- ها! به بچهش پيغوم فرستاده مياد! از راه «دشتي شبانكاره[1]»
زن پيحرف مردش گفت:
- ئي سو تو نخلستون امينهها ميپلكن! خداناخاسته... ميشه نري تا صبا!
- مرواي بد نزن! اگه نروم پولم هدرميره! بايس سرموقع برم! نگاهش روي زن سريد و جواب داد. زن دست به شكم برجستهاش كشيد.
- ئي راه هم خودت نشونم دادي، بايس دلموگرم كني نه مروا بزني خيجو!
مرد نگاهش را ماتِ چشمهاي زن كرد و گفت:
هوا را بوكشيد. نرمه بادي از سمت شمال ميوزيد و موهايش را تكان ميداد.
- امشو حتمن براجنسات بيا والا ميفرستمشون براكويت!
زار حمود دود قليان را قورت داد، «كفنيد[2]» و گفت:
مرد از قهوخانه بلند شد و به بيرون سمت خانه چرخيد.
- بايس جلدي رفت!
به چهارمين كوچه كه پيچيد، خودش را روبروي در خانهاش ديد، كلون را به صدا درآورد. زبانش توي دهانش را ميكاويد. چاييد؛ بوي نم زياد كرختش ميكرد.
- نكنه لنج حمود بره، چه خاكي تو ...
از كنارة پل حائل به اسكله، صداي چرخهاي دوچرخهاي به آب پيچيد. لرزيد. توي هواي گرم سردش شده بود. نفسش هوا را خال ميزد. دلش انگار بخار كرده بود.
- بايس با جاسم بيايي، مو با او حساب دارم!
ياد حرف حمود افتاد، پيشش بلند كه شد، گفته بود.
- اي بيپدر، مونه مگه قبول نداره!
جري شده بود، غرلند كرد.
سرش را از لاي چولانها بلند كرد. فكر جاسم بود. كه دير كرده بود. پاسباني ديد سوار دوچرخهاي حوالي پل پايدان ميزند. مرد چشمهاي زاغش را داد پائين و تندتنش را زير كشيد. پشه «كورهها» مرتب ميگزيدنش و عذابش مي دادند و او جاي گزيدگي را ناخن ميخست.
- جاسم شايد نياد، بذار هر موقع اومد اينجو با هم برين!
زن به درگاه حياط تكيه داد و گفت : مرد جواب داد:
- نكنه از ئي شو ميترسي، زناي جنوبي كه شيرن بووام! از هيچ زاري هم نميترسن!
- نه عزيز، مگه قرارتون كجان؟!
مرد خنديد، جواب گفت:
- زير اسكله! خدا كنه تا حالا اومده باشه!
و باز خنديد، تا در خم كوچه گم شد. براي كارتنها همانجا كنار شط جايي با «چتري[۳]» جور كرده بودند. بايستي به آب ميزدند و تك، تك كارتنها را به كناره ميآوردند. قبل از آنكه دريا مد شود. فكر «مكينه»۴]اش افتاد، كه بايد مي خريد.
- اگه خدا بخواد همي امشو كارتنها رو پول ميكنيم، پول يه «مكينه» جورميشه! بعدشم ميچسبم به «چها۵]» كه بركتش بيشتره!
- تا كي بايس از چهاب آب بكشم برا كرت «پرپين ۶]» هام! كمرم خرد شد! يادش به حرفش آمد كه به زنش گفته بود.
- جاسم كاكام راشه ميدونه، فقط لازمه باش يه مدتي كار كني، برامكينه كه هيچي، براچيزاي ديگه هم تو دست وبالت پول هس!
زن واگو كرده بود و بيرون رفته بود. نگاهي به آسمان انداخت. باد كمي تند ميوزيد. بيشتر از سابق.
- ئي پاسبونه هم، بو برده انگار! په برو پدر سوخته ...
توي دلش نك و ناليد. خسته شد. نگاه به شط دوخت. چيزي وسط آب وول ميزد، چشم دواند نفهميد چيست.
- با جد «ويسعلي كرم۷ خودت بخير كن!
- نرفتم شركت نفت كارگري تائي قرضم شد، چهاب بيمكينه هم سخته! گوشة شط، نوك زدن ماهيها به سطح آب، نگاهش را گرفت.
حس كرد حال خودش را ندارد نرمه باد شديدتر شده بود. لنجها بر روي آب ميغلطيدند. تعجب ورش داشت. دريا مد شده بود. تا كمر زير آب بود. آب تا گلويش كه رسيد متوجه شد. آب خورد، شوري تمام اندامش را گرفت. لنجها سمت «خور[۸]» سكان چرخاندند. پاسبان رفته بود. حتا سريدن چرخهاي دوچرخهاش را روي ريگهاي كناره نشيده بود. منگ شده بود.
- ميرم شركت آبروش بهتره، پولشم كم باشه، باشه، تا پول يه «مكينة» نو جور بشه ميمونم! بخودش اگويه كرد و چولانها را عقب زد و سمت كناره شنا كرد.
- از ئي قوما هم هيچ خيري، گيرمون نيومد!
چتري را برداشت. دريا آشوب داشت. تا چشم كار ميكرد موجهاي بلند بود قاطي شب و نخلستاني برنگ سياهي.
۲-كفنيد: به ضم اول و سكون دوم سرفه كردن.
۳- چتري: نوعي چادر (پرزنت)
۴- مكينه: تلمبه آبي
۵- چهاب: باغي كه چاه آب دارد.
۶- پرپين: نوعي سبزي خوراكي در جنوب
۷- ويسكي كرم: نام قدمگاهي در سيامكان از توابع ديلم
۸- خور: محلي كه لنجها پهلو ميگيرند و جمع ميشوند

