تبليغاتX
می چرخم دور خودم تا چیزی بگویم - چشمهاي آبي دريا
 چشمهاي آبي دريا

 باد «لور» [۱]مي‌وزيد و دريا را مي‌خروشاند. موجهاي كوتاه و بلند تا ساحل خيز مي‌آمدند و بر ماسه‌هاي تركناره، كفي جا مي‌گذاشتند. آفتاب اريب بصورتش مي‌باريد. برسنگي شكسته، گوشة دريا نشسته بود. فايز مي‌خواند:

«دل شو رسيده‌ام افتاده در بند بنالم زين دل شوريده تا چند» چيزي در دل دريا نگاهش را گرفته بود. يكبار ديده بودش. شب توي نخلها. وقتي مي‌خواست از نهر زار شنو تا شود، سمت «شيطيط[۲]». بلم را نگه داشت، صدايش زد. ماند روي آب. و مات چشمهاي آبي‌اش شد.

- مـ.. يــ.. گوم... تو...پ ... ري هسي؟!

با لكنت واگو كرده بود.

پري نگاه انداخت و حرفي زد.

- به كسي نگو ديدي منو!

و سمت مصب دريا چرخيد. و اودر تنهائي شط واماند.

باور نداشت ديگر او را نبيند.

چند هفته‌اي مي‌شد كه نديده بودش. يادگيسهاي طلائي‌اش خوره ذهن و دلش شده بود. شب كه به خانه آمد. حالش را دگرگون ديد. صبح براي مادرش تنها گفت:

- خيال كردي كوكام! شو بوده، آبي دريا تو شط چه ميكنه!

مادرش واگو كرد. اما خودش باور داشت.

- نه، خودم با دوتا «تيام» [۳]ديدوم!

بخود وا گفت، زير لب.

حالا دوست داشت بيايد. دلش سربي شده بود. چشمهاي درشتش را به دريا داد. باد لاي لباسهايش مي‌پيچيد. و موهاي بورش را مي‌رقصاند.

اي كاش برا ننه‌م، واگو نمي‌كردم!

بخود چنبره زد. صدائي شنيد. سربلند كرد. آسمان به نگاهش لكه داشت و موجهاي دريا به ساحل سينه  مي سانيدند. از دل موجها سرش را بيرون داده بود و مي‌درخشيد. باورش نمي‌شد. جست سمت آب. دست بلند كرد و در هوا چرخاند. پري سمتش خزيد. آفتاب محاق بود.

- چرا گفتي منو ديدي؟ مگه نگفتم نگو!

پري گفت.

او محو نگاهش بود.

چشمهايش آب آورد، گفت:

- دس خودم نبود. داشتم دق مي‌كردم،‌ ديگه تنهام نذار!

دلش شور مي‌زد.

- مي‌خواي بام بياي توي آب!

ذوق زده شد. دلش حرف پري را ور نمي‌داشت.

- شط كه صاف نيس!

جواب پري داد.

- كاريت نباشه تو بيا!

و پري دست او را كشيد، به عمق آب.

- چيزائي كه مي‌بيني، براي كسي نگو، چيزي هم نخواه!

پري دستش را فشرد و گفت: زير آب صاف بود. از لاي جلبكهاي سبز دريائي، تيز رد شدند.

تنش را جلبك پشانده بود.

دسته‌اي «شوريده»[۴] بزرگ كنارشان جست زدند. به چشمش كشتي‌هاي شكسته‌ئي خورد. از آبي دريا سوالشان گرفت.

- مال اونائي بوده كه ماهي‌هاي «يال» دريارو تو تورشون مي‌گرفتن.

پري به جواب وا گفت.

«بوسلمه» را ديده تلخ شد.

بالاي سرآدمهائي پيچيده در كنفهاي دريائي، ايستاده بود. با نشانه‌هاي گفته مادرش شناختش.

- اگه ديديش تو ساحل، در برو، زيرت مي‌كنه و زاري مي‌شي!

مادرش وا گفته بود. همانطور كه مادرش واگو كرده بود، موهايش تا پشت پايش سرازير بود. فكر مي‌كرد تنها بوسلمه روزگارش را در ساحل مي‌گذراند. به پري گفت: تنش مورمور شده بود.

آبي وحشتش را حس كرد. گفت:

- توي آب بوسلمه كاري به كسي نداره، آدمائي رو كه دوس داره از ساحل مياره!

كنارشان رد شدند. بوسلمه خنده‌اي از ته دل بيرون داد. آب را موج گرفت.

همه آدمهاي اسير بوسلمه را مي‌شناخت، دلش سوخت. همه براي ماهيگيري از آبادي به دريا زده بودند و ديگر برنگشتن.

- ننه ها شونه خبر ميدوم.

بيچاره‌ها تا حالا داغ دارن!

بخودش واگويه كرد.

پري به تماشاي گروهي «هامو[۵]» و «سنگسر۶]» ايستاد كه در يك رديف موازي مي‌رفتند، سمتي، دنبال ماهي‌ها را گرفتند. تا دور صدفي حلقه زدند.

دقايقي را در سكوت گذراندند. تا دهان صدف باز شد. پيري با ريشهائي خزه‌ئي ني‌لبكي به دست، از جنس مرواريد شروع به زدن دلش كرد. مي‌خواست از پري راجع به پير پرسد. صدائي آمد بمبكي بود. پري تند چرخيد طرفي ديگر چيزي نديد. بوي خون حس كرد. طعم گسي ته گلويش را مي‌خاراند. تا دهان در دريا فرو بود. رنگش را زرد كرده بود. آب شور. قد راست كرد و پلك زد. روبرويش مه و شرجي پوست هوا را خيس و تيره كرده بودند. شبي خيالي گسترده بود برسطر دريا با آفتابي در محاق.

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 پی نویس :

۱-نام بادی در جنوب

۲-نام محله ای در آبادان

۳-چشم هام

۴و۵و۶ نام چند ماهی در جنوب کشور

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/04/31 و ساعت 12:45 |