(بهانه)
فكرش را كرده بودبايد يك جوري كلكش را مي كند .به اداره كه رسيد پشت ميز نشست ووسايل روي
ميزش را از نگاه گذراند .چيزي كم نديد .اتاق گرم شده بود . دنبال كنترل كولرگشت. منشي را صدا زد
.دختر لب ورچيد .كنترل را ازكشوي ميزش در آورد وبه مرد داد .مرد به كنترل نگاه كرد.
- يه كليد از كشابت بايد به منم بدي !
دختر در حالي كه اتاق را ترك مي كرد نگاهي به ساعت روي ديوار انداخت .
- ديگه نمي تونم اينجا كاركنم ! ورفت.
مرد پشتش را به صندلي تكيه داد وچشمهايش را بست .
حميد رضا اكبري شروه -1387 –اهواز
+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/06 و ساعت
7:55 |

