بذار کباب بشه!
تمام لوله ها داغ شد. مندو دیگر بالای لوله تاب ایستادن نداشت، پایین جست. از دو سر لوله آتش زبانه داشت. بوی گوشت سوخته تا دریا را برداشته بود و بادی کز دریا می آمد، در محوطه بندرگاه پخشش می کرد. آژیر ماشین شیفت آتش نشانی بندر که بلند شد. سمت اسکله ها چرخیدند. روبروی قرص کم رنگ آفتاب که می رفت درمغرب دریا حل شود و دویدند. آسمان روبرویشان دق کرده بود.
پاورقی:
1. پیش: برگ های پهن درخت نخل را گویند.
2. سلو: اسم مصقر سلیمه است. نامی است برای زنان عرب.
3. کفیشه: نام محلی است در آبادان.
4. تش: به معنای آتش است در لهجه جنوبی ها.
5. لیکو: بوق کشتی که درهنگام حرکت به صدا در می آید.

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/11/10 و ساعت 7:49 |
 

چند داستانک من در سایت ادبی شمال ایران هجوم و هفته نامه بیرمی  لطفا روی آدرس کلیک کنید :

 

http://www.hojum.com/index.php?option=com_content&task=blogcategory&id=22&Itemid=43

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/11/03 و ساعت 8:23 |