زنگ زده بود وگفت باید پیشش برود تا دیر نشده .فکرش خوره جانش شده بود .دست چپش را روی
انگشتری که توی انگشتش داشت کشید وبوسیدش.چشمانش اشکی شد . نگاهی به دسته های
عزاداری داد و پدال گازرا فشرد.نمی دانست چه می کند .صدای سنج و دممامه گوشش را
می خراشید .نمی توانست ونمیخواست باور کند چیزی اتفاق بیافتد . نزدیک خانه در ترافیک دسته های
زنجیر زنی ماند .کناری زد .جمعیت نگاهش می کردند و او داشت می دوید .پله ها را یکی دوتا کرد .کلید
انداخت .دستانش میلرزید و داخل شد . عقش گرفت .آویزان بود.سیگاری که تا نیمه رسیده بود
وداشت دود می کرد را از روی میز برداشت و پک زدومتن یا داشتی را هم که با خطی درشت سنجاق شکم
برجسته اش کر ده بودرابانگاهش خواند: - دیر آمدی اینبار تنهایی تصمیم گرفتم ..............!
حمید رضا اکبری شروه -1387-محرم

