تبليغاتX
می چرخم دور خودم تا چیزی بگویم - داستانك

 

داستانك بچه

 

 زايشگاه  داشت شلوغ مي شد .مرد كنار تختش نشست .

 -   چه بچه خوشگلي اگه ببينش خوشحال ميشه !

 زن نگاهش را از مرد دزديد..  به بچه خیره شد و دستش را لمس کرد .چيزي درونش را مي چلاند. . 

 . به زور بلند شد مثانه اش داشت سرريز مي شد وسمت مستراح كنج اتاق رفت . آفتاب هم پيدانبود.                   

  مرد نگاهش را در اتاق چرخاند و پولهايي را كه از كيفش در آورده بود روي تخت گذاشت وبچه را بغل زد .

 

 

                                                                             حميد رضا اكبري شروه-1387-اهواز

 

+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/05/29 و ساعت 10:29 |