(۱)
به سیگارش عمیق پک زد . توی تاریکی به همدیگر نگاه می کردیم وچیزی نمی دیدیم .
- اینجوری پک نزن ! نور شو ببینن رفتیم ها !
تکیه به اسلحه اش داد ودوباره پک زد ، محکمتر .
دیر شده بود . پایم را سر جایش نصب کردم و دوباره فاتحه ای خواندم .
(۲)
باید راه رو پیدا می کرد .خیلی گذشته بود .نفسی با شادی کشید .
- به همین سادگی به مقصد رسیدم ؟
کنار موانع خورشیدی کنده زد . با چشمهایش راه رفته بود .
حمید رضا اکبری شروه -۱۳۸۷ اسفند -آبادان
+ نوشته شده توسط حمید رضا اکبری شروه در 87/12/17 و ساعت
9:22 |
